به گزارش ایسنا، هدف از اجرای عملیات والفجر ۴ که از تاریخ ۲۷ مهرماه تا سیام آبان به طول انجامید، تصرف دره شیلر بود که در این صورت معابر ورودی عناصر ضدانقلاب از عراق به ایران مسدود میشد.
این عملیات با فرماندهی سپاه و ارتش در دو محور بانه و مریوان انجام شد و درنتیجه آن، اغلب ارتفاعات موردنظر در هر دو محور به تصرف درآمد، لیکن براثر پاتکهای دشمنروی قلههای کانی مانگا، برخی از قلههای آن ارتفاع دستبهدست شد و در نهایت در اشغال دشمن باقی ماند. درعینحال، این عملیات با نتایجی همچون آزادسازی، تصرف منطقه وسیع دشت شیلر و در نتیجه انسداد تعدادی دیگر از معابر مهم تردد ضدانقلاب و نیز اشراف خودی بر شهر پنجوین و چندین روستای عراق پایان یافت.
روایت سردار محمد جعفر اسدی؛ فرمانده لشکر ۳۳ المهدی(عج)در دوران دفاع مقدس
ما چند ماهی در منطقه عملیاتی والفجر۲ (حاج عمران)مانده و مشغول پدافند بودیم.در شمال غرب و غرب کشور، عموما شرایط جوی و برف و بوران یک پدافند چند ماههای دارد،یعنی کار به جایی میرسد که سرما و برف و بوران،عبور و مرور را مختل میکند. در مهر ماه یواش یواش بالای ارتفاع،باریدن برف شروع شد. در آبان ماه ، تقریبا خیلی از جاها از برف سفید شده بود و به ما گفتند که حرکت کنید و به سردشت بیایید، باید در آنجا عملیات کنید.
بعد از مدتی،از انجام عملیات در آنجا منصرف شدند و به ما گفتند به پنجوین بیایید. هدف قرارگاه کربلا از ستون کشی ما به سردشت،تظاهر به انجام عملیات در آنجا بود تا با برپایی خیمه و خرگاه در سر دشت،سر و صدا شود که ما میخواهیم اینجا عملیات کنیم؛چون تعدادی از یگانها داشتند آماده می شدند که در پنجوین عملیات کنند.
عملیات والفجر۴ در پنجوین، با لشکرهای ۲۵ کربلا،۱۷ علی بن ابی طالب(ع) و ۸ نجف اشرف شروع شد و بعد به ما گفتند که سریع حرکت کنید و به پنجوین بیایید؛لذا من به پنجوین رفتم و احمد کاظمی را در آنجا دیدم.وقتی به پنجوین رسیدیم،عملیات شروع شده و دو سه شب هم از عملیات گذشته بود.
به ما گفتند که باید اینجا عملیات کنید،اسم ارتفاعات در ذهنم نیست.به جایی رفتیم که عراقیها از آنجا عقبنشینی کرده بودند.گفتیم به بالای یک تپه برویم و قرارگاه بزنیم.آنجا سنگر عراقیها بود.بچههای اطلاعات را فرستادیم تا ببینند که آیا میتوانیم از سنگرهای عراقی استفاده کنیم یا نه.تماس گرفتند و گفتند باید خودتان بیایید بالا و ببینید!پرسیدم چی شده؟!
گفتند یک چیز جالبی است ،باید بیایید و ببینید.از تپه بالا رفتم و دیدم که عراقیها این قدر تعجیلی به اینجا آمده بودند که به جای گونی خاک،گونی برنج روی هم چیده و سنگر درست کرده بودند.تا حالا دیده بودید با گونی برنج،سنگر درست کنند؟! احتمالا فرصت پر کردن گونی نداشتند و گونیهای آماده برنج را استفاده کرده بودند.به حاج عبدالله محسنی نیا و حاج علی اصغر نخعی؛مسئولین لجستیک گفتیم بروید،گونیهای سنگر را بار کنید و بیاورید.
در آنجا عملیات شده بود،منتهی روی آن تپه کسی عمل نکرده بود. ما که رفتیم آنجا،عراقیها از آنجا عقب نشینی کرده بودند؛در واقع لشکر کشی ما را که دیدند،عقبنشینی کردند.
آشپزی و کله پاچه دزدی
روز دوم که به منطقه پنجوین رفتیم و داشتیم برای عملیات آماده میشدیم، آقای حاج علی اصغر نخعی آمد پیش من و گفت تعدادی از یزد آمد اند و میگویند اجازه بدهید ما بیاییم برای صبحانه شما حلیم بپزیم. گفتم اصلا پیش ما نیایند، به قرارگاه بروند. گفت نه،اینها آدمهای خوبی هستند، چیزی هم از ما نمیخواهند. گفتم اینها الان میآیند و میگویند ما چیزی نمیخواهیم،ما هم تازه از راه رسیدهایم و امکاناتی نداریم.
حاج علی اصغر دوباره برگشت و گفت:حاجی، میگویند ما یک کبریت هم از شما نمیخواهیم!من دیدم حاج علی اصغر ول کن نیست،گفتم حاج علی اصغر از این آبرفت به آن طرف مال اینها،حق ندارند که پایشان را این طرف بگذارند.
