شناسهٔ خبر: 78763370 - سرویس فرهنگی
نسخه قابل چاپ منبع: مهر | لینک خبر

روایت زنی که خانه‌اش را وقف آخرین وداع کرد

خیلی‌ها را می‌شناسد که بی‌تاب حضور در آخرین وداع هستند اما به‌خاطر راه دور، ازدحام میلیونی جمعیت، گرمای هوا و دغدغه اسکان مردد مانده‌اند.

صاحب‌خبر -

خبرگزاری مهر - مجله مهر: روی خانه و وسایل زندگی‌اش حساس بود، روی رفت‌وآمدها، بیشتر. برای حریم خصوصی‌اش چارچوب‌های سفت‌وسختی داشت و محتاط بود چه کسی پا به خلوتش می‌گذارد. اما حالا قرار است همه‌ی آن خانه و زندگی را مهیا کند برای مهمان‌هایی که اصلاً نمی‌شناسدشان برای آنها که دلشکسته راهیِ وداع می‌شوند و آنها که خسته از تشییع بازمی‌گردند. این قصه‌ی دلدادگیِ «صبورا مترصد» و خانواده‌اش است؛ آدم‌هایی که خانه‌شان این روزها، موکبی کوچک و باصفا در دل قم است.

مصاحبه با صبورا سخت است مثل زخمی که سر باز کرده باشد اصلاً مصاحبه با هر کسی این‌روزها، همین‌قدر دشوار است. انگار نه انگار ۴ ماه از آن داغ جانکاه گذشته. آتشِ این داغ، سرد که نمی‌شود هیچ، گویی تازه هم می‌شود. هنوز نامش را به زبان نیاورده، شعله می‌کشد و خاکسترِ غم، دوباره جان می‌گیرد. برای همین بیش از آنکه حرف بین‌مان رد و بدل شود بغض است که حکومت می‌کند.

من بین این بغض‌ها از صبورا می‌پرسم چه شد که آن میزبان حساس حالا این همه مهمان دارد؟ و او قصه را می‌کشاند به روز رفتن: «از روزی که خبر شهادت آقایمان را شنیدم، دیگر هیچ چیز برایم سخت و ناگوار نیست. ما سخت‌ترین داغ ممکن را تجربه کردیم؛ چیزی را از دست دادیم که نباید از دست می‌دادیم. بعد از او دیگر آن دلبستگی‌های قبلی برایمان نمانده است. انگار این داغ، سبک زندگی همه‌مان را عوض کرد. حال و روزمان خلاصه می‌شود در همان جمله‌ای که امام حسین علیه‌السلام بعد از شهادت حضرت علی‌اکبر علیه‌السلام فرمودند: علی الدنیا بعدک العفا. واقعاً اوف بر دنیای بعد از او...

روایت زنی که خانه‌اش را وقف آخرین وداع کرد

همیشه در ایام اربعین به حال عراقی‌ها غبطه می‌خوردم؛ به اینکه چقدر راحت خانه‌هایشان را در اختیار زائران می‌گذارند. اما ته دلم مطمئن بودم که من هیچ‌وقت نمی‌توانم این کار را بکنم. فکر می‌کردم نمی‌شود این همه آدم غریبه را به خانه و حریم شخصی‌ام راه بدهم. اما شد. وقتی خودت صاحب عزا باشی می‌شود، ما همه صاحب عزاییم؛ عزیزی را از دست داده‌ایم که عزادارانش هم برای ما عزیزند.»

جز خانه‌اش، دفتر کارش را هم آماده کرده برای میزبانی و یکی یکی آنها که دلشان در تشییع است و راهشان دور را متقاعد می‌کند برای آمدن!

خیلی‌ها را می‌شناسد که بی‌تاب حضور در آخرین وداع هستند اما به‌خاطر راه دور، ازدحام میلیونی جمعیت، گرمای هوا و دغدغه اسکان مردد مانده‌اند. صبورا اما به همه یک جمله می‌گوید: «نگران نباشید؛ درخانه‌ی ما به رویتان باز است.»

حتی گره نگرانیِ مادرها را هم باز کرده است. قرار است یکی از خانم‌ها روز وداع در خانه بماند و از بچه‌ها مراقبت کند تا هیچ مادری از آخرین دیدار جا نماند. صفورا خودش هم مادر است یک مادر جوان که تازه دخترش یک و نیم ساله شده.

روایت زنی که خانه‌اش را وقف آخرین وداع کرد

میان صحبت‌هایش متوجه می‌شوم که بار این میزبانی فقط روی دوش صبورا نیست. آدم‌های دور و اطرافش هر کدام به اندازه توانشان سهمی از این مجلس دارند. می‌گوید:«وقتی می‌گویم همه ما صاحب عزاییم، دقیقاً منظورم همین است. هر کسی به اندازه توانش، گوشه‌ای از کار را گرفته است. یکی قبول کرده روز تشییع در خانه بماند و از بچه‌ها مراقبت کند. یکی رختخواب و وسایل خانه‌اش را آورده تا بتوانیم میزبان آدم‌های بیشتری باشیم. بعضی‌ها هم پول‌هایشان را روی هم گذاشتند تا گوسفندی قربانی شود و با آن از زائران آقا پذیرایی کنیم.»

صدای صبورا پشت شلوغی‌های آن‌سوی خط گم می‌شود. باید برود؛ کار دارد. باید برود و حق این میزبانی را ادا کند. نقطه می‌گذارد ته حرف‌هایش اما قصه‌اش تمام نمی‌شود. روایت او، روایت بسیاری از خانه‌های ایران است. خانه‌هایی که این روزها داغِ یک وداع مشترک را زیر سقف‌هایشان قسمت می‌کنند؛ خانه‌هایی که عزادارند.

نویسنده: زینب نادعلی