در تاریخ فرهنگ، ادبیات و آکادمی معاصر ایران، کمتر چهرهای را میتوان یافت که همچون دوست، برادر و همراه دیرین من، استاد محمدرضا شفیعی کدکنی، جامع معارف کهن و نو، پرچمدار نقد علمی و تجسم واقعی اخلاق و فضیلت انسانی باشد. دوستی و انس من با محمدرضا شفیعی کدکنی نه یک آشنایی ساده دانشگاهی، بلکه پیوندی عمیق، جانانه و پنجاهساله است؛ پیوندی که از روزگار نوجوانی و حوزوی در مشهد مقدس و محافل ادبی خراسان آغاز شد و در طول دههها همنشینی، شعرخوانی، بحثهای تخصصی و طی کردن مدارج عالی دانشگاهی، زلالتر، عمیقتر و استوارتر گردید. هنگامی که به سیر زندگی، سلوک فردی و کارنامه پربار این دانشمند یگانه مینگرم، خود را در برابر شخصیتی میبینم که از همان دوران کودکی، دست تقدیر و عنایت الهی او را برای خدمت به زبان، ادبیات و مواریث معنوی ایرانزمین برگزیده بود.
پدر ایشان، میرزا محمد شفیعی کدکنی، مردی بس نجیب، با درایت، فاضل، خوشبرخورد و پارسا بود که لباس مقدس روحانیت بر تن داشت. پدر استاد از شاگردان برجسته ادیب نیشابوری اول (میرزا عبدالجواد ادیب نیشابوری) و از همدرسان و دوستان بسیار نزدیک شادروان استاد بدیعالزمان فروزانفر در مشهد بود. همین سابقه عمیق علمی و پارسایی سبب شد که پدر، برنامهای بس دقیق، هوشمندانه و منحصربهفرد برای تربیت تنها فرزندش، محمدرضا، در نظر بگیرد؛ برنامهای که خمیرمایه اصلی شگفتآورترین استعداد ادبی و پژوهشی روزگار ما را در همان سالهای نخستین زندگی شکل داد.
زندهیاد مرتضی اخوان کاخی
از کیف مدرسه تا حوزههای مشهد
داستان دوران کودکی محمدرضا شفیعی کدکنی در «کدکن» یکی از خواندنیترین، لطیفترین و آموزندهترین روایات در تاریخ آموزش معاصر ایران است. پدرش که به استواری و ژرفای معارف کهن باور داشت، تصمیم گرفت فرزندش را به مدرسههای جدید نفرستد و خودش در خانه، مقدمات علوم قدیمه را به او آموزش دهد. اما برای آنکه محمدرضای کوچک از ندیدن مدرسههای جدید و نداشتن همبازیهای مدرسهای دلگیر نشود، پدر و مادرش یک «کیف مدرسه» برای او خریدند تا در خانه همراهش باشد و حس کند که او نیز مانند دیگر کودکان به مدرسه میرود! او با همین کیف مدرسه در خانه مینشست و قرآن مجید، کتاب «۱۰۰ کلمه» شامل حکمتهای حضرت امیرالمؤمنین (ع) به شعر فارسی، کتابهای «جودی» و «خزائنالاشعار» در مرثیهسرایی اهلبیت (ع) و کتاب «نصابالصبیان» را برای یادگیری وزنهای شعری و واژگان عربی پیش پدر میخواند؛ همان کتابی که با ابیاتی چون «بحر تقارب تقرب نمای/ بدین و بدین وزن میزان طبعآزمای» وزنهای عروض و معادلهای عربی و فارسی را به صورت همزمان به کودک میآموخت.
سالها بعد، هنگامی که محمدرضا شفیعی کدکنی به مدارج عالی دانشگاهی و دکتری رسید و به قلههای تحقیق راه یافت، بارها با درک اهمیت آن آموزشهای خانگی، با شادمانی به من میگفت: «چقدر خوشحال شدم و چه سعادتی نصیب من شد که چند سالی از عمرم را در مدرسههای جدید نگذراندم و مقدمات علوم قدیمه را در خانه خواندم.» همین پایه استوار بود که باعث شد او در تمام دورههای تحصیلی بعدی، همواره فرسنگها از همسالان و همکلاسیهای خود پیش باشد. من خود نیز در کودکی به مکتب رفته بودم، اما آنچه شفیعی کدکنی در خانه و مکتب آموخت، کاملاً حرفهای و عمیق بود.
