فرارو– استفان والت، استاد روابط بینالملل دانشگاه هاروارد
به گزارش فرارو به نقل از نشریه فارن پالیسی، جرد کوشنر، داماد دونالد ترامپ و استیو ویتکاف، دوست قدیمی و شریک بازی گلف رئیسجمهور آمریکا، دو فرستاده غیررسمی کاخ سفید برای مذاکره درباره بحرانهای مهم بینالمللی هستند. ترامپ این دو نفر را برای پیگیری توافقهایی درباره اوکراین، غزه و ایران انتخاب کرده است؛ بیآنکه ظاهراً فرایند گستردهای برای ارزیابی تخصص دیپلماتیک و تجربه آنها طی شده باشد.
با این حال، حتی اگر فرض کنیم هدف آنها واقعاً پیشبرد منافع آمریکا و دستیابی به توافقهای پایدار بوده است، نتیجه عملکردشان پرسشی جدی ایجاد میکند: چرا این همه مذاکره به دستاوردی ملموس منجر نشده است؟
پاسخ را نباید فقط در ضعف مهارتهای مذاکره یا پیچیدگی بحرانها جستوجو کرد. به باور او، مشکل عمیقتر است: ترامپ و فرستادگانش جهان سیاست را با ذهنیت معاملهگران املاک و مستغلات میبینند و تصور میکنند تقریباً هر اختلافی را میتوان با پیشنهاد مالی مناسب حل کرد.
سه بحران، سه ناکامی
در غزه، توافقی که بهعنوان طرح صلح معرفی شد، نتوانسته به پایان واقعی خشونت منجر شود. اسرائیل همچنان حملات خود را ادامه میدهد، کنترل سرزمینیاش را گسترش میدهد و محدودیتهایی بر ورود کمکهای بشردوستانه اعمال میکند. همزمان، خشونت شهرکنشینان علیه فلسطینیان در کرانه باختری نیز ادامه دارد.
ممکن است اساساً هدف اصلی کوشنر و ویتکاف برقراری صلح پایدار نبوده باشد. هر دو از حامیان جدی اسرائیل هستند و احتمالاً تمایلی کمتر از دولت جو بایدن به اعمال فشار واقعی بر تلآویو داشتهاند؛ دولتی که خود نیز به دلیل محدودیت فشار بر اسرائیل مورد انتقاد قرار میگرفت.
در این چارچوب، توافق غزه بیشتر شبیه صلحی نمایشی بود که هدف اصلی آن آزادی گروگانهای اسرائیلی در اختیار حماس و خارج کردن جنگ از صدر اخبار بدون محدود کردن جدی اقدامات اسرائیل محسوب میشد. اگر معیار موفقیت همین اهداف محدود بوده باشد، میتوان گفت مذاکرات به بخشی از مقصود خود رسیدهاند؛ اما اگر هدف پایان دادن به جنگ بوده، نتیجه چیزی جز ناکامی نیست.
در پرونده ایران نیز مذاکرات پیش از جنگ به توافقی منجر نشد. یکی از دلایل این ناکامی، ناآشنایی کافی دو فرستاده با جزئیات فنی برنامه هستهای ایران بود. علاوه بر این، ترامپ و بنیامین نتانیاهو در شرایطی تصمیم به آغاز جنگ گرفتند که گفتوگوها همچنان جریان داشت. این احتمال مطرح است که مذاکرات از ابتدا بیش از آنکه تلاشی جدی برای دستیابی به توافقی پایدار باشد، فرصتی برای آمادهسازی دور تازهای از درگیری بوده است.
