شناسهٔ خبر: 78688753 - سرویس فرهنگی
نسخه قابل چاپ منبع: دیپلماسی‌ایرانی | لینک خبر

آثاری که به ایران هراسی دامن زده‌اند

از پرسپولیس تا میناب

بشیر اسماعیلی در یادداشتی برای دیپلماسی ایرانی می‌نویسد: تصویر دخترک دانش‌آموز روی جلد کتاب پرسپولیس، به‌شدت تداعی کننده دختر بچه‌های میناب است؛ دختر بچه‌هایی که یک عمر، برنامه‌ریزی فرهنگی و تبلیغاتی شده است تا چنین روزی، مرگ دردناکشان نادیده گرفته شود. امثال «پرسپولیس»‌ها مایه شرمساری تاریخی هنر در این کشورند، و به شخصه اهمیتی هم نخواهم داد که چقدر جوایز رنگارنگ از جشنواره‌های هنری و غیر هنری نصیب این دست آثار شده باشد.

صاحب‌خبر -

دیپلماسی ایرانی: تجربه‌هایی مثل ژاپن در جنگ جهانی دوم و عراق قبل از حمله آمریکا نشان داده است که وقتی بخواهند مردمانی را قتل‌عام کنند، قبل از آن سعی می‌کنند تا چهره آنان را در منظر افکار عمومی سیاه و زشت جلوه دهند تا کمترین همدردی برای جنایت آتی پیرامون قربانیان به وجود آید. برخی اوقات هم وجهه مردمانی را که قبلاً قتل‌عام کردند، تخریب می‌کنند تا جنایت خود را توجیه کنند، مثل آنچه در آمریکا بر سر سرخپوستان آوردند.

جریان ایران‌هراسی در سینمای غرب به طور مشخص، از فیلم آمریکایی «بدون دخترم هرگز» شروع شد. فیلمی که شرح مصائب یک زن آمریکایی به نام بتی محمودی است که به همراه دکتر سید بزرگ محمودی همسر ایرانی‌‌اش و دخترشان، در اثنای جنگ با عراق، به ایران بازمی‌گردند‌. 

بتی محمودی چنان روایت غیر منصفانه و سیاهی از زندگی در ایران تصویر می‌کند که پس از نمایش این فیلم، راجر ایبرت منتقد سرشناس هالیوود نوشت: «... در این فیلم هیچ تصویر مثبتی از یک شخصیت مسلمان معتقد نشان داده نشد و همه کسانی که به بتی کمک کردند مخالف و قانون‌شکن هستند. اگر هر فیلم به تندی و کینه‌توزی این فیلم در مورد هر گروه قومی دیگری در آمریکا ساخته می‌شد، با عنوان نژادپرستی و تعصب محکوم می‌شد، البته بعضی از مسلمانان دشمنان ما هستند و دیدگاه‌های ما را نفی می‌کنند اما ما مجبوریم در جامعه جهانی با آنها سازش کنیم.»

فضای سیاسی آمریکا اما از ساخت این فیلم ذوق زده شد؛ ایران به عنوان کشوری که دشمن آمریکا بود، در یک فیلم تحقیر می‌شد و دشمنی‌های آمریکا علیه ایرانیان با توجه به سیمای شیطان گونه‌ای که بتی محمودی از مردم کشورمان تصویر می‌کرد، در افکار عمومی آمریکا و جهان توجیه پیدا می‌کرد ‌.

فیلم بدون دخترم هرگز در واقع دستگاه دیپلماسی عمومی آمریکا را به این فکر انداخت که علاوه بر رسانه‌های خبری که تا آن موقع به بمباران تبلیغاتی علیه ایران می‌پرداختند، سینما هم می‌تواند بستر مناسبی برای این کار فراهم کند. این سیاست جدید ضد ایرانی در آمریکا، جریان روشنفکری سینمای ایران را برای دهه‌ها به انحراف برد. نقد اجتماعی و سیاسی که وظیفه هر هنرمند و روشنفکر است اینک با آفتی به نام «حمایت خارجی» مواجه می‌شد که هنرمند دغدغه‌مند ناراضی را از موضع بلند خود پایین می‌کشید و به مهره‌‌ای ناچیز در زمین بازی «ایران هراسی هیستیریک» بدل می‌کرد. 

از آن زمان تاکنون عمده فیلم‌هایی که چهره‌ای سیاه، خشن و نابسامان از ایران و ایرانی نشان داده باشند، موجی از جوایز مهم سینمایی در اروپا و آمریکای شمالی به سمت آنها سرازیر می‌شوند. 

جوایز سینمایی به همراه خود، توجه، فرش قرمز، پول و پیشنهادهای کاری وسوسه کننده برای فیلمساز به دنبال می‌آورند. در اینجاست که هنرمند اگر فرصت‌طلب و پول‌دوست باشد که به مراد خود رسیده است؛ اما برای فیملساز وطن‌دوست و متعهد به عقایدش، این برزخ معنایی به وجود می‌آید که آیا من واقعا دارم به رسالت نقد روشنفکرانه خودم از اجتماع و حاکمیت عمل می‌کنم یا به عاملی برای بسط دشمنی و سیاه‌نمایی علیه کشور و مردمم بدل شده‌ام؟

در بخش «سینما دیپلماسی»، چندین یادداشت به نقد و بررسی جریان فیلم‌های مبتنی بر ایران هراسی اختصاص داده شده که در اینجا از تکرار آن مطالب خودداری می‌کنیم. اما به مناسبت در گذشت مرجان ساتراپی، هنرمند و فیلمساز ایرانی – فرانسوی که در ایام اخیر رخ داد، شایسته است تا اشاره‌ای داشته باشیم به رمان مصور «پرسپولیس» او که بعدها در قالب انیمیشن هم تولید شد.

