شناسهٔ خبر: 78819781 - سرویس فرهنگی
نسخه قابل چاپ منبع: دفاع پرس | لینک خبر

حماسه‌ای دیگر در وداع با رهبر / ۳۹

چه کسی می‌داند آخرین خداحافظی‌اش کِی است؟

آخرین خنده‌اش در چشم‌های من جا ماند و خودش رفت. مطمئنم که دعایم کرده و مطمئنم به «فک‌وفامیلش» هم به قول من سپرده که دعایم کند. من ماندم و آرشیو نگارش بچه‌ها و طرح درس نگارشی که روی دستم ماند و اردویی که هیچ‌وقت نرفتیم.

صاحب‌خبر -

گروه حماسه و جهاد دفاع‌پرس- آزاده رباط‌جزی، روایت‌نویس؛ شورای دبیران و افطاری معلم‌ها که تمام شد، رفتم سراغش. با یکی دیگر از خانم‌ها، ایستاده صحبت می‌کرد. با ایما و اشاره گفتم: «خانم حداد من کارتون دارم.» سر تکان داد و بشقاب خالی‌اش را نشانم داد. پرسید: «آش تموم شد؟ جمع کردن؟»

شهید زهرا حداد عادل

بشقابش را گرفتم و رفتم توی آشپزخانه. خانم محمدی و خانم فرخی و دیگران، همه چیز را شسته و اضافی آش را جمع کرده بودند. بشقاب خالی را برگرداندم و گفتم: «از بس زبون‌روزه می‌دوید، نرسیدید یه لقمه بذارید دهنتون.» خندید. از همان خنده‌ها که سرش را کمی بالا می‌گرفت و دندان‌های سفید و ردیفش پیدا می‌شد.

صحبتش که تمام شد، کشاندمش تا اتاق فرهنگی و درباره طرح جشنواره نگارش و اردوی بوت‌کمپ داستان‌نویسی و دنیای نوجوانانه دخترها، با هم حسابی گپ زدیم. قرار شد برای نگارش بچه‌های هفتم و هشتم اردو و برنامه مفصل تدارک ببینیم. چشم‌هایش برق زد وقتی گفت: «می‌بریمشون فلان‌جا ولی تو از الان جاشو بهشون نگو. چون قطعی معلوم نیست.» انگار کسی قرار بود خودش را به اردوی تشویقی غیرمنتظره ببرد؛ به جایی که هنوز برایش قطعی نبود.

در جواب یکی از حرف‌هایم، درباره جهان نوجوانانه دختر‌ها گفت: «من خودم سر کلاس یه وقتایی که بچه‌ها چیز درستی می‌گن، این علامت رو بهشون نشون می‌دم.» بعد انگشت شست و اشاره را شکل قلب، روی هم گذاشت. دلم برای مهربانی‌اش و تلاشی که می‌کرد تا به دنیای شفاف بچه‌ها نزدیک‌تر شود و همیشه بانشاط و با لبخند ببیندشان، غنج زد.

یکهو دلم هوای کلاس‌های مطالعات اجتماعی را کرد که حدود بیست سال پیش، دست می‌گذاشتیم زیر چانه و خیره‌خیره خاطره‌هایش را گوش می‌دادیم. همه‌فن‌حریف بود. از شعر و جامعه‌شناسی و تاریخ برایمان می‌گفت. دلم خواست باز هم بشنومش. گفتم: «خانم حداد! می‌شه یه بار که صلاح دونستید، بیام سر یکی از کلاساتون بشینم یاد بگیرم؟» باز خندید. گفت: «بیای چه‌کار دختر؟ چی می‌خوای از من یاد بگیری آخه؟» گفتم: «واقعا دلم می‌خواد دوباره بشنوم ازتون. من شاگردتون بودم و هنوزم هستم.» قبول کرد. اجازه داد تا همیشه شاگردش بمانم.

می‌فهمیدم چیز‌های زیادی بلد است و همیشه منتظر فرصت بودم بنشینم پای حرف‌هایش، تا از سرریز دانشش، به من هم تعارف کند. یکشنبه‌ها که بدو بدو می‌کرد بین کلاس و نمازخانه و دفتر، غر می‌زدم: «من شانس ندارم. یکشنبه‌ها که مدرسه‌م، شما همه‌ش یا سر کلاسید یا تو جلسه.» همیشه عذرخواهی می‌کرد و می‌خندید: «هفته بعد کلاس ندارم. بیا حرف بزنیم.» و من به امید هفته بعدش، به بچه‌ها وعده دادم آرشیو نگارششان را بیاورند تا دستاوردهایشان را به خانم حداد نشان دهم و با تشویق و آفرین گفتنش، جان تازه برای ترم جدید بگیریم.

آن شب نمی‌دانم حرف‌زدنمان، نیم ساعت شد، یک ساعت یا بیشتر. سر پا ایستاده بود و همه جانش گوش شده بود برای من. من؟ یک معلم نگارش ساده که فقط هفته‌ای دو ساعت کلاس دارد. از دفتر فرهنگی که بیرون آمدیم، همه رفته بودند. در دفتر قفل شده بود و حیاط مدرسه تاریک و سیاه. دم در، سر کج کرد، ابرو بالا انداخت و ملتمسانه گفت: «برای این بچه‌ها دعا کن. خیلی دعاشون کن.» لحنش، لحن مادری بود که برای بچه‌هایش در جایی نامعلوم نگران است. گفتم: «شما برای ما دعا کنید. توروخدا خیلی التماس دعا این شبا. به فک و فامیلاتونم بسپرید دعامون کنن!»

خندید. آخرین خنده‌اش در چشم‌های من جا ماند و خودش رفت. مطمئنم که دعایم کرده و مطمئنم به «فک‌وفامیلش» هم به قول من سپرده که دعایم کند. من ماندم و آرشیو نگارش بچه‌ها و طرح درس نگارشی که روی دستم ماند و اردویی که هیچ‌وقت نرفتیم.
آن شب، دست دادیم. در آغوش کشیدمش و خداحافظی کردیم؛ و چه کسی می‌داند آخرین خداحافظی‌اش کِی است؟

انتهای پیام/ 122