در بخش نخست گفتوگو با دکتر یونس کرامتی، پژوهشگر تاریخ علم و عضو هیئت علمی پژوهشکده تاریخ علم دانشگاه تهران، درباره شکلگیری پزشکی در دوره اسلامی، نقش جندیشاپور در انتقال دانش، حضور پزشکان مسیحی و دیگر گروههای دینی و تأثیر سنتهای پزشکی یونانی، ایرانی و هندی صحبت شد. در ادامه این بحث، پرسش مهمتری مطرح میشود: چهرههایی مانند رازی و ابنسینا دقیقا چه تفاوتی در روش و نگاه پزشکی داشتند و میراث آنها چگونه شکل گرفت؟
در بخش دوم این گفتوگو تفاوت رویکرد رازی و ابنسینا، حضور پزشکان با پیشینههای دینی مختلف، دشواری شناخت پزشکی مردم عادی در گذشته، خطای «زمانپریشی» در قضاوت درباره علم گذشته و سرانجام مسئله افول تمدن علمی اسلامی بررسی شده است.
از دو پزشک، رازی و ابنسینا، نام بردید که از چهرههای برجسته پزشکی ایرانی در دوره اسلامی هستند. این دو چه تفاوتی در نگاه و روش داشتند و هر یک چه میراثی برای پزشکی پس از خود به جا گذاشتند؟
میتوان گفت با دو رویکرد کاملا متفاوت روبهرو هستیم. رازی پزشکی بود که به جنبههای بالینی، مشاهده و درمان اهمیت بسیار میداد و رویکردی بسیار تجربی داشت. میتوان نقش او را در جایگاه یک پزشک بالینی بسیار برجسته دید؛ پزشکی که بر اساس تجربه و مهارتهایی که در عمل به دست آورده بود، روشهای درمانی و مشاهدهای مشخصی داشت.
در مقابل، درباره ابنسینا با چهرهای متفاوت روبهرو هستیم. خود ابنسینا در زندگینامهاش گفته است که پزشکی علمی نیست که آموختنش نیاز به استاد داشته باشد. از سوی دیگر، زندگی پرفرازونشیب ابنسینا اساسا فرصت چندانی برای تجربه گسترده پزشکی در اختیار او نمیگذاشت و تجربه بیمارستانی او نیز با رازی قابل مقایسه نبود.
بنابراین، نقش اصلی ابنسینا را بیشتر باید در تدوین و ساماندهی دانش پزشکی دید. حتی برخی پزشکان دورههای بعد نیز بر همین ویژگی تأکید کردهاند. برای نمونه، حبیش بن ابراهیم تفلیسی صراحتا ابنسینا را «تدوینگر» پزشکی میدانست، نه کسی که هزاران کشف پزشکی انجام داده باشد.
اهمیت قانون نیز دقیقا در همین است. نباید تصور کنیم هر آنچه در قانون آمده، حاصل تجربه یا کشف شخص ابنسیناست. او دانش پزشکی موجود را با نظم و ساختاری بسیار قابل توجه تدوین و تنظیم کرده است. به همین دلیل، اگر از «پزشکی سینایی» سخن میگوییم، باید ابتدا مشخص کنیم منظورمان چیست و چه بخشی از آن واقعا به تجربههای خود ابنسینا مربوط میشود.
حتی یکی از انتقادهای ابنسینا به رازی این بود که او بر تجربههای عملی و آزمایشگاهی بیش از حد تأکید میکند. ابنسینا به چنین رویکردی اعتقاد چندانی نداشت. بنابراین، اگر بخواهیم تفاوت این دو را خلاصه کنیم، رازی را میتوان نماینده پزشکی بالینی و تجربهگرا و ابنسینا را بیشتر پزشکِ فیلسوف و تدوینگر دانش پزشکی دانست.
در این دوره فقط پزشکان مسلمان فعالیت میکردند یا پزشکان مسیحی، یهودی و زرتشتی نیز در این نظام علمی در کنار یکدیگر فعالیت داشتند؟
یکی از ویژگیهای تمدن اسلامی همین بود که گروههای مختلف در کنار یکدیگر فعالیت میکردند. در دو سه قرن نخست، همانطور که گفتم، بسیاری از پزشکان برجسته مسیحی بودند. بعدها پزشکانی مانند رازی و علی بن عباس اهوازی نیز ظهور کردند. درباره اهوازی، لقب «مجوسی» در نام او آمده است و نشان میدهد که پیشینه زرتشتی داشته است؛ هرچند صرفا از روی نام نمیتوان درباره دین فرد یا پدر و اجدادش با قطعیت قضاوت کرد، زیرا گاهی نامهای ایرانی به نامهای عربی ترجمه میشدند.
حتی در قرنهای پنجم و ششم هجری نیز پزشکان مسیحی بسیار مشهوری داشتیم که در کنار پزشکان مسلمان فعالیت میکردند. پزشکان یهودی نیز حضور داشتند، هرچند به دلیل جمعیت کمتر جامعه یهودی، تعداد آنها طبیعتا کمتر بود.
مردم عادی در زندگی روزمره چگونه بیماریهای خود را درمان میکردند؟ آیا طب عامیانه و باورهای مردم نیز در کنار پزشکی جایگاهی داشت؟
مشکل اصلی این است که تاریخ علم، بیشتر تاریخ نقاط برجسته است. ما نهتنها درباره مردم عادی، بلکه حتی درباره بسیاری از پزشکان معمولی آن دوره نیز اطلاعات چندانی نداریم. آنچه به دست ما رسیده، بیشتر آثار پزشکان برجستهای است که چیزی نوشتهاند و نوشتههایشان باقی مانده است.
