صاحبخبر - گروه فرهنگی- هدیه گلمحمدی: در میان هیاهوی بیرحم شهر، جایی که نرخ هزینهها با سرعت برق بالا میرود، جریانی پنهان و دردمند در حرکت است؛ جریان دستهایی که باید با ساز میلرزیدند، اما اکنون با نان روزمره درگیرند؛ چشمهایی که باید به جستجوی معنا در رنگها و صحنهها میگشتند، اما اکنون در جستجوی راهی برای بقای ساده هستند. این روایت تلخ هنرمندان است؛ کسانی که میان دو دنیای متضاد، میان «آرمان بینهایت خلق کردن» و «واقعیت تنگ امرار معاش»، در بنبست روزمرگی گرفتار شدهاند.
هنر، همواره ستون کمر فرهنگ هر ملتی بوده است؛ اما امروز، این ستون باشکوه، تحت فشار سنگین اقتصاد، در حال لرزیدن است.
اگر به لایههای زیرین زندگی هنرمندان نگاه کنیم، با یک شکاف عمیق و هولناک روبرو هستیم: شکافی میان نرخ سرسامآور تورم و حمایتهای بسیار ناچیز نهادی. این شکاف، دیگر تنها یک چالش مالی نیست؛ این یک «بحران وجودی» است که ذرهذره، روح خلاق را میخورد.
بیایید از زاویههای مختلف به این ویرانی نگاه کنیم. نگاهی به دستهای لرزان یک نقاش بیندازید که به جای اینکه با رنگها، رویاهای خود را روی بوم بگستراند، ناچار است تمام فکر و ذکرش را صرف چگونگی تأمین هزینه خرید یک لوله رنگ یا حتی یک بوم ساده کند. برای او، هر ضربه قلم، حالا با وزن سنگین بدهیها همراه است. هنر او دیگر از دل شهود بر نمیآید، بلکه از دل حسابهای ریاضی تهی برمیخیزد.
در گوشهای دیگر، صدای موسیقی که زمانی فرشتهگونه بود، حالا زیر بار نیازهای مادی، خفه شده است. یک نوازنده که باید میان تمرین مداوم برای رسیدن به کمال و جستجوی راهی برای پرداخت اجارهبها، یکی را انتخاب کند، در واقع در حال خودکشی هنری است. وقتی موسیقی دیگر از سر عشق نیست و تنها ابزاری برای بقای فیزیکی است، آن صدا دیگر نمیتواند روح شنونده را لمس کند؛ آن صدا، تنها پژواکی از نیازهای مادی است.
در صحنههای تئاتر و سینما نیز، ما با تراژدی دیگری روبرو هستیم. بازیگرانی که باید با تمام وجود در نقشهایشان غرق شوند، اما ذهنشان درگیر این است که فردا چگونه هزینههای زندگی را تأمین کنند. این فشار روانی، باعث میشود که هنر، از «جستجوی حقیقت» به سمت «تولید کالا» متمایل شود. بازیگرانی که ناچارند برای بقا، به نقشهایی تن بدهند که با اصالت هنریشان در تضاد است، در واقع دارند تکههایی از هویت انسانی خود را در برابر بازار مصرف قربانی میکنند.
حتی در قلمرو نویسندگان نیز، این سایه سیاه سنگینی میکند. نویسندهای که باید با کلمات، جهانهای تازه بسازد، وقتی مجبور میشود برای نوشتن متنهای سطحی و تجاری به منظور کسب درآمد سریع، از قدرت کلامش بکاهد، در واقع دارد با خود و با فرهنگ جامعه خیانت میکند. کلماتی که باید ابزار بیداری ملت باشند، حالا به ابزاری برای گذران روزمرگی بدل شدهاند.
این وضعیت، یک زنجیره است که تمام گروههای هنری را در بر میگیرد. از هنرمندانی که در گروههای موسیقی محلی و سنتی فعالیت میکنند و با فراموشی نهادی روبرو هستند، تا هنرمندان دیجیتال که در دنیای بیرحم الگوریتمها، میان هنر و سرگرمی گذرا سرگرداناند. همه آنها در یک حقیقت مشترک شریکاند: «هنر، وقتی با شکم گرسنه روبرو میشود، از قدرت خود را از دست میدهد.»
