دل توی دلم نبود، اصلا حالم را نمیفهمیدم، ما در اولین شب مسابقات جهانی، چهارکشتی گیر داشتیم که شانس صعود به فینال داشتند، همان شب تعمیرکار آمده بود برای رتق وفتق پکیج و کارش طول کشید و من مجبور بودم شق و رق و با لباس رسمی بنشینیم جلو تلویزیون در انتظار شروع بازی ها.
دست هایم یخ کرده بود و از اینکه باید هیجانم را جلو مرد تعمیرکار کنترل کنم کلافه بودم. بابا که از قضا کنترل تلویزیون را داده بود دست من گفت: «صداش رو بلند کن آقای فرازمند هم بازی رو بشنوه.»
آن شب سه نفر اولشان، رفتند فینال. خوب پیش رفت، اما به علی اسکو و کشتی آخرمان که رسید دکمه ناداوری شان را زدند. دلم خیلی سوخت، میدانستم به نفر اول ۵میلیارد، دوم یک میلیارد و سوم ۵۰۰میلیون تومان میدهند، پس نفر اول شدن از این بابت خیلی اهمیتش بیشتر میشد.
این بچهها که قطعا برای پول و جایزه نرفته بودند وسط گود، ولی من که حق داشتم دلم برایشان بسوزد وقتی داور سوت ناداوری میزد؛ و حالا، اما نمیفهمیدم که چرا موقع کشتی غلامرضا فرخی تمام تنم یخ کرد، لرزید، انگار قرار بود این افتخار مال خود خود من باشد. انگار عزیزی دارم در اتاق عمل که منتظر هم پزشک با لبخند از اتاق بیرون بیاید. نمیفهمیدم چرا این اضطراب مسخره را برای بقیه شان نداشتم!
بین وقت استراحت که فرخی سه، هیچ کشتی را باخته بود، مامان برایم یک لیوان آب آورد گفت: «انقد حرص نخور، چی به تو میرسه؟» فرق من با مامان در این بود که او فکر میکرد چیزی به من نمیرسد، ولی همان حال خوبی را که موقع بالا بردن پرچم از پشت قاب تلویزیون به من میداد، تمام چیزی بود که باید به من میرسید.
حس من فقط یک خوشحالی ساده نبود، برایم این پیروزی حکم مرگ و زندگی را داشت! قبول دارم که شاید غلو شده باشد این احوالات، اما دست خودم نبود واقعا. فرخی که بازی را برد، مربی تیم کولش کرد، چشمم افتاد به نوشته روی دوبنده اش:
جانم
فدای
ایران
جرقهای توی ذهنم روشن شد، او در تمامیت بود، یک تمامیت مشترک با من، با ما و با تمام مردم ایران که برای ایران قلبشان میتپد.
آن نستعلیق نوشته شده در دوبنده فرخی، یک نشانه بود، نشانی برای من تا تفهیم شوم، عاشق ایران بودن چه یک قهرمان ملی باشی چه یک پشت میزنشین معمولی این طور کار میکند که تو قلبت ناخوداگاه برای کسی بیشتر میتپد، تو ناخودآگاه ته دلت از اینکه دست پر به خانه برمی گردد قرص است.
من فکر میکنم اولین طلایی کاروان ایران، در تمامیت بود برای هدفش، روی دوبنده اش از ایران نوشت، آمد مشهد به زیارت رفت و در نهایت از دو نام، یکی غلامی حضرت و دومی نفر اول کشتی ایران، سه نام ساخت که سومی خودش بود.