گفتوگوی شهری را میتوان از زوایای مختلفی کالبدشکافی کرد؛ از گفتوگوی رسمی مدیریت شهری با شهروندان گرفته، تا گپوگفتهای همسایگان در یک محله قدیمی و حتی تعاملات روزمره مردم در فضاهای عمومی خیابان؛ اما مقصود این نوشته از گفتوگوی شهری، مشخصاً آن دسته از مراودات کلامی و غیرکلامی است که امروز در مکانهای خصوصی و نیمهخصوصی کلانشهری مانند مشهد شکل میگیرد؛ پاتوقهایی مثل کافهها، گیمسنترها یا گفتوگوهایی که در حاشیه «ایونت»ها (رویدادها) رخ میدهد؛ چه در فضاهای دربسته شهری و چه در طبیعت اطراف شهر.
واقعیت این است که این شکل از تعاملات، هرچند در ظاهر زیبا، مدرن و دارای کارکردهای روانشناختی مقطعی برای افرادند؛ اما در تحلیل عمیقتر، آسیبهایی را به همراه دارند. چرا؟ به دو دلیل عمده.
دلیل نخست؛ انزوای طبقاتی و مرگ تکثر
این جنس از گفتوگوها به هیچوجه طبقات مختلف اجتماعی را در بر نمیگیرد و نماینده تکثر واقعی آدمها در شهر نیست. متأسفانه در نتیجه برخی کمکاریها و بدسلیقگیهای عدهای که آرمانشان ایزولهسازی و طرد طبقات دگراندیش بود، بخش قابل توجهی از جوانان نسل جدید (که به تعبیر برخی بزرگان، فرزندان همین آب و خاک هستند) رفتهرفته به حاشیه رانده شدند و در این حاشیهنشینی روانی و اجتماعی، جهانهای موازی خودشان را ساختند.
از سوی دیگر، موج تند و بیرحم تجاریسازی در کلانشهر، یورش خود را به فضاهای عمومی آغاز کرد. مناسبات سرمایهداری، بسیاری از ظرفهای مکانی و فضاهای عمومی شهر را که میتوانست عرصه کنشگری اجتماعی و محل تلاقی آدمهای متفاوت باشد، بلعید. نتیجه آنکه این فضاها به مکانهایی ایزوله، پولیشده و اختصاصی برای یک سلیقه اجتماعی خاص (عموماً طبقه متوسط و مرفه) تبدیل شدند. در این کافهها و ایونتها، آدمها فقط با شبیههای خودشان حرف میزنند و صدای «دیگری» هرگز شنیده نمیشود.
دلیل دوم؛ استعمار رسانهای و نمایش دیالوگ
این گفتوگوها یا کاملاً تحت تأثیر و هدایت فضای رسانهای ساخته میشوند، یا دستکم در انتخاب موضوع، آزادی و ارادهای از خود ندارند. از آنجا که منشأ بسیاری از این مراودات، ترندهای فضای مجازی، هشتگها و سلایق مشتریپسند است، ما عملاً با یک «نمایش گفتوگو» مواجهیم؛ نمایشی که قرار است صرفاً در فضای مجازی مصرف شود، لایک بگیرد و ممبر (عضو) اضافه کند. کلانشهر و بازوی روایی آن یعنی رسانه، متن این دیالوگها را از پیش نوشتهاند.
در حالی که گفتوگوی اصیل قرار بود ما را حقیقتاً با «دیگری» روبهرو کند و از غریبگی انسان شهری بکاهد، نه آنکه صرفاً نمایشی از خودشیفتگی در اشکال متنوع باشد. گفتوگوی اصیل قرار بود مبنا و عمق داشته باشد و تحت تأثیر منطق، خرد جمعی و شاخصه روشمندی شکل بگیرد، نه اینکه به یک مونولوگ هیجانی با ادبیات از پیش تعیینشده و مصرفی تقلیل یابد.
البته در گروه مقابل هم تقریباً گفتو گوها بیشتر مونولوگهای درونی است تا گفت و گوی حقیقی.
ما تنها در مسیر گفتوگو با دیگریِ متفاوت است که از امکانهای جدید انسان شهری آگاه میشویم، خلأهای هویتیمان را میشناسیم و میتوانیم همین آگاهی را به سرمایهای برای یک زیست مسالمتآمیز و عقلانی در جامعه تبدیل کنیم. بدون این مواجهه، روایات کلان حاکمیتی نیز هرگز پاسخگوی رنجهای روزمره انسان شهری نخواهند بود.
به نظر میرسد پس از سالها سیاستگذاری آزمون و خطا در مواجهه با «دیگری اجتماعی» و پس از سر برآوردن چندین ابربحران اجتماعی و شهری، سرانجام یک نیروی خردمند در لایههایی از حکمرانی به این نتیجه رسیده که برای بقا، ظاهراً چارهای جز احیای گفتوگو وجود ندارد.
اما اینکه این گفتوگوی واقعی چه شاخصههایی دارد، ظرفهای مکانی آن کجاست و چه موانعی بر سر راه آن ایستاده است، مجالی دیگر میطلبد که در شمارههای بعد به آن خواهیم پرداخت.