شناسهٔ خبر: 80189181 - سرویس علمی-فناوری
نسخه قابل چاپ منبع: حوزه | لینک خبر

جنگ ذهنی چه تفاوت‌هایی با جنگ شناختی دارد!؟

حوزه/ در جنگ ذهنی، فیزیک مغز و ذهن به عنوان هدف اصلی برای ایجاد تغییراتِ آنی و نهایتاً کوتاه‌مدت مورد توجه قرار می‌گیرند و حال آن‌که در جنگ شناختی، تغییر منطق محاسباتی مخاطبِ هدف، مدنظر است.

صاحب‌خبر -

به گزارش خبرگزاری حوزه، به تازگی کتاب "مایکل آکینو" به همت نشر شناخت‌پژوه و با ترجمه "نواب همتیان" به زیور طبع آراسته شده است.

بررسی تاریخ هزار سال گذشته جنگ‌ها حاکی از آن است که تلاش‌ها برای تغییر حالت جنگ از شکل خشونت‌آمیز به اشکال دیگر چندان چشمگیر نبوده است، به همین خاطر نویسنده در این کتاب ضمن این‌که جنگ را ویژگی جدایی ناپذیر انسان می‌داند، پیشنهاد می‌کند که با تمرکز بر ذهن می‌توان شکل متمدنانه‌تری از جنگ را طراحی و عرضه کرد؛ در این شکل از جنگ وضعیت ادراکی افراد به جای موقعیت ها و جغرافیا مورد هدف قرار می‌گیرد.

این اثر به طور کلی به کاربردهای سیاسی، اجتماعی و فرهنگی «معماری فکر» در انسان‌ها می‌پردازد تا از طریق شناسایی این فرآیند های ذهنی که قبلاً مبهم و ناشناخته بوده‌اند طرفین درگیر بتوانند به اهداف جنگی در میدان نبرد دست پیدا کنند.

به‌طور خلاصه در کتاب "جنگ ذهنی" تصرف، حذف و تخریب افراد، اموال، جغرافیا و مرزها به‌عنوان هدف حذف می‌شوند و کنترل، تعدیل و دستکاری خودآگاه، ناخودآگاه، فرایندهای ذهنی، شیوه تفکر و کارکردهای مغزی بشر بصورت فردی و جمعی جایگزین می‌شوند.به بهانه ترجمه این اثر با مترجم آن جناب آقای نواب همتیان گفتگویی انجام داده‌ایم که در ادامه ملاحظه می‌کنید؛

در مقدمه کتاب به این نکته مهم اشاره داشته‌اید که شیوه‌ی نگارش کتاب با توجه‌ به سابقه "مایکل آکینو" به عنوان نویسنده آن به‌صورت توأمان، ادبی و علمی است. این مهم ترجمه کتاب را برای مترجم قدری پیچیده می‌نمود. بفرمایید که سختی کار برای شما در چه بخش هایی بوده و چگونه توانستید بین علمی و ادبی بودن کتاب در ترجمه توازن برقرار کنید!؟

در پاسخ به پرسش نخست درباره شیوه نگارش کتاب که ویژگی‌های علمی و ادبی را توامان دارد، باید اشاره کرد که «مایکل آکینو» - همان‌طور که در مقدمه و پیش‌گفتار کتاب نیز آمده -شخصیتی چندبعدی است. از یک سو، وی فردی به‌شدت مذهبی در قالب جریان مسیحیتِ اوانجلیست محسوب می‌شود و همین امر، ابعادی متعصبانه در امور دینی و مسیحی به شخصیت او بخشیده است.

از سوی دیگر، آکینو شخصیتی کاملاً ادبی دارد؛ وی به رمان‌خوانی در زبان‌های مختلف و نگارش یادداشت‌های ادبی و داستان‌های کوتاه علاقه‌مند بوده است. در کنار این موارد، سابقه فعالیت او به‌عنوان نظامیِ بازنشسته ارتش نیز سبب شده تا مجموع این مؤلفه‌ها، شخصیتی پیچیده از وی بسازد.

