از ریاضیات فراری بودم. از همان سالهایی که اعداد و فرمولها برایم بیشتر شبیه دیوار بودند تا پنجره. همیشه راهی پیدا میکردم تا از کلاسها بگریزم، تا خودم را از دنیای اعداد و ارقام دور نگه دارم. راستش جواب هم میداد. مدتی طولانی خیال میکردم میشود از عددها فرار کرد و به این فرارهای کوچک و موقت دل خوش بودم.
اما زندگی عادت دارد در بزنگاههای مهم، خلاف تصورت را ثابت کند. جایی ترمزت را میکشد و وادارت میکند به چیزی برگردی که سالها از آن گریختهای.
حالا در دل اعداد زندگی میکنم.
خبرنگاری شدهام که روزها را میشمارد؛ ساعتها را دقیق میخواهد بداند، دقیقهها برایش اهمیت دارند و ثانیهها از هر زمان دیگری عزیزترند. حالا به عدد ۱۰۰ رسیدهایم؛ عددی که دیگر جایی برای فرار باقی نمیگذارد.
صد روز گذشته است.
صد روز از چیزی که همیشه پشت قاب تلویزیون میدیدیم؛ در اخبار جهان دنبال میکردیم و گمان میکردیم متعلق به جغرافیایی دور و مردمانی دیگر است. اما اینبار جنگ، مهمان خانههای ما شد.
صد روز؛ یعنی دو هزار و چهارصد ساعت؛ و صدتا ۲۴ ساعت!
ساعتهایی که میان غرور و اندوه، افتخار و اشک، امید و بغض دست به دست شدند. ساعتهایی که با هر خبر، شکل تازهای به خود گرفتند. از شلیک موشکهای خودمان به سمت سرزمینهای اشغالی به وجد آمدیم و در همان روزها، برای شهادت هموطنانمان اشک ریختیم؛ هموطنانمان، هموطنانمان، هموطنانمان...
برای کسانی که شاید هیچوقت ندیده بودیمشان، اما داغشان را بر شانههایمان حس کردیم. جنگ به ما یاد داد که برای آدمهایی که نمیشناسیم هم میتوان سوگواری کرد. از کودکان میناب گرفته تا شهدای ناو دنا؛ از مردم عادی تا کسانی که از قاب تلویزیون دیده بودیم مثل هنرمندان، یا کسانی که فقط نامشان در اخبار بود مثل مسئولان تا چهرههای سیاسی کشور و حتی عزیز ملت، رهبر شهیدمان.
جنگ به ما ثابت کرد بعضی روزها واقعاً بیستوچهار ساعت نیستند. بعضی روزها کش میآیند، طولانیتر میشوند و روی شانههایت سنگینی میکنند. انگار عقربهها در لحظههای تلخ، آهستهتر حرکت میکنند و زمان در اندوه، معنای دیگری پیدا میکند.
شاید به همین دلیل است که دیگر چندان به اعداد اعتماد ندارم. عددها همیشه حقیقت را نمیگویند. نمیتوانند توضیح دهند چرا لحظههای شادی اینقدر زود میگذرند و غمها اینقدر ماندگار میشوند؛ و حالا، در صدمین روز، دوباره به دنیای اعداد برگشتهایم. دوباره دانهدانه موشکها را میشماریم؛ همانهایی که برای ذوق دخترکان این سرزمین گاهی صورتی میشوند و برای انتقام خون شهیدانمان، مقتدرتر از همیشه بر آسمان میدرخشند.
دوباره خیابان، پاتوق شبهای ما میشود و پرچم سه رنگ کشورمان، لباس تنمان.
حالا روبهروی عددی ایستادهایم که روزی از آن فرار میکردم؛ یک، صفر، صفر و الوعده وفا.
حالا موشکهایمان، انتقام خونهایی را میگیرد که در نقطه دیگری از جهان، فریاد مظلومیت سر دادند.