بعد از ظهر روزی که حال قفلسازی را گرفتیم
صاحبخبر - رضا صابری خورزوقی در سالهای ابتدائی دهه70 یک خودروی مدل پائین؛ که حدود 20 سال کار کرده بود داشتم و تقریباً هر روز مشتری ثابت یکی از تعمیرگاه بودم. در یکی از این روزها که از قضا در تیرماه بود و هوا هم خیلی گرم، [[در انتهای (پائین) تپه مبارک آباد و ورودی مجیدیه شمالی (از بالای مجیدیه)، روبروی یک بانک – فکر کنم بانک ملت است-]] در یک تعمیرگاه حضور داشتم و علاوه براستاد مکانیک و شاگردانش، یک نفر دیگر نیز - که حدوداً بیست و پنج ساله به نظر میرسید و از لباس سیاهی که به تن داشت معلوم بود که عزادار است - برای تعمیر خودرو آنجا حضور داشت. نمیدانم به چه مناسبتی، آن شخص که برای تعمیر خودرو آنجا حضور داشت ماجرای جالبی را به شرح زیر نقل کرد. پَریروز، روز سوم بود که پدر همسرم از دنیا رفته بود و فضای سنگینی بر زندگی ما حاکم بود. قبل از ظهر روز سوم مرحوم که قرار بود بعد از ظهرش برویم بهشت زهرا(س) سر مزار، بنا شد من برای کاری بروم بیرون و ... دو برادر خانم 10 و 12 ساله دارم، دیدم طفلیها خیلی روحیهشان خراب است، برای اینکه آنها را کمی از فضای گریه و زاری داخل منزل دور کنم، گفتم: شما هم بیایید با هم برویم و با کلی اصرار متقاعدشان کردم که با من بیایند و به همراه آن دو از منزل خارج شدیم و .... کمی که از منزل دور شدیم، رسیدیم به یک راهبندان خیلی بد، هوا هم گرم، داخل ماشین قراضهی من هم گرمتر، همینطور که خیلی آرام و هر چند دقیقه، یکی دو متر میرفتیم جلو، چشمم افتاد به یک «بستی فروشی» بزرگ و شیک، در آن هوای گرم و عطش بسیار و آن اوضاع ترافیک، ناگهان یک جای پارک – که تهران خیلی سخت میشود پیدا کرد - توجّهم را جلب کرد و بدون معطلی ماشین قراضه را پارک کردم. ایستادم و گفتم بچهها من خیلی عطش کردهام، شما هم حتماً همین طور هستید! چند دقیقه بنشینید من از این اینجا سه تا بستنی بگیرم و بیایم. دیگر امان ندادم که بچهها نظرشان را بگویند، پیاده شدم و رفتم داخل شیرنی فروشی. چشمتان روز بد نبیند -- از تعداد بسیار زیاد آدمهائی که در نوبت گرفتن بستنی و فالوده ایستاده بودند -- خواستم برگردم، اما با خودم گفتم با این ترافیک اگر همینجا بمانم بهتر است تا توی ماشین از گرما بپزم. سفارش سه تا هویج بستنی و سه تا فالوده دادم و ... هوای خنک داخل شیرینی فروشی و ... موجب شد که اصلاً بچهها را فراموش کردم و ... بعد از چند دقیقه دیدم بچهها هر دو آمدند داخل بستنی فروشی و گفتند چرا اینقدر معطل کردی؟ گفتم بیایید بنشینید که اینجا هوای خنکی دارد و ... بالاخره نوبت من شد و سفارشها را گرفتم و با بچهها آمدیم بیرون و فالودهها را گذاشتیم روی صندوق ماشینو کنارماشین، ایستاده مشغول بستنی خوردن شدیم.... با خوردن بستنیها، کمی حرارت بدنمان کم شد و انگار عقل من هم به جنبش درآمده باشد، گفتم فالودهها را زود بخورید تا برویم. جایشماخالی، فالودهها هم خورده شد و انگار ترافیک هم کمی روانتر شده بود و دیگر وقت حرکت کردن بود. به طرف درب ماشین رفتم و دستم را به جیب کردم که سوئیچ ماشین را در بیاورم که یادم آمد سوئیچ داخل ماشین بود و بچهها .... نگاهشان کردم، اما متأسفانه .... شیشهها را – که با بالابرهای دستی، بالا و پائین میشد - داده بودند بالا و دربها را هم قفل کردهبودند و .... دستم را دور صورتم حلقه کردم و صورتم را به شیشه چسباندم و کلید را دیدم که داخل جایش آویزان است. خدایا! چه کنیم؟ همینطور که دور خودم میگشتم و .... خیلی سعی کردم ... اما باز کردن درب کار من نبود. یکی از مغازهدارها که متوجه سرگردانی ما شده بود، صدا زد و گفت: کمی پائینتر یک قفلسازی هست، او بیاید سه صوته که نه، با یک صوت بازش میکند. با راهنمائی آن مغازهدار، سه نفری به طرف قفلسازی به راه افتادیم و ... قفلساز – یک آدم بسیار بزرگ هیکل و وحشتناکی داشت – را دیدیم که اتفاقا تازه یک مشتری را تسویه کرده بود و کار خاصّی هم نداشت. ماجرا را گفتیم و او بدون اینکه حرفی بزند، یک میلهای را از روی میزکارش برداشت و گفت: کجاست؟ برویم. همراه قفلساز به طرف محل پارک ماشین به راه افتادیم، همینکه رسید به ماشین، تا آمدم چیزی بگویم، دیدم درب ماشین باز است! خیلی کمتر از یک دقیقه! خوشحال شدیم و بچهها پریدند داخل ماشین به سر و کله یکدیگر میزدند و .... از قفلساز تشکر کردم و گفتم: استادم چقدر تقدیم کنم؟ گفت قابل ندارد. خواهش میکنم، لطف بزرگی کردی، اگر نبودی من نمیدانم چه میشد و .... گفت: دو هزارتومان!! گفتم استاد، دست شما درد نکند! اما مگر چه خبر است، دو هزار تومان؟!! آقا از ما چانه زدن و از استاد قفلساز، اصرار بر دو هزار تومان و ... دوتا صد تومانی از جیب در آوردم و گفتم من بیشتر از این نمیدهم. استاد قفلساز (یا کلیدساز) با ناراحتی گفت: من درب ماشین را میبندم، اگر کسی با دویست تومان بازش میکند، بگو بیاید و رفت طرف ماشین و با تندی به بچهها گفت بیائید پائین!! طفلکها هم وقتی ناراحتی و تندی آن هیکل بزرگ را دیدند، خیلی راحت آمدند پایین و او هم نگاه کرد دید همه شیشهها بالا است، از داخل دکمه قفل را زد و درب را بست و بدون هیچ حرفی رفت. مانده بودم که چه کنم که یکی از بچهها، درحالیکه سوئیچ ماشین در دستش بود، دستش را به من نشان داد. وای! خدا! چه لطفی؟! سوئیچ را گرفتم و درب را باز کردم و به بچهها گفتم: بپرید بالا! بچهها سوار شدند و حرکت کردیم. رسیدیم به استاد قفلساز که تازه رسیده بود جلوی مغازهاش. چندتا بوق پشت سرهم برایش زدم و بچهها هم انگار مرگ پدرشان را فراموش کرده بودند با خنده و شادی برایش دست تکان دادند و دست میزدند ... و رفتیم ... و من به بچهها گفتم: «خوب حالش را گرفتیم» بله؛ بدون دادن هیچ پولی، چندتا بد و بیراه هم به قفلساز گفتیم که [[چقدر طماع است و ...]] و رفتیم که رفتیم که رفتیم. بعد از ظهر، طبق قرار، برای انجام مراسم مختصری - به اتفاق خانواده و برخی از آشنایان که بعضی از آنها از شهرستان آمده بودند – رفتیم بهشت زهرا(س)، کنار مزار مرحوم پدرخانم.چون آن روز در همان قطعهی محل دفن پدرخانمم دوتا مراسم دیگر هم انجام میشد، اطرف آن قطعه به هیچ وجه جای پارک پیدا نکردم، بعد از کمی معطلی خانواده را پیاده کردم و رفتم چند قطعه آنطرفتر و ماشین را پارک کردم. از آنجا که این ماشین، همه دارائی من بود، هم قفل فرمان داشتم و هم قفل کلاج و از آنجا که ماشین دور از ما بود، برای این که محکم کاری کنم، هم قفل فرمان را بستم و هم قفل کلاج را و خودم راساندم به مزار مرحوم و خانواده هم شربتی تهیه کرده بودند و من - که تقریباً تنها مرد، یا نزدیکترین مرد به خانواده بودم - مشغول پذیرائی از میهمانها شدم. چون هوا گرم بود، از یکطرف، کت یا چیزی که جیب مناسبی داشته باشد نپوشیده بودم و ازطرف دیگر، یکی از جیبهای شلوارم نیز پاره بود و به دلیل – داشتن خورده وسائل زیاد و تنگی شلوار و پاره بودن یک جیب و ... -- سوئیچ ماشین را با چندتا چیز دیگر، داخل جیب پیراهنم گذاشته بودم و هربار که خم میشدم، به زمین میافتاد. به خاطر همین موضوع، عصبی شده بودم و یکبار که افتاد، اطرافم را نگاه کردم و یکی از میهمانان -- که از روز اول، به اتفاق خانوادهاش از شهرستان آمده بود و در کارها کمک میکرد و در آن هوای گرم کت میپوشید -- را دیدم، کلید را دادم به او و خواهش کردم بگذارد داخل جیبش تا بعد از مراسم از او بگیرم. با خوشروئی و مهربانی قبول کرد و دسته کلید را گرفت و گذاشت داخل جیبش و من هم مشغول پذیرائی از میهمانان بودم و .... مراسم تمام شد و کم کم همه آماده رفتن شدند و همسرم هم اصرار داشت با من بیاید و من هم قبول کردم. وسائل را جمعآوری کردیم و هریک را به یکی از همراهان دادیم و بعضی از آنها را هم قرار شد با ماشین خودم ببرم. ادامه در صفحه11∎