او از یک طرف به سبب حضور در موقعیت‌های تخصصی، علمی، تحقیقاتی و نظامی، به مباحث علمی علاقه داشته و کوشیده وجهه علمی خود را حفظ کند. از طرف دیگر هم، علاقه‌مندی‌های ادبی، مطالعات و نگارش‌های ادبی‌اش را در متن کتاب رها نکرده است. همچنین از بُعد مذهبی نیز فردی متعصب بوده که حتی در بخش‌هایی از کتاب، گرایش‌هایی متمایل به رفتارهای شیطان‌پرستی در اثرش بروز یافته است.

مجموع این خصوصیات موجب شد تا بنده به عنوان مترجم اثر با متنی چندوجهی مواجه شوم. بر اساس قواعد ترجمه، اگر بنا بود تنها به وجه ادبی اثر وفادار بمانم، کتاب باید با سیاق و لحنی تماماً ادبی ترجمه می‌شد. اگر معیار اصلی را وجه علمی کار قرار می‌دادم، روش ترجمه تغییر می‌کرد و چنانچه وارد لایه‌های مذهبی یا نظامی شخصیت مؤلف می‌شدم، جنس واژگان، ترجمه اصطلاحات و نحوه چینش محتوایی جملات شکل دیگری به خود می‌گرفت.

با بررسی و تحلیل سیاق متن، مشخص شد که وزن ویژگی‌های «علمی و نظامی» کتاب بر سایر ابعاد آن غلبه دارد. از این رو، تصمیم بر آن شد که فضای کلی متن از حالت صرفاً ادبی و مذهبی فاصله گرفته و به سمت لحنی نظامی و علمی متمایل شود.

البته در بخش‌هایی مانند پانویس‌ها، پاورقی‌ها یا مواردی که عین عبارات از رمان‌ها یا اشعار مشهور شاعران اروپایی نقل شده بود، امکان تغییر لحن وجود نداشت و آن بخش‌ها با همان سیاق ادبی ترجمه شدند. اما در مواردی که مؤلف به تشریح مطالب علمی و نظامی می‌پرداخت، ترجمه به سمت لحنی تخصصی و دقیق هدایت شد تا شیوه ارائه متن دچار چالش نشود.

به نظر شما، ترجمه این قبیل آثار چقدر می‌تواند به جامعه علمی و رسانه‌ای کشور در فهم بهتر جنگ ذهنی و شناختی کمک کند!؟

این مسأله در وهله نخست به نوع تمایزی که قائل می‌شویم بستگی دارد. ببینید اگر بخواهم در رابطه با همین کتابی که ترجمه کرده‌ام صحبت کنم، این اثر به نوعی در حوزه «جنگ ذهنی با استفاده از قابلیت‌های فیزیولوژیک مغز» می‌گنجد و در درجه دوم، خواننده را به سمت ابعاد روانی و ذهنی سوق می‌دهد.

به این معنا که در بخش‌های مختلف کتاب مشاهده می‌شود آزمایش‌های نظامیِ مطرح‌شده، از جنس آزمایش‌هایی هستند که بر فیزیک مغز تمرکز دارند. به عنوان مثال، انتشار یک ارتعاش با موج آلفا -که در متن کتاب نیز به آن اشاره شده -بررسی می‌کند که این اقدام چه وضعیتی در ذهن ایجاد می‌کند؛ آیا فرد را خشمگین، عصبی یا خسته می‌سازد و در نهایت، از طریق این فشار واردشده بر فیزیک مغز، چه حالت ذهنی، روانی و جسمی در جامعه هدف یا (با توجه به نظامی بودن کتاب) در دشمن متصور ایجاد می‌شود.

بخش عمده این کتاب بر چنین محوری استوار است؛ به این معنا که تمرکز اصلی آن بر دستکاری فیزیولوژیک مغز قرار دارد، اما هم‌زمان همان اهداف را دنبال می‌کند؛ یعنی بررسی اینکه چگونه می‌توان فرد را به تصمیم خاصی رساند.

