شناسهٔ خبر: 77266845 - سرویس اجتماعی
نسخه قابل چاپ منبع: ایرنا | لینک خبر

ایرنایی‌ها تنهاتر شدند، «ضیایی» هم رفت

تهران - ایرنا - «سیدرضا»، مرد همیشه مُتبسم و مهربان ایرنا هم زودتر از آنچه انتظارش می‌رفت، از قطار زندگی پیاده شد و نجیبانه رفت.

صاحب‌خبر -

خبر کوتاه است؛ «سیدرضا ضیایی» پیشکسوت ایرنا که سال‌های سال در مسئولیت‌های مهم این سازمان ایفای نقش کرد، هم آسمانی شد.

در حالی که در داغاداغ تراژدی سوگناک این روزهای میهن، هنوز اشک چشممان خشک نشده است، امروز شنیدن خبر پر کشیدن همکاری دیگر از قافله داران نام نیک ایرنا، داغ دیگری بر تابه دلمان گذاشت.

سید با آن سیمای آرام و رفتار متینش، چهره شاد و پرعطوفتش و شخصیتِ بارزش، پُرجاذبه‌تر از آن بود که براحتی و به این زودی‌ها، بتوان نام و یادش را از خاطر بُرد.

دیدنش با آن نگاه همیشه خندان، بذله گویی و شوخ طبعی‌اش، مهارتش با خماخم رموز دنیای خبر و جد و جهد بلیغ و ممارست وثیقش در کار رسانه، چیز کمی نیست که بشود بزودی او را به بوته فراموشی سپرد، آن هم کسی که با شور و شوقِ اکسیرِ حال خوبش، همیشه حالِ دیگران را خوب می‌کرد و دنیای سخت و خشک خبر را برای دیگران روان و قابل تحمل می‌ساخت.

او مردی از دیار کویر بود که با بذل عطوفت و شفقتش، آدم را اسیر خود می‌کرد، انگار برای خوب شدن حال دیگران آفریده شده بود، از رویت و مصاحبتش سیر نمی‌شدی، تا در حضورش بودی، لطافت طبعش تمامی نداشت و در این اثنا، حتی زور خبر با همه مشقات و گرفت و گیرش هم به گردِ پای این استاد خبر خوشخو و انرژیک نمی‌رسید.

کار خبر که با خصائل ویژسته دانش و اندیشه‌اش، قوه بارز تخیل و تحلیلش، تشحیذ قلم و سیلان فکریش، دایره قاموس گنجواژه کلامش و هزار ادا و اطوارش سروکار دارد، مثل خوره چالشگر روح و فرسایشگر جسم است که اهلش را از پای درمی‌آورد و چه زود، بشارت خُلق و بشاشیت ذوق و تالیف لطف اهالی قلمرویش را به تنگی و تضییق می‌کشد و از جفای همین مرارت سرشت تار و پودش، نادرند خبرپیشگانی که برغم حسن خوی و نکویی سلوک، خیلی بتوانند در این وادی تنشمند و دلازار به درازای زمان بمانند و بپایند و مهرانگیزانه و نیکو خصالانه، حالِ خود و دیگران را صیقل و جلای نو به نو بخشند.

اما در این میانه، انگار این مردِ اهل دیارِ کویری زواره اصفهان از جنس دیگری بود، با آن چهره گندمگون آمیخته با تبسم گیرایش، خیلی زود مخاطبانش را مسحور خلُق و خویش می‌کرد و دیری هم نمی‌پایید که حس دلبستگی و تعلق خاطر به منشش را در ابنا و ریشه وجود آدم می‌دواند.

سال ۱۳۶۸ که نخستین بار دیدمش، تصدی مدیریت استان‌های ایرنا را بر عهده داشت و همان بار نخست چنان صمیمی و خودمانی رفتار کرد که انگار سال هاست میشناسمش و با کرامت و سخاوتش نگذاشت هیچ حسِ ملالت و غربتی بر وجود این شهرستانی نوآمده به پایتخت، چنگ بیندازد.

سال‌ها بعد نیز بارها توفیق دیدار رفیق افتاد یا صدای طنین مهرورزش با اسانسِ لطافت طبع و قریحه نیک‌نهادش از آنسوی خط تلفن، خستگی کار را از وجودم زُدود و سختی حضورم در ایرنایی را که بطرز شگفتی، با درآمد اندکش، دل کارکنانش را می‌فسُرد و می‌آزرد، مرضی و مقبول ساخت.

باری، امروزه روز در کُناکُنش این هنگامه اندوه زای میهن، شنیدن رفتن عزیزی دیگر از جمع یاران صدیق ایرنا، داغی نو بر دل غصه گُسارمان گذاشت و گُداخت.