در اوکراین نیز وعده ترامپ برای پایان دادن به جنگ در ۲۴ ساعت محقق نشد. کوشنر و ویتکاف بارها با مقامهای روسیه دیدار کرده و پیشنهادهای اقتصادی و سیاسی جذابی به مسکو دادهاند، در حالی که دولت آمریکا همزمان کییف را برای پذیرش توافق تحت فشار قرار داده است. با این وجود، جنگ نهتنها متوقف نشده، بلکه حملات به اهداف غیرنظامی در روسیه و اوکراین نیز گسترش یافته است. اگر معیار را دستیابی به صلح قرار دهیم، کارنامه این دو فرستاده در هر سه پرونده با ناکامی همراه بوده است.
منطق بازار در برابر واقعیت سیاست بینالملل
مدیریت همزمان سه بحران پیچیده، حتی برای دیپلماتهایی در سطح بیسمارک یا هنری کیسینجر نیز دشوار بود. علاوه بر این، مذاکره از طرف رئیسجمهوری که بیشتر به نمایش موفقیت علاقه دارد تا دستیابی به نتیجه پایدار، کار هر مذاکرهکنندهای را دشوار میکند. با این حال، این عوامل بهتنهایی تکرار ناکامیها را توضیح نمیدهند.
مشکل اصلی در جهانبینی مشترک ترامپ، کوشنر و ویتکاف ریشه دارد. هر سه با فعالیتهای اقتصادی و معاملات ملکی شناخته میشوند و در نگاه آنان، پول و منافع مالی نقش محوری دارد. این ذهنیت باعث میشود تصور کنند دیگر بازیگران نیز در نهایت به دنبال کسب ثروت هستند و برای رسیدن به توافق کافی است پیشنهاد مالی جذابی ارائه شود.
این رویکرد در دوره نخست ریاستجمهوری ترامپ نیز دیده میشد. کوشنر معتقد بود برای پیشبرد صلح خاورمیانه میتوان مسئله تشکیل کشور فلسطین و حقوق سیاسی فلسطینیان را به حاشیه برد و بهجای آن، بر توافقهای اقتصادی میان اسرائیل، کشورهای ثروتمند خلیج فارس و در نهایت عربستان سعودی تمرکز کرد.
همین نگاه در پیشنهاد ترامپ به کیم جونگ اون، رهبر کره شمالی نیز آشکار بود. او تصور میکرد میتوان با وعده ساخت هتلها و مجتمعهای تفریحی لوکس در سواحل کره شمالی، این کشور را به کنار گذاشتن سلاحهای هستهای ترغیب کرد. ایدهای مشابه بعدها در قالب طرحهایی برای آینده غزه نیز مطرح شد. در پرونده اوکراین، این ذهنیت به شکل پیشنهادهایی برای سرمایهگذاری در بخش انرژی روسیه، مشارکت شرکتهای روسی در توسعه میادین گازی آلاسکا، توافقهای تجاری آینده و پایان دادن به انزوای اقتصادی مسکو ظاهر شده است.
امنیت مهمتر از ثروت است
نقطه ضعف اساسی این رویکرد نادیده گرفتن یک اصل بنیادین در روابط بینالملل است: اولویت اصلی رهبران سیاسی بهویژه در شرایط بحران، امنیت است. ثروت بدون امنیت پایدار نیست؛ زیرا کشوری که توان دفاع از داراییها و استقلال خود را نداشته باشد، ممکن است همه دستاوردهای اقتصادیاش را در برابر قدرت نظامی رقیب از دست بدهد.
اشغال کویت از سوی عراق در سال ۱۹۹۰ نمونهای از این واقعیت است. صدام حسین با حمله به همسایه ثروتمند خود، هم یکی از طلبکاران اصلی عراق را حذف میکرد و هم به منابعی دست مییافت که میتوانست تولید ناخالص داخلی کشورش را حدود ۴۰ درصد افزایش دهد. این اقدام اگر با مداخله ائتلاف بینالمللی روبهرو نمیشد، میتوانست به سود بغداد تمام شود.
