شناسهٔ خبر: 80402515 - سرویس فرهنگی
نسخه قابل چاپ منبع: تبیان | لینک خبر

نرخ روی دین مردم نگذاریم!

در روزگاری که برخی با ترازوی شخصی، ایمان دیگران را وزن می‌کنند و برایش فاکتور صادر می‌کنند، باید پرسید: چه کسی کلید ترازوی خدا را به آن‌ها سپرده است؟

صاحب‌خبر -

جوانی با موهای نه‌چندان «استاندارد» وارد هیئت می‌شود و نگاه‌ها مثل اسکنر فرودگاه سر تا پایش را می‌گردند. خانمی که حجابش با معیارهای فلانی جور نیست، در صف نذری می‌ایستد و زیر لب می‌شنود: «اینا هم اومدن؟!» کاربری در فضای مجازی شعری برای امام حسین علیه‌السلام می‌نویسد و زیر پستش پر می‌شود از «تو اول نمازت رو درست کن!»

انگار یک جایی، یک روزی، باجه‌ای کنار درِ رحمت خدا ساخته‌اند و عده‌ای خودشان را متصدی آن کرده‌اند. ورودی می‌گیرند، عیار می‌سنجند، مهر «قبول» یا «مردود» می‌زنند و برای ایمان مردم فاکتور صادر می‌کنند. مشکل اینجاست که این باجه را نه خدا ساخته، نه پیامبر و نه اهل‌بیت صلوات الله علیهم اجمعین!

امروز این مسئله با الگوریتم‌ها ابعاد تازه‌ای پیدا کرده است. فضای مجازی، قضاوت تند را بیشتر از گفت‌وگوی دقیق پاداش می‌دهد. حکم کوتاه و جنجالی، بهتر از توضیح صبورانه دیده می‌شود. نتیجه، بازاری است که در آن «بریدن سر ایمان» دیگران، آسان‌ترین راه دیده‌شدن است. در این بازار، لازم نیست زندگی کسی را بشناسیم، رنجش را بفهمیم یا مسئولیت حرفمان را بپذیریم؛ یک قاب تصویری، چند ثانیه ویدئو یا یک جمله بیرون‌کشیده از متن، برای صدور فاکتور کافی است.

نرخ‌گذاری روی دین مردم، ناخودآگاه دین را به کالا تبدیل می‌کند: هر کس شبیه ما باشد، اصیل؛ هر کس متفاوت باشد، تقلبی! این منطق حتی به سلیقه‌ها، قرائت‌ها و تجربه‌های مذهبی هم سرایت می‌کند. انگار همه باید با یک مسیر، یک حال‌وهوا و یک فرمول به خدا برسند. حال آنکه تاریخ تجربه دینی، پر است از شخصیت‌هایی که مسیرشان یکسان نبود؛ یکی با پرسش، یکی با رفاقت، یکی در دل رنج و دیگری از راه معرفت به ایمان رسید.

 قرآن: «لستَ مؤمناً» نگویید!

خداوند در سوره نساء، آیه ۹۴، خطاب به مؤمنانی که در میدان جنگ بودند، می‌فرماید: «وَلا تَقُولُوا لِمَنْ أَلْقی إِلَیْکُمُ السَّلامَ لَسْتَ مُؤْمِناً»؛ به کسی که به شما اظهار صلح و سلام می‌کند، نگویید تو مؤمن نیستی.

دقت کنید: این آیه درباره موقعیت جنگی است، جایی که شک و بدگمانی کاملاً طبیعی به نظر می‌رسد. اگر آنجا حق نداریم ایمان کسی را انکار کنیم، در کوچه و خیابان و هیئت و اینستاگرام چطور چنین حقی پیدا کرده‌ایم؟

در جای دیگری هم قرآن یک ترمز اساسی می‌گذارد: «فَلا تُزَکُّوا أَنْفُسَکُمْ هُوَ أَعْلَمُ بِمَنِ اتَّقی» (نجم، ۳۲)؛ خودتان را پاک نشمارید؛ او بهتر می‌داند چه کسی پرهیزکار است. یعنی عیارسنج نهایی تقوا فقط خداست. ما نه از دل‌ها خبر داریم و نه از عاقبت‌ها.

