فاطمه ابراهیمی در روزنامه اعتماد نوشت: چند روزی زمان برده بود تا هماهنگیهای مربوط به این دیدار را انجام بدهیم، وقتی از نزدیک دیدمش آرام، متین، خردمند و زیرک به نظر میرسید. قرار بود چند ساعتی گفتوگو کنیم، درمورد همه چیز؛ فوتبال، عشق، جدایی، هنر و ترانه. اینها برای او یعنی همه چیز.
به خواهشم توجه کرده بود و با تعداد زیادی عکس قدیمی به محل دیدار آمد، پس نشستیم و با نشان دادن هر عکس خاطرهای گفت. در یک عکس ترانه را قلمدوش کرده بود، در یک عکس با لباس سایپا عمیقترین لبخند ممکن را میزد، در عکسی دیگر یاد تیم ملی افتاد و از خاطرات آن زمان گفت.
تصور میکردم مثل بقیه آدمها وقتی در پشت صحنه از او بپرسم طرفدار استقلال یا پرسپولیس هستی راحت جواب بدهد اما او اینطور نبود، شاید هم واقعا طرفدار هما مانده بود. از دقایقی بعد انگار حالا من مصاحبهشونده بودم، مشخص بود کنجکاوی در رفتار و سرگذشت آدمها برای او جالب است؛ اولین مهمانی بود که ورق را برگرداند و پرسید «شما یک دختر جوان چرا آنقدر به فوتبال علاقهمندی؟» توضیح دادم، از برادرم و علاقهاش به پرسپولیس، از حریص بودن برای به دست آوردن یک چیز ممنوعه، از اینکه شاید از سر لجبازی و چون همه میگفتند فوتبال یک رشته مردانه است، اینطور در فوتبال غرق شدم.
سوالش برایم عجیب بود، نه به عنوان حمید علیدوستی، به عنوان پدر ترانه، دختر فمنیستی که خوراکش نقشهای این شکلی بود. گفتم: «دختر خودتان هم که تابوشکن بوده همیشه، این زندگی نباید برای شما سوالبرانگیز باشد.» پس انگار منتظر بهانه بود و حالا از ترانه گفت، با عشق و احترام زیاد، از رنجهایش که حاصل انتخابهایش هستند.
مثل همیشه وظیفه خودم میدانستم در طول چند ساعتی که میزبان هستم لبخند بزنم، استرسها و هیاهوی کار را از مهمان پنهان کنم و پرانرژی بمانم. متوجه نگاه عمیق و نافذش هم بودم، پس بعد از تمام شدن برنامهای که خودم مجریاش نبودم، در پشت صحنه گفت: «میدانم که این لبخندها واقعی نیستند، میدانم که زندگی مخصوصا در فضای فوتبال چقدر میتواند آزاردهنده باشد، اما نقاب زدن همیشه هم بد نیست و تو نقاب زدهای برای لبخند داشتن و...» وا رفتم، هر چه بیشتر توضیح داد بیشتر احساس کردم یک نفر زندگیام را مانیتور میکند. تجربه و دیدن آدمهای زیاد با او کاری کرده بود که حالشان را از چشمشان بخواند، چیزی که در آن لحظه دوست نداشتم.
پیش از مصاحبه از مجری خواسته بودم از او درمورد موزیکهای پاپ قبل از انقلاب هم بپرسد، از ابی، از هایده و داریوش، اما درنهایت همه همنظر بودند که حمید علیدوستی باخ و بتهوون گوش میدهد نه ابی و گوگوش، پس این سوال در برنامه پرسیده نشد. اما طاقت نیاوردم وقتی او داشت من را از چشمهایم کشف میکرد؛ پرسیدم ابی و داریوش هم گوش میدهی؟ پاسخش را دوست داشتم: من بینهایت خانم گوگوش را دوست دارم، طرفدار موسیقی پاپ هستم و چرا که نه؟