برای نمونه، نویسنده مثال جامعه مخاطب در افغانستان را مطرح می‌کند؛ در چنین شرایطی که قصد دارند تصمیمی متناسب با اهداف خود در جامعه مخاطب ایجاد کنند، یک روش این است که از طریق فعالیت‌های رسانه‌ای و تبلیغاتی اقدام شود، اما روش دیگر این است که با دستکاری فیزیک مغز از طریق دارو، امواج و ایجاد محیط‌های خاص آزمایشگاهی، مغز را برای آن تصمیم‌گیری آماده سازند.

از همین رو، فیزیک مغز هدف اصلی این کتاب است. حال این پرسش مطرح می‌شود که آیا ترجمه چنین کتاب‌هایی تأثیرگذار است؟ پاسخ قطعاً مثبت است؛ چرا که به طور معمول در مباحث علوم شناختی (در مقایسه با جنگ شناختی)، فیزیک مغز بیشتر مورد هدف قرار می‌گیرد. اما در مباحث جنگ شناختی، علاوه بر فیزیک مغز، مباحث علوم شناختی، نورون‌های عصبی، عصب‌شناسی، زبان‌شناسی عصبی و علوم اجتماعی و محاسبات ذهنی، به سمت روش‌هایی حرکت می‌شود که تصمیم را به نحوی دیگر در مدل محاسباتی مخاطبِ هدف ایجاد کنند.

اصولاً لایه فیزیک ذهن در حوزه جنگ شناختی، وزن بالایی در ادبیات رایج جنگ شناختی در داخل کشور ما ندارد و عمدتاً در مواردی هم که به بحث‌های جنگ شناختی پرداخته می‌شود، بیشتر به قواعد بلاغی (رتوریک)، روش‌های اقناع و مدل‌های ارتباطی توجه می‌شود، نه اینکه علوم شناختیِ متمرکز بر شبکه عصبی و نورون‌های مغزی را مبنا قرار دهند تا دریافت کنند که از طریق آن‌ها چگونه می‌توان به سمت جنگ شناختی برای تغییر مدل‌های محاسباتی و منطق ذهنی حرکت کرد.

بنابراین، یک تفاوت ویژه در این زمینه نسبت به ادبیات علمی رایج در کشور ما وجود دارد. با این حال، جاری‌سازی این ادبیات در کشور، فارغ از اینکه مدل بومی از دل آن استخراج نمی‌شود، فضای علمی کشور را با این موضوع آشنا می‌سازد که ادبیات رایج غربی چه تفاوت‌هایی میان انواع «جنگ‌های غیرجنبشی» نظیر جنگ اطلاعاتی، جنگ نرم، جنگ سرد، جنگ ذهنی و جنگ شناختی قائل می‌شود.

به عنوان مترجم و پژوهشگر اثر بفرمایید که اساساً چه تفاوت و تمایزی میان جنگ ذهنی و جنگ شناختی وجود دارد؟

در این خصوص اگر بخواهم مسأله را به شکل وسیع‌تری تشریح کنم، باید عرض کنم که مفهوم «جنگ ذهنی» با توجه به مدلی که مایکل آکینو در این کتاب تبیین می‌کند با سایر مدل‌های جنگ‌های ذهنی تفاوت دارد؛ زیرا ما مدل‌هایی از جنگ ذهنی را نیز داریم که صرفاً بر قوانین ذهنی سوار هستند و کاری به ایجاد شناخت از طریق ابزارهای غیرذهنی ندارند.

برای نمونه، در یکی از مدل‌های ایجاد منطق شناختی، می‌توانیم از طریق رفتارزایی به سمت تولید یک مدل شناختی حرکت کنیم؛ به این معنا که «رفتار» در ذهن تأثیر می‌گذارد. اما در جنگ ذهنی مبتنی بر مدل ارائه‌شده در این کتاب و مدل‌های غیرنظامی‌تر و غیرفیزیولوژیک‌تر، مبنای کار بر روی «مغز و ذهن» استوار است.

