کوچک که بودم با پدرم رفتیم خرید. مادرم گفته بود برو به بابات بگو زغال بخرد. حالا یادم نیست زغال را برای چه میخواست. چون ما آن زمان جوج که نمیزدیم. مادرم کرسی را هم که با وازدههای ارغوان بافی آماده میکرد. اهل دودودم هم که نبودیم. آهان چرا بودیم. مادرم قلیان میکشید، ولی ندیده بودم زغال پولی سر قلیان بگذارد.
حالا چه کار داریم که برای چی میخواست؟ یک کیلو زغال خریدیم به یک قران (یک ریال). به بابام گفتم: چقدر ارزون. بابام گفت: کاش همه خرید خانه زغال بود. چه جوری میشود بعضی وقتها معادلات منطقی و غیرمنطقی را توی ذهن خودت حل و فصل کنی؟ من نمیفهمم چرا وقتی قیمت لگنم (شما بخوان ماشین) بالا میرود خوشحال نیستم. اینکه خوب است چرا نباید خوشحال باشم؟
به هزار دلیل آدم باید از غصه بمیرد ولی داریم زندگی مان را میکنیم و آب هم از آب تکان نمیخورد. ما مردم صبح تا شب در مورد مصیبتهایی که به سرمان آمده صحبت میکنیم و گاهی قاه قاه میخندیم. خدا چرا مدل ما را این جوری ساخته است؟ مقایسه هایمان عجیب و بانمک شده است.
تورم و گرانی این قدر وحشتناک و سرسام آور شده است که به قول دوستی که پرسیدم قیمت آهن چند و گفت: الان یا الان؟ لحظه به لحظه شرایط تغییر میکند. چند روز پیش رفقا آمده بودند توی باغچه کوچک من نشسته بودند و صبحانه میخوردند.
من با فرغون از دور آمدم و خداقوت دادند. به یکی از مسئولان جمع گفتم: حاجی چند سال پیش با ۵ میلیون تومن میتونستیم یه پراید بخریم. حالا رفتم پنج میلیون دادم به این فرغون. یک نفر گفت: البته کیفیت این فرغون از پراید بیشتره. همه خندیدند. آن یکی گفت: لااقل بار رو به مقصد میرسونه، اما مسئول مورد نظر فقط نگاه میکرد. درست مثل آدمی که عامل همه این بدبختی هاست. گاهی یک لبخندی هم میزد، اما تلخ.
وقتی همه تکه هاشان را انداختند، از من پرسید: قاسم همون چند سال پیش ۵ میلیون تومن داشتی که یک پراید بخری؟ گفتم: نه متأسفانه. گفت:، اما الان موفق شدی یک فرغون بخری. این اگه بالا رفتن قدرت خرید نیست پس چیه؟ دیدم منطق خیلی بالاست. فرغون را برداشتم و در افق محو شدم. امروز قیمت گرفتم همان فرغون ۷ میلیون تومان. من ۲ میلیون تومان سود کردهام.