ولادیمیر پوتین احتمالاً از پیشنهادهای اقتصادی آمریکا استقبال میکند، اما اگر منافع مالی تنها اولویت او بود، اساساً جنگ اوکراین را آغاز نمیکرد. روسیه در این جنگ هزینههای اقتصادی و انسانی سنگینی پرداخته است. بنابراین، تا زمانی که نگرانیهای امنیتی مسکو، فارغ از درست یا نادرست بودن آنها، مورد توجه قرار نگیرند، پیشنهادهای تجاری بهتنهایی نمیتوانند به پایان جنگ منجر شوند.
همین منطق درباره اوکراین نیز صدق میکند. اگر منافع اقتصادی تنها معیار کییف بود، شاید پذیرش از دست رفتن کریمه و دونباس در برابر دریافت کمکهای مالی گسترده برای بازسازی کشور گزینهای قابل بررسی محسوب میشد. اما اوکراینیها حاضر نیستند سرزمینهایی را که متعلق به خود میدانند واگذار کنند و همچنان در معرض تهدیدهای آینده روسیه زندگی کنند. هر توافق پایدار باید نگرانیهای امنیتی هر دو طرف را در کنار ملاحظات اقتصادی در نظر بگیرد.
هویت ملی را نمیتوان با پول معامله کرد
مسئله فقط امنیت نیست. ملتها برای حفظ هویت، استقلال سیاسی و حق تعیین سرنوشت نیز ارزش قائل هستند. گروههایی که زیر سلطه خارجی زندگی میکنند، ممکن است برای دستیابی به استقلال هزینههای سنگینی بپردازند. فلسطینیان نیز حاضر نیستند هویت ملی و خواسته خود برای برخورداری از حقوق سیاسی را در برابر یک بسته اقتصادی کنار بگذارند؛ حتی اگر چنین بستهای واقعاً پیشنهاد شود. همین مسئله درباره بسیاری از جنبشهای ملی دیگر نیز صدق میکند.
از این منظر، حمله نظامی به کشورها با هدف سرنگونی حکومت یا وادار کردن آنها به تسلیم نیز اغلب نتیجه معکوس دارد. بمباران و خشونت میتواند مردم را حول رهبران متحد کند و تمایل جامعه به مصالحه را کاهش دهد.
روابط بینالملل مانند بازار املاک نیست. در عرصه جهانی، قدرت مرکزی وجود ندارد که امنیت همه کشورها را تضمین کند و برخی دولتها نیز برای دستیابی به اهداف خود از زور استفاده میکنند. به همین دلیل، کشورها ناگزیرند پیش از تمرکز بر رفاه اقتصادی، امنیت و استقلال خود را تضمین کنند. البته تجربه تجاری و توانایی مذاکره درباره توافقهای پیچیده میتواند در دیپلماسی مفید باشد؛ همانگونه که جورج شولتز و جیمز بیکر، وزیران خارجه پیشین آمریکا از این مهارتها بهره بردند. اما این توانایی زمانی ارزشمند است که مذاکرهکننده تفاوت بنیادی میان معامله اقتصادی و حلوفصل منازعه سیاسی را درک کند.
کوشنر، ویتکاف و ترامپ هنوز نشانهای از درک این تفاوت یا یادگیری از تجربههای گذشته نشان ندادهاند. در حالی که جنگها ادامه دارند و بحرانها حلنشده باقی ماندهاند، منافع اقتصادی اطرافیان رئیسجمهور نیز موضوع بحث و اتهام قرار گرفته است؛ از جمله ادعاهایی درباره دریافت مبالغ کلان از سوی کوشنر از امارات و عربستان سعودی که او آنها را رد کرده است.
پرسش نهایی این است که آیا هدف واقعی این مأموریتها دستیابی به صلح بوده یا منافع دیگری نیز در میان بوده است. آنچه روشن به نظر میرسد، این است که تا زمانی که واشنگتن امنیت، حاکمیت و هویت ملی طرفهای درگیر را جدی نگیرد، پیشنهادهای مالی و توافقهای تجاری نمیتوانند جایگزین دیپلماسی واقعی شوند.