پس از آموزشهای اولیه در کدکن، او همراه پدر به مشهد آمد و وارد حوزههای علمیه شد. شفیعی کدکنی در همان سنین نوجوانی (حدود ۱۰ تا ۱۲ سالگی)، علوم ادبی و عربی از جمله جامعالمقدمات، سیوطی، مطول، حاشیه ملاعبدالله، عروض و مغنیاللبیب را در محضر استاد یگانه ادبیات، میرزا محمدتقی ادیب نیشابوری (ادیب دوم)، فراگرفت؛ کتابهای سنگینی که خواندن آنها در آن سنین شبیه به یک معجزه بود!
سپس برای طی کردن دوره سطح فقه و اصول، به محضر حاج شیخ احمد مدرس یزدی در مسجد گوهرشاد رفت؛ استادی بس بزرگ که هم از نظر علمی و هم از نظر انسانی معروف بود که از اولیاءالله است و دوره کامل قوانین و شرح لمعه را به او آموخت. شفیعی کدکنی سپس برای خواندن دروس عالی فلسفه و اسفار به مدرسه خیراتخان مشهد رفت و در درس استاد فلسفی اصفهانی نشست و کتابهای رسائل، مکاسب و کفایه را پیش حاج شیخ هاشم قزوینی خواند. او حتی دوره خارج فقه و اصول را—که بالاترین سطح حوزوی و معادل دوره دکترا و سمینارهای تخصصی است—در مسجد گوهرشاد در محضر مرجع بزرگ، حضرت آیتاللهالعظمی میلانی، طی کرد. این سیر علمی حوزوی، از شفیعی جوانی ساخت که در ۲۲ سالگی جامع تمام علوم اسلامی، زبان عربی، عروض، منطق، فقه و فلسفه بود.
درخشش از دیپلم تا دانشگاه تهران
در ۲۲ سالگی، اتفاقی شگفتانگیز و باورنکردنی در زندگی علمی او رخ داد. محمدرضا شفیعی کدکنی که تا آن زمان هرگز در مدرسههای جدید درس نخوانده بود، تصمیم گرفت وارد دانشگاه شود. او به عنوان داوطلب آزاد در آزمون دیپلم دبیرستان شرکت کرد و در کمال حیرتِ همگان، با وجود عدم شرکت در کلاسهای جدید، شاگرد اول کل شد! سپس در سال ۱۳۴۲ وارد دانشکده ادبیات دانشگاه فردوسی مشهد شد. در آن زمان دوره لیسانس سه سال بود و او این دوره سهساله را نیز با رتبه شاگرد اولی به پایان رساند.
میزان سواد و احاطه علمی شفیعی در دوره لیسانس چنان بود که از بیشتر استادان خود تسلط بیشتری بر متون داشت. برای نمونه، استاد عربی او در مشهد، مرحوم سید احمد خراسانی بود که خود دانشمندی برجسته محسوب میشد، اما شفیعی پیش از ورود به دانشگاه، قصاید امرؤالقیس، لامیةالعرب و متون پیچیده عربی را با تجزیه و تحلیل کامل حفظ بود.
در سال ۱۳۴۴، شفیعی کدکنی وارد دوره دکتری زبان و ادبیات فارسی در دانشگاه تهران شد و در سال ۱۳۴۸ مدرک دکتری خود را دریافت کرد و به عنوان دانشیار به استخدام دانشگاه تهران درآمد. در این دوره، استادان بزرگ دانشگاه تهران مانند علامه جلالالدین همایی شگفتزده میگفتند که شفیعی مفاهیم علمی و عربی را فراتر از سطح کلاسهای دکتری میداند و نیازی به آموزشهای اولیه ندارد. او در همان دوره دکتری، در کتابخانه مجلس سنا به عنوان پژوهشگر و کتابدار مشغول به کار شد و با دانشمندان بزرگی چون دکتر عبدالحسین زرین کوب دوستی و همنشینی یافت که این پیوند علمی، افقهای تازه پژوهشی را بر روی او گشود.
وفای به وصیت فروزانفر در پژوهش
یکی از زیباترین، عمیقترین و ماندگارترین فصلهای زندگی علمی شفیعی کدکنی، رابطه روحی و معنوی او با شادروان استاد بدیعالزمان فروزانفر است. فروزانفر که خود همدرس و دوست قدیمی پدر شفیعی بود، با دیدن هوش، حافظه شگفتانگیز و احاطه بینظیر شفیعی جوان، شیفته و مجذوب او شد. تعلق خاطر شفیعی نیز به فروزانفر چنان بود که میتوان گفت روح و روانش به تمامی تسخیر شخصیت علمی و معنوی فروزانفر شده بود.