اگر بخواهیم تفاوت میان جنگ ذهنیِ مورد نظر مایکل آکینو و جنگ شناختی را به‌وضوح بیان کنم، باید گفت که در جنگ ذهنیِ آکینو، «فیزیک مغز» مبنای ایجاد برخی رفتارهاست؛ یعنی با تأثیرگذاری شیمیایی، بیوشیمیایی، ارتعاشی و حتی تغذیه‌ای، وضعیتی در ذهن ایجاد می‌شود که در نهایت، آن ذهن ناخودآگاه تصمیمی را صادر می‌کند؛ بدون اینکه لزوماً «منطق محاسباتی» مخاطب تغییر کرده باشد.

برای نمونه، اگر ارتعاشی در این اتاق برقرار شود که ذهن من خسته شود و به دلیل خستگی نورون‌های عصبی و ذهنی دچار سردرد شوم، تصمیمی از من صادر خواهد شد که این تصمیم، ناشی از خستگی ذهنیِ آن لحظه من است، نه ناشی از تغییر مداوم و پایدارِ منطق محاسباتی‌ام.

به همین دلیل، در جنگ ذهنی، فیزیک مغز و ذهن به عنوان هدف اصلی برای ایجاد تغییراتِ آنی و نهایتاً کوتاه‌مدت مدنظر قرار می‌گیرند، اما در «جنگ شناختی»، قلمرو ذهن و قلب به عنوان محیط هدفِ تصرف مدنظر است، به این معنا که هدف در جنگ شناختی، «تغییر منطق محاسباتی» مخاطبِ هدف است تا تصمیمی پایدار و مستمر ایجاد شود.

در حالی که در جنگ ذهنی اصلاً به دنبال تصمیم پایدار و مستمر نیستیم، بلکه یک تصمیم آنی ایجاد می‌شود، خروجی گرفته می‌شود و ماجرا پایان می‌یابد؛ بدون اینکه منطق شناختی و ذهنی مخاطب تغییر اساسی کرده باشد.

به نظر شما، پژوهش در عرصه جنگ ذهنی چقدر می‌تواند به نویسندگان و پژوهشگران فعال در عرصه نبرد شناختی کمک کند تا به فهم بهتری از این مقولات دست یافته و محصول ارایه شده را با شیوه مناسب‌تری در اختیار مخاطبان خاص و عام خود قرار دهند!؟

در خصوص این سؤال باید عرض کنم، به نوعی اگر آن تفاوتی را که در پاسخ به سؤال قبلی مطرح کردم مبنا قرار دهیم، چنین رویکردی کمک شایانی به لایه «تصمیم پایدار و مستمر» نخواهد کرد.

در واقع، پژوهش در حوزه جنگ ذهنی، یک پیش‌درآمد و مقدمه برای جنگ شناختی محسوب می‌شود، اما خودِ جنگ شناختی نیست.

به همین دلیل، پژوهشگران این حوزه بیشتر با قابلیت‌های فیزیک مغز و ذهن آشنا می‌شوند تا بدانند این ساختارها در شرایط و موقعیت‌های مختلف چگونه پاسخ می‌دهند. با این حال، این مسأله لزوماً به این معنا نیست که جنگ ذهنی با مشخصاتی که در کتاب مایکل آکینو مطرح شده بتواند ما را با مدل‌ها، روش‌ها، قواعد و اصولی آشنا کند که در مخاطبِ هدف، تصمیم پایدار و مستمر ایجاد کند؛ نهایت تأثیر آن بیست الی سی درصد خواهد بود که آن هم به عنوان یک پیش‌درآمد برای جنگ شناختی عمل می‌کند، چرا که خودِ جنگ شناختی مقوله متفاوتی است.