اینک ما سوگوار رفیق شفیقی هستیم که روزی روزگاری، دلمان به همدلی و مُوانست وجودش، گرم و نفسمان از حرارت رفق و مدارایش چاق بود، اما ای دریغا که از دست تطاول زمانه، قرار است آن همه خاطره‌های دل‌انگیز، مشحون از تعاطف نگاه مهرانگیزش و عطیه تبسم‌هایش که انگار تمامی نداشت و حس کریمانه دلگرمی و همدلی‌اش که بی‌تکلف به دیگران می‌بخشید، ‌برای همیشه ساکن گورستان تاریک و سرد شهر شود و ما یاران و همکاران ماتم‌زده اش را با گرفتن زانوی غم به بغل، سر در گریبان خلوت جانکاه تنهایی مان، شکستن بُغضِ بلورِ روزهای خوش گذشته و کوچکتر شدن روزبه‌روز جمع همقطاران دیروزمان و شاید هم نوشتن رنجواره یا سوگنامه ای بخواهد خسی از بارِ جانکاه داستان جدایی ابدیمان را بر دل بیقرارمان سبک کند تا شاید لختی آرام بگیریم.

ما در همه این سال‌ها با «سیدرضاها» و همه رفتگان ایرنایی مان‌، بخوبی و خوشی زیسته‌ایم، با آنها نفس کشیده‌ایم، با آنها خندیده‌ایم، با آنها گریسته‌ایم، با آنها در راه‌های دور و نزدیک، در کوچه پس کوچه شکار خبرها و تدوین گزارش‌ها، در ژرفای خونبار سنگرها و پهنای خاکریز نبردها، در سکوت وهمناک کویرها و برهوت کرانه ناپیدای دشت ها و .... گشته‌ایم و خوب یا بد، دست دردست هم، قاصدان و پیام آوران وقایع تلخ و شیرین ایران و ایرانی بوده‌ایم و از این نظر نیز سخت به همت و همیت ایرنایی خود می بالیم که همواره به مثابه چاکرانی حلقه به گوش، قلمداران شکوه کیش و مهابت مُلک و میهن بوده ایم.

ما با امثال وجود همین «سیدرضا ضیایی ها» استخوان ترکانده ایم و به پیروی از مرام آنها از همین ایرنای بی‌خط و ربطی که با همه کم و کاستی‌هایش، همیشه دوستش داشته‌ایم و همیشه نیز دوستش خواهیم داشت و یک تار مویش را هم به کسی نمی‌دهیم، وفادارانه دل سپُرده‌ایم و با هر جان کندنی که بوده است، بر سر عهد و پیمانمان با این رسانه دُردانه کهن آرا کشور اهورایی‌مان مانده‌ایم تا این «پیک صدساله» سربراه و سربلند را سراپا نگاه داریم که بحمدالله تا به امروز چنین کرده‌ایم.

هرچند به مرور با کم شدن دانه دانه عزیزان عرشیایی‌مان، دلمان از جای خالی رفیقان عهد شبابمان تنگ است و از خلوت هول انگیز جمع آنها در میان خود، حس تنهایی و بی کسی می‌کنیم اما همواره نیز دلمان به این حقیقت همیشه تابان خوش است که با تمام توانمان و در سایه سار رفاقتمان برای درخشش نام سازمان بی‌بدیلمان کوشیده‌ایم و برای وزانت جایگاه گرامش از هیچ کاری دریغ نورزیده‌ایم.

اینک خیل رفتگانمان از صارمی گرفته تا گودرزی، ضامن، نبی پور، فرهادی کوهپایی، اخوان، مشایخی، اخباری، عبداللهی، نصری، شاهی خشت، غفاری، دهقان، ساجدی، میرافضلی،ثقفیان‌، اکبری، خزایی، ضیایی و خیل دیگر عزیزان پرکشیده ایرنایی در بین ما نیستند تا در این لحظات وانفسا با تراوش عطر خامه قلم‌هایشان، چست و چابکی گام‌هایشان ، عدسی نافذ دوربین هایشان و شمیم خرمن گل‌های امیدشان، بازهم دلگرممان کنند و همین نقصان نیز دلمان را به درد می‌آورد.

چند روز پیش در غروبی حزین، وقتی به اتاق خبر ایرنا سرک کشیدم و ناخودآگاه یاد شوق و شوق و تلالوی رفق و رفاقت آن روزها در فرگاه همکاران خوش مرام و فرهیخته ام افتادم، بُغضی غلیظ در دهلیز گلویم پیچید و حس نوستالوژیک جانکاهی از کالبد وجودم لبریز شد تا اینکه امروز، آن حس حزین را با واژگان دردناک غروب زندگی سیدرضا و تنهاترشدن بیش از پیش‌مان، در گلویم‌ هجا کردم.

