زندگینامه سلطان سلیم عثمانی:
https://www.tarafdari.com/node/2686922
دیوان سلطان سلیم عثمانی:
https://www.tarafdari.com/node/2686927
---
روزی روزگاری، در کاخ باشکوه سلطان سلیم عثمانی، در دل آن اتاق بزرگ و پر زرق و برق که در آن همه چیز از طلا و سنگهای نفیس میدرخشید، پدر و پسر در کنار هم نشستند. نور خورشید از پنجرههای بلند و شیشههای رنگی میتابید و بر دیوارهای طلاکاری شده میرقصید. در این فضا، که به نظر میرسید زمان در آن متوقف شده باشد، سلطان سلیم، حکیمی که دلش از معرفت لبریز بود و روحش به عمق حقیقت پیوسته بود، در کنار پسرش، سلیمان، که به تازگی گامهای نخستین خود را در مسیر دانایی مینهاد، به گفتگویی روحانی و پر از معنا مشغول بود.
سلیمان که هنوز در بهت و حیرت دنیای بزرگسالان غرق بود، چشمانش را به پدر دوخت و با سؤالی ساده اما پر از اشتیاق گفت:
"پدرجان، آیا در مورد انوشیروان دادگر چیزی میدانی؟"
سلطان سلیم، که در نگاهش گویی دریاهایی از حکمت و درک نهفته بود، سر به سوی پسرش برگرداند. سکوتی کوتاه اما عمیق در فضا برقرار شد، گویی که زمان به احترام آن پرسش در جا ایستاده باشد. سپس سلطان با نگاهی آرام و صدایی که حکمت از آن میریخت، پاسخ داد:
"انوشیروان، پسرم، تنها یک شاه نبود. او تجسمی از عدل و حکمت در زمینی پر از ظلم و فساد بود. او پادشاهی بود که حکومت را نه برای خود، بلکه برای مردم میخواست. در قلب او نه فقط فرمانروایی، بلکه جستوجوی حقیقت و صداقت میتپید."
سلیمان که هنوز در اشتیاق کشف حقیقت غرق بود، پرسید:
"پدر، چه چیزی در دل انوشیروان باعث میشد که چنین دادگر باشد؟"
سلطان سلیم لبخند کوچکی زد و انگشتانش را به هم زد، گویی در حال بازگویی یکی از مهمترین اصول زندگی بود:
"انوشیروان همیشه میگفت: پادشاهی واقعی آن است که در خدمت مردم باشد، نه بر آنان سلطنت کند. او هرگز از قدرت خود برای ظلم و فساد بهره نمیبرد. وقتی شخصی به او شکایت از ظلم یک کارگزار کرد، او به آن فرد گفت: 'هرگز اجازه نده که کسی از قدرت تو سوءاستفاده کند، حتی اگر خودت باشی.' این سخن، نه تنها برای پادشاهان، بلکه برای هر انسان در هر مقامی، میتواند راهنما باشد. زیرا او میدانست که عدالت نه در قدرت است، بلکه در تواضع و درک درد دیگران است."
سلیمان، که در دلش عطش بیشتری برای دانستن شعله میکشید، با نگاهی پر از سوال و کنجکاوی پرسید:
"پس پدر، چگونه او توانست عدالت را در هر گام از زندگیاش جاری کند؟"
سلطان سلیم، در حالی که به دقت در چشمهای پسرش نگاه میکرد، پاسخ داد:
"انوشیروان هر تصمیمی که میگرفت، با خرد و آگاهی همراه بود. او میدانست که حاکم کسی است که نه تنها به مردم حکم میدهد، بلکه باید خود را در برابر مردم و در برابر خداوند مسئول بداند. او از علم و حکمت برای هدایت مردم استفاده میکرد، نه از شمشیر و قدرت. او به درستی میگفت: 'حکومت، همچون یک باغبانی است که در آن هر شاخهای باید با دقت پرورش یابد تا به شکوفه بنشیند.'"
سلیمان، که دلش از این گفتهها پر از نور و آرامش شده بود، به پدرش نگاهی عمیق انداخت و گفت:
"پس پدر، آیا این درست است که ما نیز باید همانند انوشیروان عمل کنیم؟"
سلطان سلیم به آرامی سرش را پایین انداخت و در دل خود اندیشید، سپس با صدای رسا و حکیمانه گفت:
"بله، پسرم. اما عدالت را نباید به عنوان یک تکلیف بیرونی دید، بلکه باید آن را در دل خود پرورش داد. عدالت در همدلی است، در توانایی درک و پذیرفتن دردهای دیگران. حکمت، در توانایی استفاده از علم برای ساختن دنیایی بهتر است، نه در استفاده از قدرت برای تسلط بر دیگران. تو باید به مردم عشق بورزی و آنها را با محبت و آگاهی هدایت کنی، نه با زور و تهدید. پادشاهی واقعی، پادشاهی است که در خدمت به مردم و در مسیر حقیقت قدم بردارد."
سلیمان با چشمانی پر از فهم و احترام به پدر نگاه کرد. در دلش تغییراتی آغاز شده بود، گویی که از دل تاریکی، نوری تازه میدرخشید. او فهمیده بود که در حکمرانی تنها باید از شمشیر نترسی، بلکه باید از دلها فرمانبرداری کرد. در دل شب، زیر سایه درختان کاخ، در حالی که بادی ملایم به برگها میوزید، پدر و پسر در سکوت فرو رفته و برای دنیایی پر از عدالت و حکمت دعا کردند.
---
غزل در حکمت عدل و فنا
ای که بر تختِ مرصّع، مَسندت والاتر است
عدلورزی در دو عالم، از نگین زیباتر است
نورِ حق بر جانِ کس تابد که در دیوانِ خویش
خاکِ پایِ بیپناهان را ز سر، بالاتَر است
قصهٔ نوشیروان بشنو که در دستورِ دهر
نامِ نیکش از هزاران گنج، گوهرزاتر است
حکمِ سلطانی نه آن باشد که لرزانی دلی
حاکمِ عادل به چشمِ خلق، چون پیغمبر است
سهمِ ما از این جهانِ پیر، جز یک آه نیست
هر که شد در بندگی فانی، به حق اولاتر است
ای سلیمان! باغِ این دولت به عدل آباد دار
کاین چمن با نمنمِ انصاف، سبز و تر است
بگذر از کِبر و منیّت، خرقهٔ اخلاص پوش
کین قبایِ عاریت، از جُبه و سرور است
ذرهای از دردِ مردم را به صد عالم مده
«سلیمی»! در مسیرِ حق، گدا داراتر است
« سلطان یاووز سلیم »