دکتر حسین کچویان
فتح یا فریب؟
صاحبخبر - دکتر حسین کچویان-رجانیوز: همه کسانی که این روزها تفاهمنامه و خروجی نبردهای یکساله اخیر را با عنوان «روایت فتح» تفسیر میکنند، باید به یک احتمال جدی و نگرانکننده نیز بیندیشند: آیا ممکن نیست این مذاکرات، نه صرفاً پایان یک بحران، بلکه مبنایی برای آغاز نوعی رابطه جدید با آمریکا باشد؟ رابطهای که نشانههای اولیه آن در دیدار ونس با قالیباف و دستدادن آنان ظاهر شد و اکنون برخی مفاد تفاهمنامه، میتواند بهمثابه زیرساخت و کلید ورود به همان مسیر عمل کند. در چنین صورتی، جنجالهای رسانهای درباره «پیروزی ایران»، «عقبنشینی دشمن» یا حتی «مخالفت نتانیاهو» را نباید سادهدلانه و بیتحلیل پذیرفت. چهبسا بخشی از این صحنهآراییها برای گمراهکردن مردم از درک واقعیت اصلی باشد؛ واقعیتی که در آن، نه فقط یک توافق محدود، بلکه چرخشی بنیادین در نسبت ایران و آمریکا در حال شکلگیری است. آیا هرگز به آخرین مقاله ظریف در فارنافرز اندیشیده شده است؟ مقالهای که در فضای آن روزها، از بیرون، عجیب، بیموقع و حتی مضحک به نظر میرسید؛ آن هم از سوی کسی که در افکار عمومی زیر فشار بود و تا حد زیادی طرد شده تلقی میشد. آیا معقول است در بحبوحه جنگ، کسی با آن میزان حساسیت عمومی، ناگهان مقالهای بنویسد که آشکارا یا ضمنی آینده روابط ایران و آمریکا را ترسیم کند؟ آیا این کار صرفاً خطای محاسباتی بود، یا پیامی رمزگشاییشده برای نیروهای داخلی دوستدار غرب و طرفهای آمریکایی آنان؟ ضربالمثل «موش به سوراخ نمیرفت، جارو هم به دمش میبست» در ظاهر، کاملاً بر آن اقدام قابل تطبیق بود. اما آیا واقعاً میتوان پذیرفت که ظریف تا این اندازه بیمحاسبه عمل کرده باشد؟ یا باید آن مقاله را نوعی علامتدهی دانست؛ علامتدهی به اینکه مسیر، مستقل از جار و جنجالهای ظاهری، به سمت گشودن باب رابطه با آمریکا در حرکت است؟ گویی پیام اصلی این بود که: آنچه در ظاهر بهعنوان نبرد، مقاومت، تنش و درگیری دیده میشود، در باطن میتواند به کلید روابط ایران و آمریکا تبدیل شود؛ کلیدی که یکبار مکفارلین آن را به تهران آورد و رد شد، اما اینبار در صورتی بسیار زیباتر، مقدستر و قابلقبولتر ظاهر شده است: نبردی جهادی و مقدس که در نهایت، خود به دروازه رابطه تبدیل میشود. بر اساس این نگاه، باید با وضعیت موجود متفاوت برخورد کرد. نباید خطا کرد و پنداشت که ایران الزاماً در حال حرکت به سوی یک نبرد بزرگ تمدنی برای اخراج نهایی آمریکا از منطقه است. چهبسا در سطحی دیگر، مسیر درست از نگاه برخی تصمیمگیران، نه اخراج آمریکا، بلکه تنظیم رابطه با آمریکا و ادغام تدریجی در تمدن نوین غرب تعریف شده باشد؛ مسیری که در ظاهر با ادبیات مقاومت و پیروزی پوشانده میشود، اما در باطن به سمت عادیسازی، سازش و بازتعریف جایگاه ایران در نظم غربی حرکت میکند. البته باید توجه داشت که این داوری، ناظر به تمامیت حاکمیت و همه ارکان نظام نیست؛ بلکه متوجه اراده، تمنّا و جهتگیری جریان لیبرالِ درون ساختار سیاسی و شبکههای تصمیمساز و تصمیمپرداز پیرامون آن است؛ جریانی که سالهاست حل مسئله ایران را نه در تعمیق استقلال، نه در اخراج آمریکا از منطقه، و نه در امتداد خط انقلاب اسلامی، بلکه در گشودن باب رابطه با آمریکا، عادیسازی نسبت با غرب و ادغام تدریجی در نظم جهانیِ تحت سیطره غرب جستوجو میکند. بنابراین سخن بر سر خواست پنهان یا آشکار این جریان است، نه نسبتدادن چنین ارادهای به اصل نظام، رهبری یا همه نیروهای درون حاکمیت. یادمان نرود که راهبرد غرب، سالها بر «زدن سر مار» و سپس قطع سرپنجهها و بازوان آن استوار بود. مانع اصلی رابطه ایران و آمریکا نیز، به تصریح مکرر رهبر شهید، همان خط رهبری بود؛ همان خطی که بارها تأکید کرده بود تا زنده است و نفس میکشد، نخواهد گذاشت آمریکا