فرزانه متين
در سالهاي اخير، آثار زندگينامهاي بيش از هر زمان ديگري مورد توجه مخاطبان و شبكههاي تلويزيوني قرار گرفتهاند. موفقيت مجموعههايي كه به زندگي شخصيتهاي مشهور سياسي، هنري و فرهنگي ميپردازند، نشان داده است كه تماشاگر امروز تنها به دنبال روايت تاريخ نيست، بلكه ميخواهد پشت پرده زندگي افرادي را ببيند كه تصويرشان سالها در رسانهها ساخته و بازتوليد شده است. سريال «داستان عشق جان اف كندي جونيور و كارولين بست» نيز در همين مسير حركت ميكند؛ روايتي از زندگي و رابطه عاشقانه جان اف كندي جونيور و كارولين بسِت كه تلاش دارد فراتر از يك داستان عاشقانه، تصويري از نسبت ميان عشق، قدرت، شهرت و رسانه ارائه بدهد. مهمترين نقطه قوت سريال در انتخاب زاويه ديد آن نهفته است. سازندگان به جاي تمركز بر ميراث سياسي خانواده كندي، داستان را از منظر رابطه دو انسان روايت ميكنند كه ناگهان خود را در مركز توجه افكار عمومي مييابند. در اين روايت، شهرت نه يك امتياز بلكه نيرويي مخرب است كه به تدريج به حريم خصوصي شخصيتها نفوذ ميكند و بر تصميمها، احساسات و حتي كيفيت رابطه آنها تاثير ميگذارد. از منظر ساختار روايي، سريال از الگوي كلاسيك تراژدي بهره ميگيرد. مخاطب از همان ابتدا سرنوشت نهايي شخصيتها را ميداند؛ بنابراين تعليق اصلي نه در «چه اتفاقي خواهد افتاد»، بلكه در «چگونه به آن نقطه خواهيم رسيد» شكل ميگيرد. اين شيوه روايت سبب ميشود هر لحظه عاشقانه و هر تنش ميان زوج اصلي معنايي دوگانه پيدا كند؛ زيرا تماشاگر همواره پايان تلخ داستان را در ذهن دارد. فيلمنامه در ترسيم فضاي دهه ۱۹۹۰ امريكا نيز عملكرد قابل قبولي دارد. نيويورك در سريال صرفا يك مكان جغرافيايي نيست، بلكه به شخصيتي مستقل تبديل ميشود؛ شهري كه در آن رسانهها، مد، سياست و سرمايه در هم تنيدهاند. حضور مداوم خبرنگاران و پاپاراتزيها در قابها، فضاي خفقانآوري ايجاد ميكند كه به خوبي فشار زندگي عمومي را بر شخصيتهاي اصلي نشان ميدهد.
پاپاراتزيها هميشه نقش دوگانه و پيچيدهاي دارند، از يكسو سلبريتي براي توجه عموم به آنها نياز دارد اما وجه مخرب آن كه باعث مشكلات جدي ميشود بيش از منفعت آن است؛ اكثر آنها باعث كاهش حريم خصوصي و احساس تحتنظر بودن دائمي افراد عادي دارند، فشار رواني، اضطراب و استرس براي آن فرد و خانوادهاش مهيا ميكند و خطرات امنيتي آن بر كسي پوشيده نيست تعقيب و گريزهاي خياباني كه دهشتناكترين آن منجر به كشته شدن پرنسس دايانا شد. از اين رو خالق اين سريال، كانر هاينس، بخشي از تمركز را روي پاپاراتزيها گذاشته است كه چگونه ميتوانند سايه سياه و ابري روي يك زندگي عاشقانه بيندازند.
اما آنچه بيش از همه توجه را جلب ميكند، كيفيت بازيگري در اين مجموعه است. پل آنتوني كلي در نقش جان اف كندي جونيور با هوشمندي از دام تقليد فرار كرده است. او به جاي بازسازي مكانيكي حركات و رفتارهاي شخصيت واقعي، تلاش كرده است لايههاي دروني او را آشكار كند. در بسياري از صحنهها نوع نگاه، سكوتهاي طولاني و ترديدهاي رفتاري او بيش از ديالوگها درباره شخصيت جان سخن ميگويند. بازي او تصويري از مردي ارائه ميدهد كه ميان انتظارات جامعه و خواستههاي شخصي خود گرفتار شده است و البته منتقدان از شباهت اين بازيگر به شخصيت اصلي شگفت زدهاند.
در سوي ديگر، بازيگر نقش كارولين بسِت با بازي سارا پيچن شايد پيچيدهترين وظيفه سريال را برعهده داشته باشد. كارولين شخصيتي است كه در حافظه عمومي امريكا به نماد زيبايي، وقار و استايل تبديل شده است تا حدي كه وي را با مادر شوهرش، ژاكلين كندي مقايسه ميكردند، خطر آن وجود داشت كه اين شخصيت به تصويري سطحي و صرفا زيباشناختي تقليل پيدا كند، اما پيچن موفق شده شكنندگي، اضطراب و خشم پنهان شخصيت را نيز به نمايش بگذارد. نتيجه آن است كه مخاطب با انساني واقعي روبهرو ميشود، نه صرفا يك چهره مشهور.
