شناسهٔ خبر: 80059737 - سرویس سیاسی
نسخه قابل چاپ منبع: جام‌جم آنلاین | لینک خبر

برخی جریان‌های سیاسی، تجربه ابرقدرتی چین را به مذاکره تقلیل می‌دهند و برای ایران نسخه عقب‌نشینی می‌پیچند

سمفونی گوشخراش سازش

محمدجواد ظریف در اظهاراتی درباره تجربه چین، مسیر پیشرفت این کشور را به باور مائو تسه‌تونگ به امکان مذاکره و ارتباط با آمریکا پیوند زده و معتقد است نقطه عطف تحولات چین، زمانی رقم خورد که رهبر این کشور به این نتیجه رسید که می‌تواند در برابر آمریکا بنشیند و با آن مذاکره کند. محمدجواد ظریف در اظهاراتی درباره تجربه چین، مسیر پیشرفت این کشور را به باور مائو تسه‌تونگ به امکان مذاکره و ارتباط با آمریکا پیوند زده و معتقد است نقطه عطف ت...

صاحب‌خبر -

او با اشاره به سابقه تاریخی صد سال تحقیر چین تأکید کرد که مائو با تغییر این نگاه، زمینه ارتباط چین با جهان را فراهم نمود؛ مسیری که به روایت ظریف، پیشرفت چین از همان مقطع آغاز شد. در سوی دیگر، حسین مرعشی، دبیرکل حزب کارگزاران سازندگی، در گفت‌وگویی با تأکید بر ضرورت جلوگیری از جنگ احتمالی سوم، خواستار پرهیز مطلق مسئولان از پذیرش ریسک شد. او خطاب به رئیس‌جمهور، رئیس مجلس، دبیر شورای عالی امنیت ملی و فرماندهان سپاه گفت که هر تدبیر سیاسی و نظامی و هر عقب‌نشینی تاکتیکی که برای حفظ ایران ضرورت دارد، باید انجام شود. مرعشی همچنین تأکید کرد که ایران از غنی‌سازی و حفظ دستاورد‌های هسته‌ای مهم‌تر است و با طرح این پرسش که «چه کسی گفته مذاکره خیانت است؟»، مذاکره را یکی از مسیر‌های پایان دادن به جنگ دانست. سخنان ظریف و مرعشی دو بال یک روایت هستند که تلاش دارند با برجسته کردن مذاکره و عقب‌نشینی به‌عنوان راه برون‌رفت از وضعیت کنونی دیدگاه خود را تحمیل کنند. در این روایت مذاکره از یک ابزار سیاست خارجی به راه‌حلی فراگیر تبدیل می‌شود و عقب‌نشینی، بدون تعیین مرز و محاسبه پیامدهایش، در جایگاه نسخه نجات کشور می‌نشیند.
 عقب‌نشینی تا کجا؟
هیچ جریان سیاسی عاقلی نمی‌تواند حفظ جان مردم، جلوگیری از جنگ و صیانت از تمامیت ارضی ایران را مسأله‌ای فرعی بداند. اما وقتی مرعشی می‌گوید مسئولان برای جلوگیری از جنگ سوم مطلقا نباید ریسک کنند و باید هر عقب‌نشینی تاکتیکی لازم را انجام دهند، یک پرسش اساسی بی‌پاسخ می‌ماند: مرز این عقب‌نشینی کجاست؟ آیا هرگاه آمریکا تهدید‌های خود را افزایش دهد، ایران باید امتیاز تازه‌ای روی میز بگذارد؟ اگر محدودیت‌های هسته‌ای کافی نباشد و طرف مقابل فردا توان موشکی، ظرفیت دفاعی یا روابط منطقه‌ای ایران را هدف بگیرد، آیا بازهم باید برای پیشگیری از جنگ از موضع قبلی عقب نشست؟
مشکل چنین رویکردی، اصل انعطاف تاکتیکی نیست؛ ابهام در مقصد و سقف امتیازدهی است. عقب‌نشینی هنگامی می‌تواند یک انتخاب تاکتیکی به‌شمار می‌رود که نتیجه مشخصی داشته باشد، هزینه آن محاسبه شود و دستاوردی متناسب در مقابل آن قرار گیرد. اما وقتی از ضرورت عقب‌نشینی سخن گفته می‌شود، بی‌آن‌که معلوم باشد طرف مقابل در برابر آن چه تعهد الزام‌آوری می‌دهد، عملا بخش اصلی محاسبه به اراده دشمن واگذار می‌شود.
از همه مهم‌تر، چه تضمینی وجود دارد که امتیازدهی بیشتر، احتمال جنگ را کاهش دهد؟ اگر طرف مقابل به این نتیجه برسد که فشار نظامی، تحریم و تهدید به امتیازگیری بیشتر منجر می‌شود، چه انگیزه‌ای برای متوقف کردن فشار خواهد داشت؟ 
 حافظه تاریخی را نمی‌توان با وعده پاک کرد