البته از بخت خوش، چند روز پیش با حضور فخرآلودم در جمع صمیمی دوستان بازنشسته‌ با چهره‌های چروک اندودشان، گیسوان نقره فامشان و بعضا قامت‌های تا شده‌اشان، در گعده‌های شوقناک یادآور خاطره‌های گذشته، همهمه شوق همدلی ها و شعف گُلخندهای معطر هم آوای ها مواجه شدم تا کمی دلم آرام گرفت.

راست این است که دنیای خبر، دنیای رازآلودی است و اهالی‌اش بعد از ترک این وادی اُلفت آمیز بر اثر تکوین عُلقه‌های گسست ناپذیر، براحتی مشاغل دیگر نمی‌توانند از هم دل بکنند و ریسمان کهنه رفاقت ها را بُگسلند لذا تا مدت‌ها بعد از دوران بازنشستگی و مُفارقت جبری از یکدیگر، بازهم یار و غمخوار یکدیگر باقی می‌مانند.

اینک چند ساعتی است خبر پرواز سیدرضا را دریافت کرده‌ام اما هرچه می‌کنم نمی‌توانم باور کنم که آن نگاه مهربان با چشمان نافذ، آن شمیم گلخندهای منقوش روی لبانی که همیشه از کندویش حلاوت کلمات خوشبو نثار مخاطبان می‌شد، آن همه شکوفه وارستگی و فروتنی و آن همه صفا و صمیمیت و آن همه گنجینه دانش و تجارب گرانبها، می خواهد به زیر دنیایی از خاک برود.

چه بگویم، انگار در این روزهای ماتم و عزا، دل‌ پُر رنجمان بجای گفت و شنید کلمات عادی که دستمایه جوش و خروش حرفه ماست، با فرود فواره‌های اشک‌ها، فراز گُدازه‌ آه و دلناله‌های حسرت و افسوس، دلم می‌خواهد برای غلیان حسی غریب در باره نگاهی آشنا در فراق رفیقی باصفا و در قبال داغ خبر وداعش، فقط یک کلمه بگویم و غمگنانه بنویسم: «سیدرضا هم حیف شد»

در این ایام مرگ‌رنگ، انگار دیگر هیچ چیز حال دلمان را خوب نمی‌کند جز خاطرات خوب آنانی که اکنون در میان ما نیستند اما یاد و رفتار نیکو و ویژستگی همه‌پسندشان، همیشه در اذهانمان باقیست.

وای که چقدر دلتنگی سخت است بخصوص برای کسی که صفا و صمیمیت و متانت و یکرنگی‌اش از یادت نمی‌رود و من امروز دلتنگ کسی‌ام که روح عطوفش و شخصیت دلارامش، برای تحمل این روزهای جانسوزمان، چقدر کیمیاست.

گاهی فقط یک نفر نیست اما انگار همه دنیا خالیست....

سیدرضا ضیایی سال ۱۳۳۸ در استان اصفهان(اردستان) چشم به جهان گشود، به گفته خودش سال ۱۳۵۹ از جهادسازندگی به ایرنا آمد. براساس سوابق و اسناد اداری، اول مهر ماه سال ۱۳۶۳ در سازمان خبرگزاری جمهوری اسلامی استخدام شد، نامبرده علاوه بر سال ها خبرنگاری، دبیر و سردبیری خبر در ایرنا، مدیریت اخبار استان ها، معاون اداره کل اخبار داخلی، مدیرکل اخبار خارجی، سردبیر ارشد ایرنا، ریاست دفاتر ایرنا در خارج از کشور و مدیرمسئول روزنامه ایران را برعهده داشت، ضیایی در اول آذرماه ۱۳۸۷ نیز به افتخار بازنشستگی نائل آمد، وی اول هفته جاری و پس از مدت‌ها تحمل درد و رنج ناشی از بیماری، دعوت حق را لبیک گفت و به دیار باقی شتافت.

مرحوم ضیایی در وبلاگ شخصی‌اش که خاطراتش را در آنجا ثبت می‌کرد، این چنین خود را معرفی کرده است: بازنشستم... روزگارم بد نیست کار من طنازی است جثه‌ای دارم اندازه فیل، دلم اما گنجشک. دل من مثل همه مردم شهر یک کمی تیره شده در عوض موی سرم گشته سپید، می‌نویسم اما، فقط او می خواند پس تو هم باش همانگونه که اوست.

* مشاور مدیرعامل خبرگزاری جمهوری اسلامی(ایرنا)