یک مینی بوس آمد، تعدادی پیر مرد بالای ۵۰ و ۶۰ سال با پالتو و کلاه و شال ،یکی یکی پیاده شدند و یک دستی هم تکان دادند و سلامی کردند و رفتند.یک وانت هم پشت سرشان آمد و تعدادی بیل و کلنگ برایشان آورد. آنها بیل و کلنگها را برداشتند و یک جدول درست کردند، تعجب کردم که چرا جدول درست میکنند!یک وانت دیگر هم آمد ،بیست سی دیگ و ظرف پایین گذاشت،آنها دیگها را مرتب کردند. وانت بعدی آمد،برایشان هیزم آورد.
آنها واقعا یک کبریت هم از ما نخواستند و همین طور با وانت ،برنج،عدس،نخود،لوبیا و گوسفند آوردند.پیرمردها آغل درست کردند و گوسفندها را به آنجا بردند، تعدادی را سر بریدند ،شستند و تمیز کردند و در دیگ ها پختند .صبح دیدیم مقدار زیادی آش درست کردهاند.این همه آش؟! گفتند کجا ببریم؟!گفتیم به قرارگاه کربلا،لشکر ۸ نجف و لشکر ۱۴ امام حسین(ع)، به همه اینها دهید.
آدرس دادیم، برای آنها بردند. فکر کنم که حدود ۲۵ روز تا یک ماه ،هر روز بدون استثنا کارشان این بود که گوسفندها را سر میبریدند ،نیروهای ما هم دل و قلوه و جگر و کله پاچه گوسفندان را میگرفتند و مصرف میکردند.
یک شب،ساعت یک نیمه شب از قرارگاه آمدم ،دیدم که آقای محمد کریم مشغول،بیرون از سنگر نشسته و قرآن میخواند،آتشی هم روشن است و یک قابلمه بزرگ هم روی آتش است!پرسیدم کریم آقا چه کار میکنی؟!گفت:چند کله پاچه پختیم،صبح برایتان میآورم.صبح هرچه منتظر ماندیم،از کله پاچه خبری نشد! نان و پنیر خوردیم و دنبال کارمان رفتیم.نزدیک ظهر پرسیدم،کریم آقا کله پاچه چی شد؟!گفت: دست به دلم نگذارید، من تا ساعت ۴ صبح پای دیگ بودم تا کله پاچه آماده شد،رفتم یک تجدید وضویی کنم،امام وقتی برگشتم،دیدم قابلمه نیست!همه چادرها و سنگرها را گشتم،اثری از کله پاچه نبود!
شش ماه بعد،بچههای اطلاعات به او گفته بودند:آن شب ما از غروب در کمین تو بودیم،ماشین را در سرازیری گذاشته بودیم، تو که برای تجدید وضو رفتی،سریع قابلمه را پشت ماشین گذاشتیم و رفتیم ۱۰۰ متر پایینتر ماشین را روشن کردیم و کنار رودخانه رفتیم و ترتیب کله پاچهها را دادیم.
به هر حال در این منطقه،یک عملیات در کنار لشکر ۲۷ محمد رسول الله(ص) انجام دادیم و آن ارتفاعی را که به ما داده بودند،گرفتیم؛ فکر کنم ارتفاع کانی مانگا بود.بالای ارتفاع یک تیربار بود،این تیربار آن شب از بچههای لشکر ۲۷ خیلی تلفات گرفت و آنها نتوانستند به ما الحاق کنند. صبح چند تا پاتک سنگین علیه ما انجام شد،ولی الحمدلله توانستیم آنجا را حفظ کنیم،یعنی ما فقط یک عملیات در یک شب انجام دادیم و بعد هم در در حال پدافند و در احتیاط قرارگاه بودیم.
حدود آذر ماه یا دی ماه ۱۳۶۲ به ما گفتند که آنجا را تحویل لشکر ۸ نجف دهید و به جنوب بیایید.به جنوب که رفتیم،برای عملیات خیبر آماده شدیم؛ البته در منطقه والفجر ۴ مدتی هم منتظر ماندیم که عملیاتها هماهنگ شود.گام اولی که آنجا برداشته شده بود،تقریبا همه ناقص بود و هیچ کدام به هدف نهایی نرسیده بود.قرارگاه تصمیم گیری میکرد که یکی یکی این ارتفاعات را پاک سازی و یگانها با هم الحاق کنند، اما مثلا آن شبی که ما عمل کردیم،لشکر ۲۷ نتوانست بالا بیاید و الحاق انجام نشد.
لشکر۸ نجف به میدان وسیعی برخورد کرد. لشکر ۱۷ علی بن ابی طالب(ع) پشت سیم خاردارها گیر کرده بود و در کل ،عملیات والفجر ۴ مثل عملیات والفجر۲ نبود که همه چیز مشخص باشد و به هدف نهایی برسد؛البته همان طور که عرض کردم،می خواستند توجه ارتش عراق را به جبهههای غرب معطوف کنند و این کار را هم کردند.
منبع:
رفاهیت،علیرضا،تاریخ شفاهی دفاع مقدس:روایت:محمد جعفر اسدی،سپاه پاسداران انقلاب اسلامی:مرکز اسناد و تحقیقات دفاع مقدس و مجاهدت های سپاه،تهران۱۴۰۵،صص۳۴۹،۳۵۰،۳۵۱،۳۵۲،۳۵۳۳۵۴،۳۵۵،۳۵۶
انتهای پیام