«این بحران، در حوزه صنایع دستی، خود را با شدتی مضاعف نشان میدهد. هنرمندانی که نسلها میراثدار ظرافتها و الگوهای اصیل بودهاند، امروز در برابر دیوار بلند تورم ایستادهاند. با افزایش سرسامآور قیمت مواد اولیه و کاهش شدید قدرت خرید مردم، محصول دستساز که زمانی نماد فرهنگ بود، اکنون به کالایی لوکس و دور از دسترس تبدیل شده است. وقتی هزینه تولید، از توان خرید مخاطب فراتر میرود، انگیزه خلق در هنرمند فرو میریزد. او که میبیند ساعتها تلاش و ظرافتش، تنها به سود ناچیز یا حتی ضرر ختم میشود، ناچار است از این مسیر پرزحمت روی برگرداند و برای بقای فیزیکی، به سمت کارهای سادهتر و کمارزشتر کوچ کند و این، مرگ تدریجی یک میراث ملی است.»
این بحران، فراتر از یک مسئله اقتصادی، یک «بحران هویت» است. وقتی جامعهای شاهد فروپاشی معیشت هنرمندان خود باشد، در واقع شاهد خاموش شدن چراغهای روشنگری است. ما با هر بار عقبنشینی یک هنرمند از مسیر اصلی، در واقع داریم از نگاه متفاوت، از زیبایی و از امکان رویاپردازی در جامعه محروم میشویم.
هنر، لوکسترین کالای جهان نیست؛ هنر، نیاز بنیادین روح بشر برای درک معناست. در نهایت، باید پرسید که آیا ما در پی ساختن جامعهای هستیم که فقط «زنده» باشد، یا جامعهای که «زندگی» کند؟ اگر هنر را تنها یک کالای مصرفی و سرگرمی حاشیهای بدانیم، در واقع در حال تدوین آیندهای هستیم که در آن، رنگها بیروح، صداها بیمعنا و کلمات، تنها ابزاری برای تکرار روزمرگی خواهند بود. ما نباید اجازه دهیم هنرمند، در میان معادلات خشک اقتصادی و فشار سنگین نان، رویاهای خود را قربانی بقای فیزیکی کند.
حمایت از معیشت هنرمندان، تنها یک مطالبه اقتصادی یا یک عمل خیرخواهانه نیست؛ این یک مسئولیت تاریخی و اخلاقی است. این یک بازگشت به اصل مطلب است: اینکه هنر، نه یک امتیاز، بلکه یک نیاز بنیادین برای سلامت روان جمعی است.
وقتی ما امنیت معیشتی یک هنرمند را تأمین میکنیم، در واقع در حال تأمین امنیت «خلاقیت» در جامعه هستیم. ما با این کار، اجازه میدهیم که نگاه متفاوت، نگاه نقاد و نگاه زیبا، در میان شلوغی روزمرگیها گم نشود.
باید بدانیم که جامعهای که در آن هنرمند، در میان فقر و بیتوجهی، از مسیر خود منحرف میشود، جامعهای است که در حال از دست دادن هویت و اصالت خود است. هنرمندان، نگهبانان معنا هستند و اگر نگهبانان معنا، از شدت گرسنگی و بیخیالی، از پستهای خود کنارهگیری کنند، تاریخ، ما را با جامعهای روبهرو خواهد کرد که از نظر مادی شاید در حال رشد باشد، اما از نظر روحی، تهی و بیروح است.
پس، حمایت از هنرمند، دفاع از آینده خودمان است؛ دفاع از حقی که در آن، انسان بتواند فراتر از نیازهای بیولوژیک، در جستجوی معنا و زیبایی باشد. ما نباید اجازه دهیم، هنر، در میان غبار سنگین روزمرگی، برای همیشه خاموش شود.
∎