شيمي ميان دو بازيگر اصلي نيز از عوامل موفقيت سريال محسوب ميشود. بسياري از صحنههاي عاشقانه نه بر پايه ديالوگهاي احساسي بلكه براساس ارتباط غيركلامي شكل گرفتهاند. نگاهها، مكثها و سكوتهاي ميان شخصيتها بار عاطفي فراواني دارند و همين موضوع باعث ميشود رابطه آنها براي مخاطب باورپذير جلوه كند.
از منظر فرمي، اين ميني سريال به شدت متكي بر زيباييشناسي نوستالژيك است. طراحي لباس، انتخاب لوكيشنها و رنگبندي تصاوير همگي در جهت بازسازي فضاي فرهنگي دهه نود قرار دارند. قاببنديها اغلب منظم و كنترل شده هستند و دوربين در بسياري از صحنهها فاصلهاي محتاطانه با شخصيتها حفظ ميكند.
اين انتخاب فرمي با مضمون اثر هماهنگ است، زيرا شخصيتها دائما زير نگاه ديگران قرار دارند و دوربين نيز گاه همان نگاه عمومي را بازنمايي ميكند.
فيلمبرداري سريال از نورهاي طبيعي و رنگهاي ملايم بهره ميبرد. در لحظات خصوصي، تصاوير گرمتر و صميميتر هستند، اما هرگاه رسانهها و فضاي عمومي وارد داستان ميشوند، قابها سردتر و رسميتر به نظر ميرسند. اين تضاد بصري به شكلي نامحسوس شكاف ميان زندگي شخصي و زندگي عمومي شخصيتها را برجسته ميكند.
موسيقي متن نيز در خدمت روايت قرار گرفته است. استفاده از قطعاتي با حال و هواي دهه نود علاوه بر ايجاد حس نوستالژي، ريتم عاطفي داستان را تقويت ميكند. موسيقي هرگز بر صحنهها غلبه نميكند و بيشتر نقش همراهيكننده احساسات شخصيتها را برعهده دارد.
با اين حال، سريال بينقص نيست. در برخي قسمتها گرايش به ملودرام باعث ميشود روايت از واقعيت تاريخي فاصله بگيرد. بعضي تنشها بيش از اندازه پررنگ شدهاند و برخي شخصيتهاي فرعي عمق كافي ندارند. همچنين گاه احساس ميشود سازندگان براي حفظ جذابيت دراماتيك، پيچيدگيهاي واقعي زندگي اين زوج را سادهسازي كردهاند. افراد نزديك به اين زوج معتقدند، داستان چندان به واقعيت وفادار نيست، چراكه تمركز اصلي سريال روي فشار روي زندگي اين دو زوج است كه زندگيشان به يك مو بند است درحالي كه آن دو لحظات شاد و مفرح و سفرهاي زيادي داشتند. با وجود اين كاستيها، «داستان عشق» اثري قابلتوجه در ميان توليدات زندگينامهاي سالهاي اخير است. موفقيت سريال نه فقط در بازگويي يك داستان عاشقانه مشهور، بلكه در نمايش تاثير ويرانگر شهرت بر زندگي انسانها نهفته است. اين مجموعه يادآوري ميكند كه پشت تصاوير پرزرق و برق مجلات و تيترهاي رسانهاي، انسانهايي با دغدغهها، ترسها و آرزوهاي كاملا معمولي زندگي ميكنند. درنهايت، اين مجموعه را ميتوان اثري دانست كه ميان درام عاشقانه، بازخواني تاريخي و نقد فرهنگ شهرت تعادل نسبي برقرار كرده است. بازيهاي تاثيرگذار، فرم بصري حساب شده و ساختار روايي تراژيك، اين سريال را به تجربهاي تبديل ميكنند كه فراتر از يك روايت عاشقانه صرف است. ازسوي ديگر پايان فيلم چون واقعيت يك تراژدي است در ۱۶ ژوئيه ۱۹۹۹ جان با هواپيماي شخصي خود به سمت مارتاز وينيارد پرواز ميكرد. كارولين و خواهرش لارن نيز همراه او بودند. هوا تاريك بود و شرايط ديد مناسب نبود. هواپيما در اقيانوس سقوط كرد و هر سه نفر جان باختند. تحقيقات بعدي علت اصلي را از دست دادن جهتيابي خلبان اعلام كرد. اين حادثه امريكا را شوكه كرد؛ چون بسياري هنوز جان، شاهزاده امريكايي را ادامهدهنده ميراث خانواده كندي ميدانستند. اين سوال در ذهن مخاطب بعد از مرگ بازمانده رييسجمهور كشته شده امريكا به ذهن خطور ميكند؛ آيا واقعا نفرين كنديها وجود دارد؟