شناسهٔ خبر: 22954111 - سرویس فرهنگی
نسخه قابل چاپ منبع: روزنامه خراسان | لینک خبر

داستان ایرانی

خانۀ خلوت

صاحب‌خبر - شرمین نادری - خانه که خلوت شد، مهمان های آشنا و غریبه که رفتند و کفش های پشت در که جمع شد، ما از جایمان تکان خوردیم. سینی‌های مسی و استکان‌های پایه دار و قوری های گنده گل مرغی جهیزیه ات را جمع کردیم و افتادیم به جان خانه، خواهر کوچیکه جارو می کشید، من گردگیری می کردم و خواهر وسطی آشپزخانه را می سابید . بعد چایی دم کشید و بویش توی خانه پیچید و سه تایی خسته و کوفته آمدیم و نشستیم و گوش دادیم به نوای خوش باران که می خورد روی سقف و صدای بغ بغوی کبوترها که لابد منتظر تو بودند که مثل هر روز برایشان دانه بریزی و صدایشان کنی. صدای تو نبود اما ، صدای خش خش باد بود که توی پنجره می پیچید و تو انگار داشتی می خندیدی به ترس ما از صاعقه و باران، از خلوتی و تاریکی و تنهایی .خانه خیلی خالی شده بود آخر ، صندلی های کرایه ای را چند تا چند تا بار وانت کرده بودند و صلوات فرستاده بودند که نیفتد روی سرشان، میز های شیشه‌ای را دستمال کشیده بودند و گوشه دیوار چیده بودند و خانه هنوز بوی حلوا می داد. حلوای تو بود، حلوای شما. حلوای خوش عطر و شیرینی که بوی زعفرانش می پیچید توی کوچه و زنجبیل هم اگر بود که کمی فقط کمی بپاشی رویش چه عطر و طعمی داشت. اما خانه خلوت بود، نه صدای جرینگ جرینگ دستبندت می آمد ، مثل هر روز که قوری چای را پر از چای تازه می کردی و غر می زدی که چای کیسه ای خوردن ندارد ، نه صدای خش خش دامنت توی گوشمان بود که روی کاشی های آشپز خانه مثل دامن پری ها کشیده می شد و ما همیشه می ترسیدیم زیر پایت بگیرد .خانه بوی حلوا می داد، حلوای غریبه پز، بوی چای مانده ،پرتقال ترش و نارنگی بی آب وخشک آن جوری که تو هیچ دوست نداشتی .خانه بوی آدم های غریبه را می داد ؛ بوی گریه ، بوی روسری سیاه معطر ، بوی کت و شلوار اتو کشیده ، نفتالین ، عطر تند و تیز گلاب ، بوی گل های گلایول که دوست نداشتی و بوی خشک و عطسه آور برشتوک و خرما . مبل ها خسته بودند ، خواب فرش ها برگشته بود ، کسی توی اتاق پشتی خرو پف می کرد و ما سه تا منتظر تونشسته بودیم و باران را نگاه می کردیم . بوی باران اما غریبه نبود ، بوی خوش و آشنای خاک خیس داشت و سبزه های حمام کرده و چمن های تازه هرس شده . بوی خوب کوچه های خلوت می داد و بوی پیرهن تمیزو گل دارت که تا کرده بودی گوشه تخت و برای همیشه گذاشته بودیش بماند. بهاربود و خانه بوی باران می‌داد و ما منتظر آمدن بعیدت برای همیشه به تیک تاک ساعت آشپزخانه گوش می دادیم ، به بغ بغوی آشنای کبوتر ها و خش خش باد وقتی که توی پنجره می‌پیچید .