اگر بخواهیم به پاسداشت کربلا بپردازیم، باید درکی از خود کربلا و حادثه عاشورا و آنچه پی و پس این اتفاق بوده است حاصل آوریم، باید تلاش کنیم و ببینیم در عاشورا چه امکانی نهفته بود که این حادثه را تا این حد مهم و پربسامد کرد. عاشورا، صرف نظر از دغدغهای که ما شیعیان در فهم و رویکرد به آن داریم، به لحاظ تاریخی حادثه بسیار مهم و بزرگی است. به بی راهه نرفته ایم اگر از این حادثه مهم تاریخی به عنوان کاتالیزور تاریخ اسلام یاد کنیم. به باور من ۳۰ سال نخست اسلام را میتوان تا حدی با مراجعه به ساختار قبیلهگرایی پیش از آن فهمید، و ۳۰ سال دوم اسلام را با مراجعه به حوادث سی سال نخست می توان تا حدی تحلیل کرد. نقطه ثقل و مرکز تحول پس از این سی سال، و متأثر از تحولات این سی سال، حادثه عاشوراست.
به این ترتیب بروز و ظهور عاشورا را باید در ارتباط با ۳۰ سال قبل از عاشورا فهمید؛ هم چنان که حوادث بعد از عاشورا نیز بدون فهم عاشورا فهمیده نمیشود.
این نکته را از منظر کسی میگویم که، علاوه بر علایق درون مذهبی، نگاه تاریخنگارانه و فرامذهبی نیز به این حادثه دارد.
عاشورا حادثه بسیار مهمی است و به مثابه یک اتفاق تسریعبخش در تاریخ اسلام نخستین و تاریخِ نخستین اسلام عمل کرده است.
اما سوال اینجاست که چرا اربعین و عاشورا این قدر اهمیت پیدا کرده است؟ چرا هویت خود را مدیون عاشورا هستیم؟
حکومت یزید حدوداً چهار سال (از۶۰ تا ۶۴ ) طول کشید. تقریباً یزید هر سال یک نبرد و مبارزه فاجعه بار و دهشت انگیز را در کارنامه خود ثبت کرد. وی سه جنگ اصلی را به راه میاندازد که نخستین مورد آن کربلا بود و در ادامه نیز مدینه را اشغال کرد و سپس خانه خدا، کعبه، را در مکه به آتش کشید. چرا در این دوران محدود، شاهد این همه نزاع هستیم؟ و کارکرد عاشورا در شکل بخشی به منطق حوادث و سرشت روابط در این دوران چگونه بوده است؟ اگر به ابتدای حکومت یزید نگاه کنید، میبینید چهرههای مهم آن دوران مانند امام حسین(ع) و یا عبدالله بن زبیر در صدر افرادی بودند که هیچ کدام حکومت یزید را قبول نداشتند. نکته این است که رویکردی که امام حسین(ع) اتخاذ کرد، سبب شد که تمام این مخالفتها با یزید ترجمهای شیعی پیدا کند.
از جمله عللی که یزید را قبول نداشتند این بود که نزاعهای بعد از قتل عثمان مانند آتش زیر خاکستر بود. مهارتهای معاویه سبب شده بود که این نزاعها به تعویق افتد؛ اما در نهایت این نزاعها اتفاق افتاد. یکی از آنها، نزاعی بود که مبنایش بازگشت اقتدار به خاندان اهل بیت (ع) بود. مبنای این نزاع نگرش انتقادی شیعیان به چگونگی تخصیص قدرت پس از وفات آن حضرت (ص) بود. شیعه مسئله خلافت و امامت را امری قدسی و محصول نصب الهی می دانست؛ اما جالب آن که اگر پیامبر(ص) نفرموده بودند که باید حکومت به علی(ع) برسد نیز از منظر امکانات و ساختار قبائل بنیهاشم یگانه گروهی بودند که در فرایندی طبیعی، و نه آن گونه که در سقیفه شکل گرفت، حائز اقتدار میشد. به این ترتیب توان و انتظاری واقعی و موثر در جامعه برای بازگشت خلافت به خاندان پیامبر (ص) وجود داشت و یک نزاع مربوط به بحث بازگشت اقتدار به خاندان اهل بیت(ع) بود؛ خاندانی که در رأس آنها بنیهاشم و در راس بنی هاشم امام علی(ع) قرار داشت.
نزاع دیگر، تلاش میکرد که اقتدار را به میراث شیخین برگرداند؛ میراثی که بر خلاف نگرش شیعی، درک قبیلهگرایانه از روابط داشت و گمان میکرد نقطه طلایی زمان شیخین بوده است. از منظر این رویکرد در پی قتل عثمان و تحولات پس از آن (از جمله شکل گیری مجموعه گسترده ای از جنگهای داخلی) مشکلاتی به وجود آمده است؛ لذا این گروه معتقد بود که باید به «دوران طلایی» بازگشت. فرزند زبیر، عبدالله، نماد این رویکرد است. در نهایت رویکرد سومی نیز در کار بود؛ این رویکرد بیانگر سطح موثری از سرخوردگی اجتماعی بود و از اشکال نظم مستقر اعم از (اموی) و آلترنیتیو (شیعی و شیخین) گریزان بود و هیچ یک از اینها را برنمیتافت. این گروه خوارج بودند.
زمانی که یزید به خلافت رسید، نمایندگان هر سه این گرایشها در فضای عدم تداوم هژمونی معاویه، مخالفت با یزید را آغاز میکنند، اما نکته مهم اینکه شهادت امام حسین(ع) منجر به آن شد که توان مخالفت در جامعه فراتر از گروه شیعیان به عنوان یک هسته اعتقادی در حال تکون یابی به کلیت جامعه اسلامی تعمیم پیدا کند. یعنی مهمترین زبان مخالف با اموی، شیعی شود و این مسئله سنگ بنایی برای شکلگیری شیعه در اطوار بعدی تاریخ شود. در حقیقت در پی عاشورا یک امکان تاریخی پیش روی شیعیان قرار میگیرد و این امکان تاریخی، در زنجیره اتفاقاتی که بعد از شهادت امام حسین(ع) رخ میدهد و نیز پیرامون جریان های پیوسته پاسداشت این حادثه خود را نشان میدهد.
∎