«پرسپولیس» را می‌توان نوعا، یک «بدون دخترم هرگز» ثانی دانست با این تفاوت که راوی آن ایرانی است. در این داستان همه مردم به جز معدودی از جمله دختر بچه داستان که خود مرجان ساتراپی است به همراه خانواده‌اش، بقیه مشتی انسان فناتیک و خشک مغز تصویر شده‌اند که کوچک‌ترین درکی از هنر و انسانیت نبرده‌اند.

فقط خود مرجان است که از کودکی خیلی می‌فهمد و بنابراین در میان این جماعت بدفهم و اخمویی که تصویر می‌کند، حسابی زجر می‌کشد.

البته باید اذعان کرد که آن بخش‌هایی که «پرسپولیس» درباره برخی تندروی‌های و سختگیری‌های بی‌مورد نقد می‌کند کاملا قابل درک و همراهی است. به‌ویژه اغلب ما دهه شصتی‌ها که تجربه‌های تلخ آن دوران را به یاد داریم و می‌دانیم زیاده‌روی در باب مسائل فرهنگی و اجتماعی چقدر می‌تواند زشت و نامطلوب باشد. اما مشکل اینجاست که همان مرز باریک بین روشنفکری و خدمت به خط فکری بیگانه در اثر ساتراپی از بین می‌رود. او سیاه‌ترین جنبه‌های زندگی در وطنش را قاب می‌کند و دور دنیا می‌چرخد تا به همه نشان دهد که چقدر ایران جای بدی است و دل دشمنان ایران حسابی خنک بشود.

به این ترتیب برای مجریان سیاست ‌های ایران‌هراسی، یک محتوای عالی به‌دست می‌آید و برای امثال ساتراپی هم کلی جایزه و پول و ...

در آن دوران که مرجان ساتراپی را به خاطر ساخت این فیلم آبروبر نقد می‌کردند، او با رد ادعای «ضدایرانی» بودن این انیمیشن، پرسپولیس را فیلمی «کاملاً بی‌طرفانه» خواند و در مراسم اهدای جوایز جشنواره کن، جایزه خود را به «مردم ایران» تقدیم کرد! مردمی که توسط او و فیلمش تصویری سیاه و شرم‌آور از آنها به دنیا عرضه می‌‌شود اما به سیاق روشنفکرنماهای هم‌عصر‌ ما، مجبوریم ژست‌های میهن‌دوستانه او را هم در کنار خرابکاری‌هایی که علیه منزلت ایرانیان مرتکب شده‌ است، تحمل کنیم. چرا که لابد ایران با جمهوری اسلامی از هم جدا هستند و مرجان ساتراپی هم می‌خواسته حاکمیت را بکوبد و  قصد سیاه‌نمایی ایرانیان را نداشته است.

سخت است که بگوییم در بین فیلم‌هایی که درصدد بوده‌اند ایران‌هراسی را در دنیا بسط دهند، دقیقا کدام یک بدتر بوده است. پرسپولیس یا سنگسار ثریا.میم، سیصد یک و سیصد دو، آرگو، درخت انجیر معابد، یک اتفاق ساده، سیب، مجموعه‌های میهن، تهران و ده‌ها و صد‌ها فیلم و محتوای دیگر که در تمام این سال‌ها ذهنیت جهانیان را برای روزی آماده کردند که اگر به ایران حمله شد یا جنایت جنگی و نسل‌کشی در اینجا توسط آمریکا و اسرائیل و ... انجام شد، در ناخودآگاه آکنده از مضامین ایران‌هراسانه‌، کمترین همدردی و اعتراض از سوی افکار عمومی جهانی برانگیخته شود.

باید دانست که اگر فاجعه میناب در هر کشور دیگری غیر از ایران رخ داده بود، چه حجم فراوانی از نقد و اعتراض جهانی علیه آن برانگیخته می‌شد و سازمان‌های حقوق بشری و غیره چه کارزار‌هایی که به راه می‌انداختند. اما موج آرام و محتاطانه‌ای که در محکومیت این جنایت شاهدش هستیم، از سالها تولید محتوای فرهنگی در راستای ایران هراسی ناشی است.

تصویر دخترک دانش‌آموز روی جلد کتاب پرسپولیس، به‌شدت تداعی کننده دختر بچه‌های میناب است؛ دختر بچه‌هایی که یک عمر، برنامه‌ریزی فرهنگی و تبلیغاتی شده است تا چنین روزی، مرگ دردناکشان نادیده گرفته شود. امثال «پرسپولیس»‌ها مایه شرمساری تاریخی هنر در این کشورند، و به شخصه اهمیتی هم نخواهم داد که چقدر جوایز رنگارنگ از جشنواره‌های هنری و غیر هنری نصیب این دست آثار شده باشد. تاریخ بهترین و منصفانه‌ترین قضاوت‌ها را خواهد کرد.