پوریا روی پای مامان خواب بود، من با دیدن تابلوی «مجتمع مسکونی» از هیجان با جیغ گفتم: «رسیدیم...» پوریا از خواب پرید و سرش را بلند کرد و او هم جیغ کشید. بابا و مامان زدند زیر خنده.
بابابزرگ پیش از ما برای کمک، در مجتمع منتظر ایستاده بود. دم در بلوک ۷ که رسیدیم، پیاده شدیم و نفسی تازه کردیم. کارگران در قسمت بار را باز کردند و یکی از آنها بالا رفته و جعبهها را یکییکی و با احتیاط بهدست کارگر پایینی میداد.
من و پروانه با ذوق جلو رفتیم و خواهش کردیم یکی از جعبههای کوچک را به ما بدهند تا بالا ببریم. دو نفری سر یک جعبه را گرفتیم که مامان با صدای بلند گفت: «بچهها مراقب پلهها باشید، نیفتید!»
چراغهای راهپله با ورود ما خودبهخود روشن شد که ما با تعجب به هم نگاه کردیم. با غرور گفتم: «به افتخار ورود خانواده محترم رضایی چراغ راهرو روشن میشود!» و هر دو پقی زدیم زیر خنده.
کارگرها با عجله و تندتند از کنارمان رد میشدند و نفسزنان جعبهها و وسایل را بالا میبردند. پروانه گفت: «پیمان تو فکر میکنی بچهای همسنوسال ما در این مجتمع باشد که دوست جدیدمان بشود؟»
کمی فکر کردم و با نگرانی گفتم: «راستش نمیدانم اگر باشد هم، بخواهد با ما دوست بشود. یادشبهخیر، عصرها با بچهها در حیاط خانه قبلی چقدر بازی میکردیم.»
پروانه همانطور که نفسنفس میزد، جواب داد: «خوبی اینجا فضای بزرگ و پردرختشه. جون میده برای دوچرخهسواری.»
جواب دادم: «راستش پروانه، وقتی بابا از عوضکردن خانه گفت اولش همهی ترسم این بود که مدرسه هم عوض بشه و از دوستام دور بشم.» پروانه خندید و گفت: «عین خودم!»
بالاخره پلهها تمام شد و وارد خانه شدیم و جعبه را در آشپزخانه گذاشتیم. پوریا با چند تا اسباببازی کوچک وسط هال سرش گرم بود. با پروانه به یکی از اتاقها رفتیم. یک اتاق به رنگ آبی که در بالکن به آن باز میشد.
داخل تراس رفتم و از کنار نردهها به فضای باز محل جدید زندگیمان نگاه کردم. به پروانه گفتم: «همهچیز از این بالا خیلی قشنگه.»
جواب داد: «آره، اما باید بریم به مامان در چیدن وسایل کمک کنیم. بعد فرصت داریم همهجای این سیاره جدید را کشف کنیم.» خندیدم و گفتم: «پیش بهسوی دنیای نو!»