شناسهٔ خبر: 78817323 - سرویس سیاسی
نسخه قابل چاپ منبع: مهر | لینک خبر

روایت «مجله مهر» از قرار آخر با رهبر شهید؛

آمدیم تا ما را فقط خدا ببیند و دشمن

در ازدحام جمعیتی که خیابان‌های تهران را پر کرده بود، هر چهره داستانی داشت؛ مادری با کالسکه، پیرمردی با چفیه، جوانی که فقط یک آرزو داشت؛ «خدا ببیند و دشمن.» 

صاحب‌خبر -

خبرگزاری مهر - مجله مهر؛ رویا سادات هاشمی: «سایه از سر همه کم شده بود.‌ بورژوا، فئودال، اپوزسیون، انتلکتوئل، معدنچی، بسیجی، چپی، راستی، هیچ کدام فرقی نمی‌کردند. سایه بزرگتر از سر همه کم شده بود. این بار کسی از دریا ماهی نگرفته بود.از ماهی دریا را گرفته بودند. ماهی‌های حلال گوشت و حرام گوشت، همه به نحو تاثیر برانگیزی بالا و پایین می‌پریدند. ستون فقرات‌شان را خم می‌کردند. مثل کمان. بعد عین تیر که از چله رها می‌شود، با سر و دمشان ضربه می‌زدند . به هوا پرتاب می‌شدند دوباره با شکم به زمین می‌خوردند و این کار مرتب تکرار می‌شد! ماهی‌ها خودکشی می‌کردند!» امروز یاد این نوشته رضا امیرخانی افتاده‌ام یاد رمان ارمیا از تعریفش درباره روز رفتن امام، یاد اینکه از آن روزی که که امیرخانی به کما رفته این خاک چه روزها و چه حوادثی به خودش دیده. اینکه او وقتی دوباره بیدار شود چقدر بهت زده خواهد شد. دارم به این فکر می‌کنم ارمیای کتاب بی‌وتن اگر لای جمعیت باشد امروز را چطور تعریف می‌کند و درباره ماهیانی که دریا را از آنها گرفته بودند چه می‌گوید؟ امروز در تهران همه چیز شدت دارد؛ جمعیت، بغض، شوق و مهر مردم... همگی شدت دارند... نرسیده به میدان امام حسین علیه‌السلام درست در جایی که باید خودت را به رودخانه‌های کوچک مردم برسانی تا در نهایت به دریای متراکمشان برسی... آدم‌هایی را می‌بینی که به عشق رهبری آمده‌اند که تاریخ از او به عنوان فرمانروایی خواهد نوشت که در برابر دشمنان ایران هرگز صدایش نلرزید. مردی که انگار خدا او را از پشت سالیان و قرن‌های زخم خورده ایران فرستاده بود... از روزگار شجاعت آریوبرزن تا دوران تنهایی عباس میرزا، از اقتدار امیرکبیر تا مقاومت رئیسعلی دلواری... فرمانروایی که شبیه مولایش سیدالشهدا یادمان داد باید برای آنچه که اعتقاد داریم ایستادگی کنیم؛ حتی اگر هزینه‌اش تنها ایستادن باشد. این روزها در ایران روز تشییع رهبر شهید ایران؛ همان رهبری که به مردمش وعده داد؛ است که هرگز شکست نخواهند خورد و مردمی که حالا آمده‌اند تا در مراسم بدرقه بگویند چقدر دوستش دارند و از این به بعد چقدر دریای دلتنگی‌هایشان ساحل ندارد.

آمدیم تا ما را فقط خدا ببیند و دشمن

تا خدا ببیند و دشمن!

ساعت کمی از ۸ گذشته و تراکم جمعیت غیرقابل باور است. انقدر که جای خالی برای قدم‌های بعدی به راحتی پیدا نمی‌شود. قرار است پیکر رهبر و خانواده‌اش را از خیابان دماوند به سمت میدان امام حسین ببرند و از انقلاب به آزادی برسانند. نرسیده به میدان امام حسین علیه‌السلام با سیل جمعیت به سمت پیچ شمیران راهی می‌شویم مردم روی پل چوبی جمع شده‌اند و خیره به افق رو به رویشان امیدوار و منتظر ایستاده‌اند که اگر پیکرها را آوردند از آن بالا خوب همه چیز را تماشا کنند. اما یکدفعه صدای زمزمه‌ها بالا می‌رود همه می‌گویند به خاطر شدت ازدحام و شلوغی جمعیت، مبدا حرکت پیکر مطهر از خیابان دماوند و میدان امام حسین به میدان انقلاب و آزادی تغییر پیدا کرده... بعضی‌ها شکایت می‌کنند و از این تغییر برنامه ناگهانی گله دارند. یکی می‌گوید «من می‌خواستم پیکر آقا رو ببینم و چفیه‌مو با تابوتش تبرک کنم» اما پسرک جوان سی‌وچند ساله‌ای جلوتر ایستاده و زیر نور آفتاب همان طور که عرق روی پیشانی‌اش را پاک می‌کند می‌گوید: «پیکرم ندیدم عیبی نداره...من اومدم فقط خدا و دشمن ما رو ببینه...خدا بدونه که ما کم نمی‌ذاریم و دشمن از ماهواره‌هاش که جمعیت رو نگاه کنه برای معادلات بعدیش ماستشو کیسه کنه.»

آمدیم تا ما را فقط خدا ببیند و دشمن

مهربانی این مردم نازنین

همه از شدت جمعیت غافلگیر شده‌اند خیلی‌ها بچه‌های کالسکه نشینشان را آورده‌اند ولی گرما و نور آفتاب شرایطشان را سخت کرده و تک و توک گریه می‌کنند.‌ از یکی از مادرها می‌پرسم خانه نگهش می‌داشتی بهتر نبود؟ جوابی می‌دهد که قند توی دلمان آب می‌شود.‌ می‌گوید: «من و بچه‌م همین بس که یه نقطه به نقطه‌های سیاه این جمعیت اضافه کنیم و خیابون رو خالی نکنیم. خون بچه من که از خون نوه آقا رنگین‌تر نبود» ایستگاه صلواتی و موکب‌ها بیشتر آب و شربت می‌دهند.‌ یکی از مردها که بی‌تابی بچه‌ها را دیده با یک جعبه بزرگ پر از بستنی از فروشگاه کنار خیابان بیرون آمده و در هیبت یک ناجی جلوی چشم بچه‌ها ظاهر می‌شود تا با هر بستنی دل بچه‌ها را خنک و غرها و اشک‌هایشان را به یک لبخند دوست داشتنی تبدیل کند.

آمدیم تا ما را فقط خدا ببیند و دشمن

ایران چشم امید دنیاست

لا به لای جمعیت چشمانمان به دو سه نفری می‌رسد که زبانشان با ما فرق می‌کند خوب که گوشمان را به حرف‌هایشان میسپاریم می‌فهمیم که از هند خودشان را به ایران رسانده‌اند تا در مراسم تشییع پیکر رهبر شهید حضور داشته باشند. وقتی درباره علت حضورشان میپرسیم این طور می‌گویند: «اگر فکر می‌کنید که آقای خامنه‌ای فقط برای شماست سخت در اشتباهید...ما هم پدر از دست دادیم. من مطمئنم خودتون هم نمی‌دونید که بیرون از این جغرافیا چقدر قوی دیده می‌شید و چقدر دوست داشتنی هستید. ایران چشم امید همه شیعه‌های دنیاست. شکست شما شکست ما و پیروزی شما پیروزی ماست.» حرف‌هایش که تمام می‌شود به دل‌های فتح شده خدای خامنه‌ای در گوشه و کنار دنیا بیشتر افتخار می‌کنیم. دلتنگی نبودنش پرده اشک‌ را جلوی چشمانمان می‌کشد و در نهایت نگاهمان را به جمعیت رو به رویمان گره می‌زند آفتاب و پرچم‌های سرخِ انتقام در اهتزارند و مردم یک صدا دوباره این نوحه را می‌خوانند: «باید برخاست... باطل خواهد رفت و حق پابرجاست... کنار او می‌جنگیم...کنار حسین علیه‌السلام...زمین برمی‌گردد بر مدار حسین علیه‌السلام...