تنها نقطه اتصال این دو حوزه در آن است که اگر جنگ ذهنی و پژوهش‌های مرتبط با آن، از بستر «علوم شناختی» (یعنی مطالعه فیزیک مغز، ذهن، اعصاب و نورون‌ها) در کنار قابلیت‌های شناختی، اجتماعی و فرهنگیِ دستگاه شناختی بهره ببرند، در آن صورت می‌توان پذیرفت که سهم بسیار بالایی در حوزه جنگ شناختی خواهند داشت، اما مطالعه صرفِ فیزیک مغز و پاسخ‌های آنی و دفعیِ آن به محرک‌های بیرونی بدون ایجاد تصمیم پایدار و مستمر، نهایتاً با همان ضریب بیست الی سی درصدی به جنگ شناختیِ رایج در ادبیات فعلی کمک می‌کند.

در مقابل، اگر جنگ ذهنی در بستر «علوم شناختی» بررسی شود، سهم بسیار بالایی پیدا خواهد کرد؛ زیرا اساساً شکل‌گیری علوم شناختی بود که بشر را با قابلیت‌های شناختی و منطق محاسباتی‌اش آشنا کرد و موجب شد تا این حوزه به عنوان یک مقوله جنگی جدی تلقی شود.

به عنوان مثال، اگر در جنگ‌های سختِ گذشته، فیزیک یک سرزمین اشغال می‌شد اما مردم آن کشور همراه با مهاجم نبودند، نتیجه مطلوب حاصل نمی‌شد. در حالی که اگر پیش از تصرف سرزمین، منطق محاسباتیِ جامعه هدف با کشور مهاجم هم‌سو و همراه شود، تصرف آن سرزمین با استقرار و همراهی آن جامعه تحقق می‌یابد.

هنگامی که بشر متوجه این ظرفیت‌های شناختی، دستگاه شناختی و دستگاه محاسباتی شد، دریافت که می‌تواند به این محیط به عنوان یک قلمرو جهت تصرف نگاه کند و از این رو، ادبیات جدیدی به نام «جنگ شناختی» شکل گرفت.

بنابراین، اگر جنگ ذهنی در متن علوم شناختی مورد پژوهش قرار گیرد، سهم بسیار بالایی در جنگ شناختی خواهد داشت؛ اما اگر بحث صرفاً به فیزیک مغز و مباحث فیزیولوژیک محدود شود، سهم کمتری نسبت به مطالعات جامعِ علوم شناختی خواهد داشت.

از سوی دیگر ناظر به بحث مخاطب عام و خاص باید گفت: آشناسازیِ مخاطبان خاص یعنی متخصصان علوم شناختی، اعصاب، عصب‌شناسی، زبان‌شناسی و علوم اجتماعی با این آثار امری بدیهی است، زیرا آن‌ها به طور تخصصی این مباحث را مطالعه می‌کنند. اما اگر مخاطب عام نیز بتواند شکل تقلیل‌یافته و ساده‌سازی‌شده‌ای از این محتوا را دریافت کند، دستاوردهای بسیار ویژه‌ای به همراه خواهد داشت. آشنا شدن انسان با مدل فهم و مسئله‌شناسیِ درون‌ذهنی خود، آورده‌های شگرفی دارد؛ این‌که بدانیم چگونه می‌فهمیم، چگونه عصبی می‌شویم، چگونه خشمگین می‌گردیم، چگونه شاد، خوشحال، امیدوار یا ناامید می‌شویم و چگونه دیگران از این قابلیت‌های دستگاه شناختی ما سوءاستفاده کرده یا ما را به ابزاری برای پیشبرد اهداف خود تبدیل می‌کنند.

اگر این وجه از آگاهی - البته با پرهیز از ترویج توهم توطئه -در سطح عموم جامعه جریان یابد، به نظرم می‌تواند دستاوردهای بسیار ارزشمندی به همراه داشته باشد.

گفت‌وگو از: سید محمدمهدی موسوی

∎​