فضای اجتماعی نسبت به رزمندگان مدافع وطن در عرصههای مختلف نظامی این روزها بسیار تغییر کرده است و شاید درست به یاد نیاوریم که تا همین یکی دو سال پیش، حتی نمیدانستیم چه نامهایی در کدام رستههای نظامی مشغول انجام چه خدماتی برای حفظ امنیت و تمامیت ارضی ما هستند.
حالا اما بهتدریج روایتهایی از فرماندهان و سرداران سپاه توسط اعضای خانواده و دوستان نزدیک آنان نقل میشود که شگفتی مخاطب را برمیانگیزد؛ روایتهایی دلخراش و تکاندهنده که نشان میدهند ما حتی هنوز هم تنها جزئیات اندکی از انبوه فداکاریهایی را در اختیار داریم که طی چند دهه برای مردم این سرزمین رقم خورده است.
یکی از این روایتها، نقل دختر سردار شهید محمدسعید ایزدی از وضعیت سلامتی ایشان در طول سالهای متمادی است. او در برنامه «من ایرانم» با بغض اشاره کرد که حاج رمضان، به علت آنکه سالها در عمق زمین و در تاریکی فعالیت و زندگی میکرده، بر اثر کمبود ویتامین D و کاهش کلسیم، دچار شکستگیهای ریز استخوانی و دردهای مزمن شده بود. کافی است از خود بپرسیم آیا ما حاضر بودیم سالها سلامتی خود را این چنین به خطر بیندازیم تا هموطنان ما دچار عدم امنیت احتمالی نشوند؟
روایت دیگر را پسر سردار شهید ابوالفضل نیکویی نقل میکند. او از ابتلای پدرش، حاج یونس به بیماری اماس خبر میدهد؛ بیماریای که به علت استرس سنگین ناشی از یک دهه مسئولیت اطلاعات نبرد سوریه و حساسیت بالای عملیاتهای متعدد به آن مبتلا شده بود و پس از آن نیز با این بیماری زندگی کرد تا اینکه در جنگ ۱۲ روزه به شهادت رسید. نزدیکترین فرمانده به سردار شهید حاج قاسم سلیمانی، به عشق اسلام و ایران و به درخواست بهترین رفیقش، سنگینترین مسئولیت را در نبردی پذیرفت که آن سالها کسی میل نداشت حتی درباره موفقیتهای آن چیزی بگوید و بشنود.
دختر شهید سرتیپ خلبان عزیز نصیرزاده نیز روایت میکند که پدرش در حالی که بر اثر جراحت در خانه بستری بوده، فعالیتهای خود در وزارت دفاع را ادامه میداده است. او میگوید در آن روزها پدرش را در انجام وظایف وزارت همراهی میکرده و این حضور مستمر، در گیج کردن دشمن، تثبیت شرایط و ایجاد آرامش در بدنه نظامی کشور تأثیر بسزایی داشته است. مقایسهای کوتاه روشن میکند که اغلب ما نه تنها از ظرفیت خانواده بلکه از وقت مرخصی درمانی یا حتی فقط زمان بیرون از ساعت کاری، در راستای فعالیت شغلی استفاده نمیکنیم.
دختر سردار شهید سلامی نیز نقل میکند که پدرش ساعت ۹ شب ۲۲ خرداد از محل کار به خانه بازمیگردد اما ساعتی بعد، به علت اعلام آمادهباش، مجددا راهی محل کار میشود. آمادهباشی که در آن میدانستند نه تنها احتمال جنگ، بلکه احتمال ترور مسئولان ردهبالای نظامی و سیاسی نیز وجود دارد. با این حال، پس از تماس با سردار شهید حاجیزاده، هر دو راهی دفتر کار خود میشوند. اطلاع از احتمال بالای ترور و هدف قرار گرفتن، احتمال سادهای برای مواجهه رو در رو نیست و جز آنان که تمام لحظات زندگی را با یاد مرگ زیستهاند، قادر نیستند به سادگی یک بازگشت به محل کار، دربارهاش تصمیم بگیرند.
سردار شهید محمد باقری و سردار شهید غلامعلی رشید درحالی در جنگ ۱۲ روزه به شهادت رسید که هر دو را فرزندان بیادعا و سادهزیستشان تا بهشت همراهی کردند. شهید فرشته باقری، خبرنگاری ساده دفاع مقدس بود که تا روز شهادتش بسیاری حتی از نسبت او با رئیس ستاد کل نیروهای مسلح کشور مطلع نبودند و شهید امینعباس رشید، در قامت طلبهای ساده در حوزه علمیه درس دین میخواند تا با حداقلهای زندگی طلبگی، آیندهای را بگرداند که میتوانست با آوردن نام فرمانده قرارگاه مرکزی خاتم الانبیاء چندین و چند برابر آن را بسیار آسانتر از اینها داشته باشد. آیا چنین زیستنی که به همراه فرزندانت شایسته شهادت باشی آسان به دست خواهد آمد؟
این روایتها تنها گوشههایی از برشهای زندگی فرماندهان شهیدی است که نزدیکانشان نقل میکنند؛ در حالی که بسیاری از زوایای پنهان زندگی آنان برای همیشه ناگفته باقی خواهد ماند. چنانکه انبوهی از چیزهایی که نمیدانیم و هرگز نخواهیم دانست، در همان گوشه خاکی که شهدای این سرزمین را در آغوش کشیده، برای همیشه آرام خواهد گرفت و در خون دلهای عزیزانشان، برای همیشه جاری خواهد ماند.
ماجرا اما آنجا سختتر میشود که به یاد بیاوریم در طول یک دهه گذشته، یا حتی همین یک سال قبل و پیش از آنکه بر اثر جنگهای اخیر بدانیم چه فداکاریهایی در حال وقوع بوده است، کدام روایتها، ذهن جامعه و افکار عمومی را علیه رزمندگان جانبرکف ایران آلوده میکرد؛ روایتهایی که امروز حتی یادآوری آنها نیز مایه شرمساری است.
یک سال از آغاز ترمیم افکار عمومی نسبت به جانبرکفان ایران گذشت
خونبهای روایت
فاطمه ترکاشوند
صاحبخبر -
∎