نردبان ده‌پله‌ای امام صادق علیه‌السلام

یکی از زیباترین روایت‌های شیعی در این باره در اصول کافی آمده است. امام صادق علیه‌السلام می‌فرمایند ایمان ده درجه دارد، مثل نردبانی که پله‌پله از آن بالا می‌روند. بعد توصیه‌ای می‌کنند که باید آن را با خط درشت بالای سر خیلی‌ها نوشت: کسی که بالاتر است، به آن که پایین‌تر است نگوید «تو هیچ نیستی».

در ادامه همین روایت آمده است کسی را که پایین‌تر از توست، با مدارا بالا بکش و بیش از توانش بارش نکن که او را می‌شکنی. امام نمی‌فرمایند هر کس پایین‌تر است بیرونش کنید. می‌فرمایند دستش را بگیرید. حالا مقایسه کنید با منطق آن باجه‌دارها: «یا مثل من باش، یا اصلاً نباش!»

پرونده‌ای که در آخرین لحظه ورق خورد

فرهنگ عاشورا پر از درس‌هایی علیه این قضاوت‌های عجولانه است. حر بن یزید ریاحی همان کسی بود که راه را بر سیدالشهداء علیه‌السلام بست. اگر آن روز کسی برایش فاکتور صادر می‌کرد، بی‌شک مهر «مردود ابدی» می‌خورد. اما صبح عاشورا ورق برگشت و او شد «حرِّ» آزاده‌ای که امام بر بالینش نشست. هیچ‌کس پرونده‌اش بسته نیست. آدم‌ها در حال شدن‌اند و ما فقط یک فریم از فیلم بلند زندگی‌شان را می‌بینیم. قضاوت درباره کل فیلم از روی یک فریم، نه عاقلانه است و نه دینی.

وقتی خدا به پیامبرش تذکر می‌دهد

مولوی داستان مشهوری دارد. چوپانی ساده با زبان خودش با خدا حرف می‌زد: «تو کجایی تا شوم من چاکرت / چارقت دوزم کنم شانه سرت». موسی علیه‌السلام برآشفت و او را به کفرگویی متهم کرد. اما عتاب الهی رسید:

«تو برای وصل کردن آمدی / نی برای فصل کردن آمدی»

این بیت را باید قاب گرفت. اگر حتی یک پیامبر اولوالعزم در این روایت عرفانی حق نداشت زبان دل بنده‌ای را تحقیر کند، تکلیف ما روشن است.

 چرا عده‌ای عاشق نرخ‌گذاری‌اند؟

بیایید منصف باشیم. پشت این رفتار همیشه بدجنسی نیست. گاهی دلسوزی است که راهش را گم کرده. گاهی هم ریشه‌های پیچیده‌تری دارد:

- حس برتری: وقتی دین‌داری به «هویت طبقاتی» تبدیل شود، هر تازه‌واردی تهدیدی برای انحصار به حساب می‌آید.

- تقلیل دین به ظاهر: وقتی دین فقط در چند نشانه بیرونی خلاصه شود، داوری کردن خیلی آسان می‌شود.

- فرار از خودسازی: سرگرم شدن با عیب دیگران، ساده‌ترین راه برای ندیدن عیب‌های خودمان است.

نتیجه هم تلخ است. جوانی که با هزار تردید به مسجد آمده بود، دیگر برنمی‌گردد. ما فکر می‌کنیم از حریم دین دفاع کرده‌ایم، در حالی که درِ دین را به روی یک نفر بسته‌ایم.

 یعنی امر به معروف تعطیل؟

نه. اما امر به معروف آداب دارد: محبت، احترام، خلوت، مدارا و از همه مهم‌تر، اینکه گوینده خودش اهل عمل باشد. تذکر دادن با تحقیر کردن فرق دارد. دعوت کردن با بیرون انداختن فرق دارد. نصیحت با «صدور حکم» فرق دارد. ما مأمور رساندن پیامیم، نه مأمور وصول ایمان.

 حرف آخر

دین، صرافی نیست که نرخ روز داشته باشد. رابطه آدم با خدا خصوصی‌ترین و عمیق‌ترین رابطه هستی است و هیچ واسطه‌ای حق ندارد برایش تعرفه تعیین کند. شاید آن جوانی که امروز با نگاه ما از هیئت رانده می‌شود، فردا «حرِّ» زمانه خودش باشد و شاید ما که امروز با غرور پشت باجه نشسته‌ایم، فردا جواب‌گوی همین نگاه‌ها باشیم.

بیایید باجه‌ها را تعطیل کنیم و به جایش در را باز بگذاریم. خدا خودش بهتر می‌داند چه کسی را چطور پذیرفته است.

∎​

برچسب‌ها: