شناسهٔ خبر: 78892652 - سرویس فرهنگی
نسخه قابل چاپ منبع: تسنیم | لینک خبر

نمازی که هیچ‌گاه آرزویش را نداشتیم

سیده اعظم حسینی در یادداشتی به شرح حال تشییع‌کنندگان رهبر شهید در قم پرداخت.

صاحب‌خبر -

به گزارش خبرنگار فرهنگی خبرگزاری تسنیم، سیده اعظم حسینی، شاعر، در یادداشتی به روایت حال خونین‌دلان و عاشقان در روز تشییع رهبر شهید انقلاب در قم و برپایی نماز تاریخی بر پیکر ایشان پرداخت. این یادداشت که برای انتشار در اختیار خبرگزاری تسنیم قرار گرفته به این شرح است:

دقیق چقدر از خودم را توانسته بودم بکشانم به مسجد، نمی‌دانم...یعنی اصلاً نمی‌دانم چقدر از خودم را توانسته بودم از 9 اسفند بکشم بیرون. خوب می‌دانستم تکه‌ای از من تا همیشه در حصاری ناگاه و بهت‌آور مانده است. حصاری که هرگاه از بلندایش سرک می‌کشیدم زنی نشسته بود درست در مرزِ دهم رمضان و دهم محرم... که نمی‌دانست چرا غروب به جای "افطار" به "گودال" می‌رسد... و قفل شده بود روی یک خبر... و کلید را زمان با خود برده بود... و زمان برای همیشه گم شده بود.

زن پلک نمی‌زد. مثل همین حالای من که پلک نمی‌زدم حتی با سنگینیِ اشک. پاها در صبری ناگزیر حجم سنگین ایستادن را بر دوش می‌کشیدند. و بغض، همان که سه‌بار چلّه گرفته بود از نُه اسفند تا حالا و انگار نیت کرده بود از اول که پس از سه بار چلّه نشینی بشکند. درست در همین مسجد.

جایگاه، آماده بود. تابوت بر زمین نشست؛ آنگونه نرم که گلبرگی با آخرین بوسه‌ نسیم. شتابان سری زدم به همین یکی دوسال پیش که ایستاده بودم در شب نیمه‌ رمضانِ بیت رهبری و مثل همین حالا پلک نمی‌زدم حتی در سنگینی اشک... و عصا در آستانه‌ قدم، بر زمین نشسته بود؛ آنگونه که صخره در پیشگاه کوه... و آقا ایستاده‌ترین بود از میان جمع...

تابوت بر زمین نشست و نمی‌دانم واژه چطور بیرون ریخت بی اذن و آداب که:

"من پیش از این‌ها با عصا می‌دیدمت آقا!

این اولین بار است با تابوت می‌آیی!"

و واژه که بی‌آدابی کرد، اشک، جسورتر شد...حالا همه‌ روضه‌ها در دلم گریه می‌کردند.

یادم آمد جمله‌ای را از خودم شنیده بودم سال‌ها پیش که:"در زندگی، دردهایی است آنقَدَر سنگین، که هر چه آدم‌های بیشتری آن را بر دوش بکشند، سنگینی آن بیشتر احساس می شود".

و لابد، راست گفته بودم، که امروز هر چه آدم می‌جوشید در میان اشک، داغ، سنگین‌تر می شد! و مرا با شرح گرما و خستگی و شلوغی چه کار؟ پس خبرنگارها چه کار می‌کنند؟

اینجا فقط یک نفر ایستاده است. یک نفر که همیشه بوده و همیشه ایستاده بوده و قصد هم ندارد بنشیند تا سپیده‌دمِ ظهور... یک نفر: "ما"...

آیا اگر حصارها کنار می رفتند، پاهایم مرا می بردند تا جایگاه؟ مثل همان "حسینیه" که پاها شتابان مرا برده بودند آنگونه نزدیک و نفس به نفس که در ناگهانی‌اش نفس‌هایم فرصت نکرده بودند خود را هم آهنگ کنند با این همه ناباوری...

"الصّلوه" از گلوی مسجد برخاست و لازم نبود زیاد سر بچرخانم، تا قبله قد بکشد روبه رویم، در نمازی که هیچ‌گاه آرزویش را نداشتم. و پیش‌نماز، انگار اهالیِ ملکوت را بیشتر می‌شناخت از ساکنان مُلک، که واژه‌های مؤمنانه‌‌اش دَمی در شک نزیسته بودند.

روی زمین نبودیم که پیش‌نماز ایستاده بود در آستانه‌ ملکوت و دستِ بلندترین مکاتب را به دستِ هم می‌داد

تا عاشقانه و عارفانه و حماسه‌وار، رجز بخوانند و خود، به گواهی ایستاده بود به یقین... و ما به گواهی ایستاده بودیم به باور... .

نماز به پایان رسید..تابوت به طواف حرم رفت و صف‌ها به همان سمت چرخیدند بی‌آنکه از هم بگسلند... و "قم" که هیچ گاه برای نشستن آفریده نشده بود، ایستاده‌ای بود که حالا همان ایستادن را هم تاب نمی‌آورد..می‌رفت با سربندی سرخ بر پیشانی...و جایی بین زمین و آسمان، خونخواهی موج برمی‌داشت.

بغض‌ها حتی وقتی همه‌شان هم اشک بشوند، باز گلو صاف نمی‌شود. حتی اگر از قم تا شیراز را گریه کنی آرام، همیشه رسوبی می‌ماند تهِ گلو و باز حجم شکننده‌ای می شود دیرپا...

حوالیِ نیمه شب است که به خانه می‌رسم. اول از همه، می‌روم سراغ همان حصار...عادت کرده‌ام مدام سر بزنم به نُهِ اسفند... چقدر این روز را نزیسته و گریسته‌ام!

زن نیست... تصویری از خودش را کشیده، خم شده بر قاب تلفن همراه، در همان ناگهانِ شنیدنِ خبر... بی پلک زدن...

و شعری را پاشانده در هوای اتاق...

"ای پیر! درد و داغ محرم حراممان روزی اگر که از سر خون تو بگذریم!...

زن رفته است بی آنکه حصار، ترک برداشته باشد ...به گمانم باید سراغش را از همان‌هایی بگیرم که پرچمی سرخ را به خونخواهی می‌برند... .

انتهای پیام/