از کودتای ۲۸ مرداد ۱۳۳۲ (۱۹۵۳) به رهبری کرمیت روزولت، به عنوان «گناه نخستین» مداخله آمریکا، تا تنشهای اوجگرفته امروز، استراتژی واشنگتن در قبال ایران همواره حول محور «قطع سر» یا همان سرنگونی نظام و بیثباتسازی آن از طریق فشار حداکثری چرخیده است. «جاسم العزاوی» نویسنده عراقی با اشاره به این موضوع در تازهترین یادداشتش که در روزنامه فرامنطقهای رأی الیوم منتشر شد، خط سیر این استراتژی را از آن دخالت تاریخی تا ناآرامیهای سال ۲۰۲۶ بررسی میکند.
در مقدمه این یادداشت آمده است: «تابستان شرجی ایران بهراستی سنگین و طاقتفرساست، اما در اوت ۱۹۵۳، هوای تهران به گونهای مینمود که گویی از چیزی انفجارآمیزتر از گرما و رطوبت به لرزه درآمده است؛ بوی "انقلابِ ساختگی" در فضا پراکنده بود».وی ادامه میدهد: «کرمیت روزولت _مردی که در رگهایش خون یک رئیسجمهور آمریکایی جریان داشت و در دستش کیفی حاوی نزدیک به یک میلیون دلار پول نقد— سرمایهگذار چیزی بود که امروز نمیتوان آن را جز «گناه نخستین» دخالت آمریکا در خاورمیانه نامید. آن زمان، کرمیت در سایه سفارت آمریکا در تهران نشسته بود».
تاریخ دیگر یک پاورقی نیست؛ بلکه نقشهای عملیاتی شده است. اکنون که در سال ۲۰۲۶ میلادی، صحنه ژئوپلیتیک به لرزه درآمده و در عرصه جهانی دستخوش تلاطم است، چرخه «گناه نخستین» کامل شده است. با ادعاهایی مبنی بر اینکه مأموران سیا، امآی۶ و موساد ناآرامیهای فعلی در ایران را سازماندهی میکنند و تبریک سال نو میلادی مایک پامپئو در شبکههای اجتماعی برای هر مأمور موسادی که در کنار معترضان حضور داشتند، گناه نخستین در واقع به نقطه شروع بازگشته است. با این حال، این بار، گناه مربوط به یک معامله نفتی در دوران استعمار نیست؛ بلکه به موازنه قدرت انرژی در جهان مربوط میشود.
مهندس و ملیگرادر سال ۱۹۵۳، هدف، محمد مصدق بود؛ ملیگرای سکولاری که جسارت آن را داشت که بگوید نفت ایران متعلق به ایرانیان است. برای بریتانیاییها که از سال ۱۹۰۸ از این چاهها بهرهبرداری میکردند و تنها «خردهریز»هایی به عنوان حق امتیاز به ایرانیان میپرداختند، این یک کفر آشکار بود. بنابراین، وینستون چرچیل به عنوان محافظ امپراتوری، بر رئیسجمهور دوایت آیزنهاور فشار آورد.تناقض موجود در اینجا، یکی از زشتترین تضادها در مسیر تاریخ است: خود آیزنهاور که بعدها «دکترین آیزنهاور» را برای تجزیه امپراتوریهای استعماری توسعه داد، همان کسی بود که به روزولت چراغ سبز برای سرنگونی یک نخستوزیر منتخب دموکراتیک را نشان داد. سازمان سیا در آن زمان نیازی به متوسل شدن به موشکها نداشت؛ بلکه روزنامههای ایرانی را به خدمت گرفت، نویسندگانی را اجاره کرد تا نثرهای تند و تیز علیه مصدق منتشر کنند و اوباش را برای شورش با پرداخت روزانه ۱۰ تا ۱۵ دلار به هر نفر، بسیج کرد.مصدق در نهایت برکنار، محاکمه و بقیه عمر خود را در حبس خانگی گذراند. ژنرال فضلالله زاهدی به قدرت گمارده شد و شاه —که موقتاً به ایتالیا گریخته بود— بازگردانده شد تا بر «تخت طاووس» بازنشیند. این یک پیروزی تاکتیکی بود که بذر یک فاجعه استراتژیک را کاشت.