در اواخر عمر، استاد فروزانفر دو آرزو و وصیت پژوهشی بسیار بزرگ را بر عهده شفیعی کدکنی گذاشت و با همان لحن صمیمی خود به او گفت: «شفیعی! آرزو دارم که وصیت کنم این دو کار را به انجام برسانی: یکی تحقیق در اسرارالتوحید و حالات و سخنان ابوسعید ابوالخیر، و دیگری تحقیق درباره قلندریه در تاریخ.»
شفیعی کدکنی با وفاداری، عشق و تعهدی بینظیر، ۱۸ سال از عمر گرانبهای خود را صرف تحقیق در «اسرارالتوحید» کرد و تصحیح عظیم سه جلدی آن را همراه با تعلیقاتی شگفتانگیز توسط انتشارات آگاه به چاپ رساند. او در این اثر، با تتبعی طاقتفرسا، نام و شرححال بیش از ۴۰۰ درویش و عارف کهن را که نامشان در هیچ منبع دیگری ضبط نشده بود استخراج و معرفی کرد؛ عارفانی چون قطبالدین حیدر و شیخ ابوالقاسم در تربت حیدریه که حتی مردم و محققان بومی نیز شناخت درستی از مزار و احوال آنان نداشتند. او همچنین با نگارش کتاب گرانسنگ «قلندریه در تاریخ»، دومین وصیت استاد خود را به شکوهمندترین شکل ممکن جامهای عمل پوشاند و دِین خود را به استادش ادا کرد.
عشق به دانشگاه و سلوک اخلاقی
یکی از خصلتهای استثنایی، والامقام و نمادین شفیعی کدکنی، عشق پاک و «حالت عاشقانهای» است که به «دانشگاه تهران» دارد. او از سال ۱۳۴۸ که به استخدام این دانشگاه درآمد تا به امروز، هرگز در هیچ دانشگاه دیگری در ایران—حتی برای یک جلسه—تدریس نکرده است! بارها مسئولان دانشگاههای مختلف کشور و حتی شاگردان قدیمیاش که خود استاد شده بودند، از او التماس و خواهش کردند که برای تدریس دورههای دکتری به دانشگاههای دیگر (مانند دانشگاه شهید بهشتی) برود، اما او با همان عشق دیرین، هرگز حاضر نشد پایش را برای تدریس رسمی از صحن دانشگاه تهران بیرون بگذارد.
در همان سالهای مشهد، حضور در محفل ادبی استاد محمود فرخ خراسانی، همنشینی با دوستان شاعری چون مهدی اخوان ثالث (م. امید)، محمد قهرمان، ذبیحالله صاحبکار و احمد کمالپور، قریحه شعری او را شکوفا ساخت. ارادت عمیق او به اخوان ثالث سبب شد که در کنار غزلسرایی، به یکی از برجستهترین و صاحبسبکترین شاعران شعر نو نیمایی بدل شود.
شفیعی کدکنی حتی در پژوهشی یادمانی و قدرشناسانه، خاطراتی ۸۰ صفحهای درباره تمام کتابفروشیها، کتابفروشان دورهگرد و محافل کتاب مشهد برای یادنامه بابک افشار (فرزند شادروان استاد ایرج افشار) به نگارش درآورد؛ اثری که نشاندهنده حافظه نیرومند، دقت تاریخی و قدرشناسی او از بستر رشد فرهنگی خویش است.
محمدرضا شفیعی کدکنی برای من و همه کسانی که افتخار دوستی و معاشرت با او را داشتهاند، خورشیدی از صدق، پاکی، نجابت و وقار علمی است. او دانشمندی است که با وجود رسیدن به قلههای شهرت جهانی، همان حیا، تواضع و اخلاص روزهای جوانی را حفظ کرده است. برای این دوست یگانه، استاد بیبدیل و سرمایه گرانقدر فرهنگ و ادب ایرانزمین، سلامتی، طول عمر بابرکت و تداوم روشنایی علمی آرزو میکنم.
شاعر، پژوهشگر برجسته و دوست دیرین استاد شفیعی کدکنی