به گزارش خبرگزاری حوزه، روایتی فوقالعاده زیبا از مستندداستانی «شهیدانه زیستن» با عنوان «سهم» که برشی کوتاه از زندگی «شهید غلامرضا نوروزی نژاد» است.
شب، از آن شبهای پاییزی بود. باد آرامی در کوچه میپیچید و سرمای هوا صورت غلامرضا را از لابلای شیشه پایین آمده ماشین، نوازش میکرد. خودروی سپاه مقابل در خانه ایستاد. غلامرضا از ماشین پیاده شد.
چراغ خانه روشن بود و سکوت سنگینی بر فضای آن حکمفرما. اورکت خاکیرنگ جبهه را روی دوشش انداخته بود و خستگی روزهای پرکار و مأموریتهایش در چهرهاش پیدا بود. ماشین را کنار در پارک کرد و وارد خانه شد.
هنوز چند قدم بیشتر برنداشته بود که چشمش به همسرش افتاد؛ زنی خسته که تمام حواسش به دختر کوچکش بود. دختربچه از شدت تب بیقرار بود و مادر، نگران و مضطرب، لحظهای از بالای سرش کنار نمیرفت.
غلامرضا با دیدن آن صحنه، انگار خستگی راه و کار را از یاد برد. دیگر نه سرمای هوا برایش مهم بود و نه خستگی تنش. نگاهش روی صورت دخترش ماند؛ همان دختر کوچکی که حالا گونههایش از شدت تب سرخ شده بود.
بیدرنگ جلو رفت، خم شد و او را در آغوش گرفت. دستش را روی پیشانی داغ دختر گذاشت. تبش بالا بود. نگرانی در چهرهاش نشست. رو به همسرش کرد و گفت باید هرچه زودتر او را به بیمارستان برسانند.
دخترش را محکم در آغوش گرفت و از خانه بیرون زد.
همسرش که هنوز نگران حال دختر بود، با دیدن او که پیادهدر حال رفتن است، غلامرضا را که به اواسط کوچه رسیده بود با صدای بلند صدا زد:
ـ غلامرضا! صبر کن... ماشین که همینجاست! کجا میروی؟
ایستاد و برگشت. همسرش با تعجب به او نگاه میکرد. مگر چه اشکالی داشت از ماشینی که جلوی خانه پارک شده بود برای رساندن دخترشان به بیمارستان استفاده کنند؟
غلامرضا آرام پاسخ داد:
ـ این ماشین سهم مردمه، خانمم! با تاکسی میریم.
همسرش که هم نگران دخترش بود و هم از این پاسخ متعجب شده بود، گفت:
ـ شما که فردا دوباره میری جبهه و من رو با این بچه تنها میذاری؛ به اندازه رساندن بچه مریضت از این ماشین سهم نداری؟
سؤالش بیراه نبود. او همسر مردی بود که شب و روزش را در راه خدمت میگذراند. بدنش پر از جراحت و ترکش بود. مردی که فردا شاید دوباره راهی جبهه میشد و معلوم نبود چه زمانی بازمیگشت. در نگاه او، استفاده از این ماشین برای رساندن دختر بیمارشان نه زیادهخواهی بود و نه امتیازطلبی؛ تنها کمکی کوچک برای خانوادهای بود که همهچیزش را با سختی میگذراند.
اما غلامرضا پاسخی داد که همسرش را در بهت فرو برد.
نگاه مهربانش را به همسرش دوخت و گفت:
ـ خانمم! این سهمها تمامی ندارهها. من از شما اگر بتونم حلالیت بگیرم، از مردم نمیتونم.
همسرش دیگر چیزی نگفت.
شاید در آن لحظه، بیش از هر زمان دیگری فهمید که غلامرضا با چه معیاری زندگی میکند. برای او، حق مردم مرزی نداشت؛ حتی وقتی پای بیماری دختر کوچکش در میان بود، حتی وقتی خودش خسته از راه رسیده بود و فردا باید دوباره راهی جبهه میشد.
او میتوانست از آن ماشین استفاده کند؛ شاید هیچکس هم اعتراضی نمیکرد. اما مسئله غلامرضا این نبود که کسی او را ببیند یا نبیند؛ مسئله این بود که روزی در برابر صاحبان این حق چه پاسخی داشته باشد.
آن شب، پدری دختر بیمارش را در آغوش گرفت و در سرمای کوچه به راه افتاد؛ نه از سر ناتوانی، بلکه از سر باوری که حاضر نبود حتی در سختترین لحظهها از آن دست بکشد.
شادی روح شهداء صلوات.
مشاهده فیلم کوتاه داستان: