شناسهٔ خبر: 80383721 - سرویس استانی
نسخه قابل چاپ منبع: ایبنا | لینک خبر

کتاب «همسایه با مهتاب» راهی بازار شد

اردبیل- کتاب «همسایه با مهتاب»، زندگینامه رزمنده دوران دفاع مقدس میرغنی فاضل دولت آبادی به قلم فرانک انصاری و چاپ نشر ستاره‌های ساوالان راهی بازار شد.

صاحب‌خبر -

نویسنده اردبیلی درباره این کتاب در گفت‌وگو با خبرگزاری کتاب ایران(ایبنا) گفت: این اثر محصول مصاحبه با ۳۰ نفر از خانواده و اطرافیان میرغنی فاضل دولت آبادی است که ضمن بازگویی شخصیت و نحوه زندگی این رزمنده، خاطرات حضور مداوم او در جبهه‌های مبارزه حق علیه باطل از همان ابتدای جنگ تحمیلی تا بعد از آن روایت شده است.

فرانک انصاری با بیان اینکه نوشتن کتاب پنج ماه طول کشید، بیان کرد: کتاب ۱۹ فصل دارد که اشخاص مختلف، زندگی میرغنی فاضل را در بازه زمانی و رویدادهای مختلف تاریخ کشور بازگو کرده‌اند.

وی در معرفی فاضل دولت آبادی اظهار کرد: زنده یاد میرغنی فاضل دولت آبادی دوم فروردین ماه سال ۱۳۳۷ در روستای «دولت آباد» از توابع شهرستان نمین به دنیا آمد. او بعد از پایان دوره ابتدایی دوره متوسطه را در مدرسه مهرگان ادربیل به پایان رساند و سال ۱۳۵۶ هم‌زمان با شدن گرفتن فعالیت‌های انقلاب اسلامی برای خدمت سربازی به کرمانشاه اعزام شد.

در آن دوران در مبارزه با عوامل شاهنشاهی مجروح شد. او با وجود خروج از پادگان در تظاهرات ضد پهلوی شرکت می‌کرد. با پیروزی انقلاب اسلامی سال ۱۳۵۹ به عضویت سپاه پاسداران اردبیل درآمد. با آغاز جنگ تحمیلی به جبهه رفت و در عملیات رمضان در سال ۱۳۶۱ بار دیگر مجروح شد. او طی سال‌های ۱۳۶۳ و ۱۳۶۴ با سمت فرمانده تیپ قائم لشکر ۲۱ عاشوار و مسئول واحد مهندسی رزمی در عملیات‌های کربلای ۴ و ۵، نصر ۷ و بیت‌المقدس ۲ در منطقه عملیاتی سلیمانیه ماووت شرکت کرد. او از سال ۱۳۶۶ تا ۱۳۷۵ شمسی در مسئولیت‌هایی چون فرمانده سپاه ناحیه اردبیل، مسئول بازرسی کشور و فرماندهی تیپ مستقل زرهی ۳۱ لشکر عاشورا انجام وظیفه کرد. میرغنی در سال ۱۳۷۶ به سمت فرمانده تیپ المهدی استان زنجان منصوب شد و در همین یگان خدمتی زمان بازگشت از پادگان بر اثر سانحه تصادف، جان به جان آفرین بخشید. پیکر پاک آن رزمنده پیشکسوت سال ۱۳۷۶ در گلزار شهدای بهشت فاطمه اردبیل تشییع و به خاک سپرده شد.

در بخش از این کتاب از زبان همسرش ثریا آفتابی‌آذر نوشته شده است: جنگ هنوز ادامه داشت فاضل هم مثل بقیه پاسدارها چند ماه چند ماه به جبهه می‌رفت اما هیچ وقت درباره جنگ در خانه حرفی نمی‌زد. حتی وقتی سوال هم می‌کردم؛ چیزی نمی‌گفت. به سر کارش می‌رفت و چیزی از کار و ماموریت و جنگ در خانه بروز نمی‌داد.برای همین از ماجرای مجروحیتش خبر نداشتم بعدها از مادرش درباره مجروحیتش در عملیات رمضان شنیدم که می‌گفت: « فاضل توی عملیات رمضان به خاطر جراحتی که داشت از حال رفت. همرزمانش فکر کردن شهید شده بعد از بیست و چهار ساعت بیهوشی یکی از دوستاش موقع انتقال فاضل به عقب، بخار آب روی مشنبا را دید و فهمید که زنده است.

او را در مشهد به اتاق عمل بردن و ترکش‌ها رو در درآوردن. رفتیم مشهد و ملاقاتش کردیم. بعد از بهبودی، دوباره تصمیم گرفت به جبهه بره هر چی گفتم خوب شو بعد برو، گفت نمی تونم بمونم. باید برم. با این حرف‌ها یاد گریه‌اش توی حرم افتادم. شاید هم از این که زنده مانده و مثل دوستانش شهید نشده بود؛ غصه می‌خورد. به یاد جای زخمی افتادم که در کتفش قرار داشت؛ حتی چند ترکش در بدنش باقی مانده بود هر وقت چیزی به زخمش می‌خورد، بدنش تیر می‌کشید. جای ترکش به اندازه یک بند انگشت سوراخ شده و پوسته‌ای نازک روی آن را پوشانده بود؛ اما گاهی اذیتش می‌کرد.

خودش این را بعدها برایم گفت: یارالانماق بی‌طرفه، آدامی اویان بویانا سوروتله‌ییرلر بی‌طرفه.» با هر بار رفتن فاضل به جبهه، دلم مثل سیر و سرکه می‌جوشید و نگرانش می‌شدم. یاد حرفهایش موقع خواستگاری افتادم که گفته بود: من با همین لباس زندگی می‌کنم و با همین لباس هم از دنیا می‌رم».

∎​