به ایران بازگردد. بنابراین اگر کسی بخواهد از منظر راهبردی به حوادث اخیر نگاه کند، نمیتواند حذف این مانع اصلی و نیز حذف گسترده نیروهای مؤثر، وفادار و کارآمد جمهوری اسلامی را از این پازل جدا ببیند. در اجرای این راهبرد که دههها برای آن تلاش شده بود، در مرحله پایانی، تنها مانع اصلی رابطه هدف قرار نگرفت، بلکه شمار زیادی از بهترین مردان جمهوری نیز حذف شدند؛ کسانی که هر یک در جایگاه خود، بخشی از ظرفیت مقاومت، تصمیم، میدان و آینده انقلاب بودند. این روند البته از همان زمان حذف حاج قاسم آغاز شده بود؛ آنجا که در عراق، لبنان، سوریه، یمن و حتی در داخل ایران، بهصورت پیدرپی و گاه بیسروصدا، بسیاری از نیروهای کارآمد، مؤمن، وفادار و دارای اثر راهبردی از میدان خارج شدند. با بسیاری از این حذفها چنان برخورد شد که گویی اتفاق مهمی رخ نداده است. البته برای خالی نبودن عریضه و جلوگیری از حساسیت افکار عمومی، در یکی دو مورد پاسخهایی داده شد؛ اما اهل دقت گرفتار این بازی نمیشوند، زیرا مجموع شهدای این ترورهای پیدرپی در منطقه و ایران، خود به اندازه یک پاکسازی راهبردی و سازمانیافته اهمیت دارد. محصولی که ترامپ از این کشت خونین چید، همان چیزی بود که خود از آن سخن گفت: به صحنه آمدن «نسل سوم رهبران»؛ نسلی که به تعبیر او با قبلیها متفاوتاند و او مایل است با آنان دیدار، گفتوگو و طبیعتاً معامله کند. همین تعبیر، اگر در کنار حذفهای پیدرپی، فشارهای میدانی، تغییر آرایش تصمیمگیری، و سپس تفاهمنامه احتمالی قرار گیرد، تصویری بسیار خطرناک و هشداردهنده میسازد. از این منظر، همه چیز برای گذر از انقلاب اسلامی و ادغام نهایی آن در نظم سلطه، از پیش آماده و طراحی شده به نظر میرسد. مانع اصلی حذف شده، نیروهای وفادار و مؤثر تضعیف یا کنار زده شدهاند، افکار عمومی با روایت پیروزی و فتح سرگرم شده، مخالفان داخلی با برچسبهای مختلف ساکت میشوند، و اکنون تنها مرحله پایانی باقی مانده است: امضای تفاهمنامهای که در ظاهر محصول مقاومت و نبرد است، اما در باطن میتواند کلید عبور از همان مقاومتی باشد که به نام آن توجیه میشود. پس باید آماده باشیم که اگر این مسیر افشا و متوقف نشود، روزی همه با هم، آگاهانه یا ناآگاهانه، بر پایان انقلاب شهادت دهیم؛ انقلابی که قرار بود در برابر نظام سلطه بایستد، اما با پوشش مقاومت، در همان نظام سلطه ادغام شود. آن روز، دیگر فریاد حقیقی نه «روایت فتح»، بلکه اعلان پایان یک عهد تاریخی خواهد بود: پایان انقلابی که آخرین مانع سروری غرب بر زمین دانسته میشد. البته باید صریح و روشن گفت که این تحلیل، به معنای عدول رهبری جدید از مسیر رهبری شهید نیست. رهبری جدید نیز در همان مسیر کلان عزت، استقلال، مقاومت، بیاعتمادی به آمریکا و پاسداری از حقیقت انقلاب اسلامی قرار دارد. خطر دقیقاً در همینجاست که ممکن است رهبری در یک مسیر باشد، اما برخی ساختارها، نهادها، افراد و شبکههای تصمیمساز درون نظام، مسیر دیگری را طی کنند؛ مسیری که با مصلحتسنجیهای مبهم، گزارشهای ناقص، تصمیمسازیهای پنهان، فشارهای موقعیتی و نسبتدادن نتایج مبهم به رهبری، عملاً فاصلهای خطرناک میان خط رهبری و روند واقعی اداره کشور ایجاد کند. این فاصله اگر دیده نشود، اگر نامگذاری نشود و اگر در برابر آن پرسش و مقاومت شکل نگیرد، خطرناکتر از دشمن آشکار است. زیرا دشمن بیرونی با پرچم خود میآید، اما انحراف درونی گاه با نام انقلاب، با ادبیات مقاومت، با شعار پیروزی و حتی با ادعای تبعیت از رهبری پیش میرود. از همین رو، دفاع حقیقی از رهبری جدید، دفاع از شفافیت، قانون، مراقبت از مسیر رهبری شهید، و جلوگیری از مصادره نام رهبری به سود تصمیماتی است که ممکن است در عمل، کشور را به مسیری خلاف آرمانهای انقلاب و خون شهیدان بکشاند. انتهای پیام/∎