تجربه برجام یکی از روشن‌ترین آزمون‌های این محاسبه است. ایران در چارچوب این توافق، محدودیت‌های گسترده‌ای را در برنامه هسته‌ای خود پذیرفت و تعهدات مشخصی را اجرا کرد؛ اما آمریکا از توافق خارج شد و تحریم‌ها را بازگرداند؛ بنابراین امضای توافق، به‌تنهایی تضمین‌کننده اجرای تعهدات نیست و نمی‌توان سرنوشت منافع ملی را صرفا به وعده سیاسی طرف مقابل گره زد.
تجربه تفاهم اسلام‌آباد نیز بار دیگر همین پرسش را پیش روی تصمیم‌گیران قرار داده است که اگر توافق یا تفاهمی نتواند مانع بازگشت تهدید، فشار و اقدام نظامی شود، چه چیزی قرار است امنیت و ثبات آن را تضمین کند؟ آیا صرف دستیابی به یک متن دیپلماتیک، حتی اگر در مقطعی از شدت بحران بکاهد، برای اعلام موفقیت راهبردی کافی است؟
 مائو، پیش از مذاکره چه کرد؟
استناد ظریف به تجربه چین از آن جهت تأمل‌برانگیز است که اگر قرار باشد از تاریخ این کشور برای سیاست خارجی ایران درس بگیریم، باید تمام زنجیره تحولات را ببینیم، نه‌فقط لحظه نشستن رهبران دو کشور پشت میز مذاکره. چین در جریان جنگ کره، مستقیما با نیرو‌های آمریکایی جنگید و در جنگ ویتنام نیز از ویتنام شمالی حمایت نظامی کرد. این کشور در سال ۱۹۶۴ نخستین آزمایش هسته‌ای خود را انجام داد و در سال ۱۹۶۷ به توانمندی بمب هیدروژنی دست یافت. در سال ۱۹۷۱ نیز با وجود مخالفت آمریکا نمایندگی جمهوری خلق چین در سازمان ملل جایگزین نمایندگی جمهوری چین مستقر در تایوان شد و پکن کرسی دائمی چین در شورای امنیت را در اختیار گرفت. یک سال بعد، در فوریه ۱۹۷۲، ریچارد نیکسون، رئیس‌جمهور وقت آمریکا درحالی‌که تمام طرح‌هایش برای تغییر رژیم در پکن و به زانو درآوردن این کشور به شکست انجامیده بود به چین سفر کرد و با مائو دیدار داشت.
این توالی تاریخی به‌تنهایی نشان می‌دهد که رابطه چین و آمریکا در خلأ شکل نگرفت. پکن، درحالی‌که با واشنگتن اختلافات عمیق داشت، ظرفیت نظامی و هسته‌ای خود را توسعه داد، جایگاه بین‌المللی‌اش را تثبیت کرد و در نهایت آمریکا را مجبور به پذیرش موجودیت خود کرد. بنابراین، اگر تجربه چین قرار است به الگویی برای ایران تبدیل شود، نمی‌توان قدرت‌سازی نظامی، دستیابی به فناوری هسته‌ای، تثبیت جایگاه بین‌المللی و بهره‌برداری از رقابت قدرت‌های بزرگ را از روایت حذف کرد و تنها به مذاکره با آمریکا رسید. به‌خصوص آن‌که چین پیش از مصاحبه دهه ۷۰ میلادی از سال ۱۹۵۵ به مدت ۱۷ سال درگیر مذاکره با آمریکا بود و هیچ‌کدام نتوانست به نتیجه برسد؛ بنابراین مذاکره می‌تواند به تثبیت منافع ملی کمک کند، اما نمی‌توان آن را جایگزین ساختن قدرت ملی کرد. چین با وجود اختلافات و هزینه‌های سنگین، توانست به بازیگری تبدیل شود که آمریکا ناچار بود در محاسبات خود آن را لحاظ کند. 
 ترامپ دنبال چه توافقی است؟
این مسأله در شرایط کنونی، اهمیت دوچندان دارد. دونالد ترامپ در سخنرانی خود در مجمع عمومی سازمان ملل در ۲۲ سپتامبر ۲۰۲۶، از انتخاب میان توافق با ایران و «نابود کردن ایران» سخن گفت. او همچنین در روز‌های اخیر ادعا‌هایی درباره کنترل آمریکا بر تنگه هرمز مطرح کرده و حتی در تصویری که منتشر نموده، این آبراه را «تنگه ترامپ» نامیده است. چنین مواضعی، دست‌کم نشان می‌دهد که نمی‌توان تهدید‌های واشنگتن را صرفا بخشی از یک اختلاف فنی بر سر پرونده هسته‌ای تلقی کرد. وقتی رئیس‌جمهور آمریکا از نابودی تمدن ایران سخن می‌گوید و درباره آبراهی راهبردی در مجاورت خاک ایران، ادبیات مالکانه به کار می‌برد، مسأله از سطح اختلاف بر سر میزان غنی‌سازی فراتر می‌رود. در چنین فضایی، ساده‌سازی تقابل و فروکاستن آن به این گزاره که با چند امتیاز هسته‌ای می‌توان خطر جنگ را برای همیشه از میان برد، بیش از آن‌که یک راهبرد باشد، نوعی خوشبینی فاقد تضمین و ساده لوحی است.

∎​