۲۰۲۶؛ استراتژی جدید برای «قطع سر»نویسنده در ادامه، بلافاصله به زمان حال باز میگردد و مینویسد که، لفاظیهای دولت ترامپ از کمپین «فشار حداکثری» به استراتژی «قطع سر» تغییر یافته است. دونالد ترامپ علناً به رهبر ایران هشدار داده است که از هدف قرار گرفتن مصون نیست، در سناریویی که یادآور دستگیری مادورو پس از نفوذ اطلاعات خارجی به حلقه نزدیکانش است.البته، تهران کاراکاس نیست. رهبری ایران هفت دهه گذشته را صرف مطالعه «راهکارهای» دهه ۱۹۵۰ کرده است. آنها میدانند که پادشاهشان «برکنار» شد، نه «قطع سر». بنابراین، آنها یک دستگاه امنیتی ساختند که به طور خاص برای مقابله با «دیپلماسی چمدانی» که توسط روزولت به کار گرفته شده بود، طراحی شده است.سپس تمرین ترسناک آنچه «جنگ دوازده روزه» ژوئن ۲۰۲۵ نامیده شد، فرا رسید. در میانه آن تبادل تهدیدها، حمله مشترک (آمریکایی-اسرائیلی) به تأسیسات هستهای ایران، نه با آه و ناله که با غرش ۸۹۹ موشک بالستیک و ۱۰۰۰ پهپاد پاسخ داده شد. ترامپ ممکن است ادعا کند که ایالات متحده برنامه هستهای ایران را «از بین برده است»، اما حجم ضد حمله نشان میدهد که بازدارندگی ایران، اگرچه زخمی شده، اما بدون شک هنوز زنده است.پل طلایی و آتش نزدیک
اکنون در وضعیتی از آرامش محتاطانه به سر میبریم. رهبر ایران اخیراً به دونالد ترامپ اجازه داد که موقرانه عقبنشینی کند. رویکردی که استراتژیست نظامی «سان تزو» (Sun Tzu) آن را «پل طلایی برای عقبنشینی» مینامد. به نظر میرسد «تصمیم ایران برای توقف اعدامهای برنامهریزیشده برای بیش از ۸۰۰ زندانی»، گامی تاکتیکی برای کاهش تنش پس از تهدید مستقیم آمریکا به مداخله نظامی بوده است. ترامپ در پاسخ به این اقدام، در توئیتی گفت: «من بسیار احترام میگذارم که آنها (اعدامها) را لغو کردهاند».اما این پل در حال از هم پاشیدن است. نتانیاهو همچنان واشنگتن را در جریان طرح دور دوم حمله به ایران در سال ۲۰۲۶ قرار میدهد و اصرار دارد که اسرائیل نمیتواند با صنعت موشکی رو به رشد ایران همزیستی داشته باشد. ترامپ، معاملهگر حرفهای، همچنان مشتاق تکمیل ماموریتی است که در ماه ژوئن آغاز کرده است. اما پیام به هر دو نفر واضح است: برخلاف سال ۱۹۵۳، ایران امروز میتواند «منطقه را به آتش بکشد».اگر این حمله یک تهدید قریبالوقوع تلقی شود، تهران به روشنی اعلام کرده است که منتظر سقوط اولین بمب نخواهد ماند؛ این کشور یک حمله پیشدستانه به هر پایگاه آمریکایی در منطقه و خود اسرائیل انجام خواهد داد، در حالی که همزمان برای بستن تنگه هرمز برای ماههای آینده اقدام خواهد کرد. بستن تنگه، به افزایش نجومی قیمت نفت منجر خواهد شد و اقتصاد جهانی و داستان «رونق ترامپی» را از در چرخهای از فروپاشی میبرد. بازگشت بومرنگ
نویسنده در ادامه تحلیل خود مینویسد که تراژدی «گناه نخستین» در این بود که واشنگتن را متقاعد کرد که «خیابان» را میتوان خرید و بدون عواقب بلند مدت میتوان «رهبری» را سرنگون کرد. با این حال، اکنون «بومرنگ» با لبهای تیز و دندانهدار در حال بازگشت است.وی مینویسد: «مارک توین گفته است: "تاریخ تکرار نمیشود، اما قافیه میسازد". اکنون نیز در راهروهای سیا و کنست، تاریخ ۱۹۵۳ با شور تازهای در حال تکرار است. اما آنها مهمترین درس را فراموش میکنند: ایرانیان در سال ۱۹۵۳ غافلگیر شدند، اما در سال ۲۰۲۶، این ایرانیان هستند که کبریت را نزدیک مخزن بنزین گرفتهاند.در خاتمه یادداشت آمده است: «اگر ترامپ و نتانیاهو به قدمزدن در خیابانهای تهران همراه با شبح کرمیت روزولت ادامه دهند، ممکن است دریابند که آتشی که این بار میافروزند، آتشی است که خود نمیتوانند خاموش کنند. گناه نخستین در سال ۱۹۵۳ با یک میلیون دلار آغاز شد، اما بازگشت بومرنگ در سال ۲۰۲۶ ممکن است هزینه آینده اقتصادی کل جهان را در بر داشته باشد».