برای شناخت زندگی و باورهای مردم عادی هزار سال پیش، باید یا خود آنها درباره زندگیشان نوشته باشن؛ که در این صورت دیگر مردم عادی نبودند و نویسنده بودند! زیرا در آن روزگار «صرفِ نوشتن»، فرد را از دیگران متمایز میکرد؛ یا فردی بهطور مشخص زندگی آنها را ثبت کرده باشد؛ که این نیز همان است که امروزه آن را «مردمشناسی» مینامیم و نمونههای آن در روزگارن گذشته انگشتشمار بود. به همین دلیل، اطلاعات ما درباره شیوه درمان، باورها و پزشکی مورد استفاده مردم عادی بسیار محدود و پراکنده است.
حتی درباره هزاران پزشکی که در آن دوره فعالیت میکردند نیز همین مشکل وجود دارد. ممکن است پزشکی بسیار خوب بوده باشد، اما اگر چیزی ننوشته، یا اگر نوشته، آثارش باقی نمانده باشد، تقریبا هیچ اطلاعی از او و بیمارانش نداریم. این یکی از محدودیتهای اساسی در مطالعه تاریخ پزشکی، تاریخ علم و به طور کلّی تاریخ تمدن است.
اگر پزشکی گذشته را با معیارهای امروز بررسی کنیم، چه میزان از آن را میتوان شبهعلم دانست؟
این مقایسه اساسا روش درستی نیست. در تاریخ علم اصطلاح «زمانپریشی» یا آناکرونیسم وجود دارد؛ یعنی معیارها و مفاهیم یک دوره را به دورهای دیگر منتقل کنیم.
برای مثال، اگر یک نهاد علمی در هزار سال پیش را صرفا به این دلیل که «نهاد علمی» است، مثلاً یک «دانشگاه» به معنای امروزی تصور کنیم، دچار همین خطا شدهایم. سازوکار و ماهیت نهادهای علمی در دورههای مختلف میتوانسته کاملا متفاوت باشد.
در مورد پزشکی نیز ابتدا باید مشخص کنیم که در همان دوره چه چیزی پزشکی تلقی میشده است. سپس باید گزارهها و روشها را بر اساس معیارهای همان دوره بررسی کنیم، نه اینکه پزشکی هزار سال پیش را با دانش پزشکی امروز مقایسه کنیم و همه آن را شبهعلم بدانیم.
در واقع در هر زمان با در نظر گرفتن علم همان روزگار میتوان چهار سطح در نظر گرفت: نخست: «علم». دوم: شبه علم یعنی گزارههایی که در آنها اصطلاحات علمی به کار رفته و در ظاهر مستدلّ و منطقی و برای عموم مردم فریبنده است، اما اهل علم به سادگی به نادرستی آن پی میبرند. شبه علم در واقع حاصل شیّادی یا توهم عمیق است و البته بیشتر در بستر علم نوین پدید آمده است. یک نمونۀ کهن از شبه علم را میتوان «احکام نجوم»، یعنی مطالعۀ تأثیر ستارگان بر آینده و سرنوشت دانست. زیرا در همان روزگاران قدیم نیز برخی از دانشمندان برجسته دربارۀ آن نظراتی داشتند که به استناد آنها (و نه به استناد گزارههای علمی امروزی) باید آن را در قیاس با علم همان روزگار «شبه علم» دانست. هرچند نباید فراموش کرد که این اصطلاح اساسا جدید است.
سوم: اطلاعات علمی عامیانه (درست، اما بدون اطلاع از چندوچون و سازوکار). برای نمونه، ممکن است یک دستور درمانی درست بوده باشد، اما فردی که آن را به کار میبرد دلیل اثرگذاری آن را نمیدانسته. است. این شبهعلم نیست. چهارم: عوامانه (از نظر علمی نادرست یا غیر قابل اثبات یا انکار).
بنابراین، برای مطالعه پزشکی گذشته باید ابتدا نظام و معیارهای پزشکی همان زمان را بشناسیم و سپس گزارههای درست، نادرست و باورهای عامیانه یا عوامانه را در چارچوب تاریخی خودشان بررسی کنیم.
اگر به موضوع پزشکی دوره اسلامی برگردیم، این دانش چه زمانی و به چه دلایلی وارد دوره افول شد؟
این هم از موضوعاتی است که درباره آن حرفهای عجیب زیادی گفته شده است؛ مثلا اینکه غزالی یا ابنتیمیه باعث افول تمدن اسلامی شدند. این تصور که تمدن اسلامی تکمهای داشته و یک نفر آن را فشار داده و چراغ تمدن را خاموش کرده، اساسا امکانپذیر نیست.
اگر به موضوع با نگاه تاریخی و حتی با منطق یک منحنی نگاه کنیم، نکته جالبی دیده میشود. معمولا نقطه اوج تمدن اسلامی را در دوره ابنسینا و ابوریحان بیرونی میدانیم، اما دقیقا همین نکته نشان میدهد که مشکل باید کمی پیش از نقطه اوج آغاز شده باشد. وقتی یک منحنی به اوج میرسد، یعنی سرعت رشد آن پیش از این نقطه به تدریج کاهش یافته و دقیقاً در نقطۀ اوج به صفر رسیده است! بنابراین برای فهم علت افول، نباید فقط به دورهای نگاه کنیم که منحنی پایین آمده است.
به نظر من، برای فهم این مسئله باید دستکم دو نسل پیش از دوره ابنسینا و ابوریحان را بررسی کنیم. در آن دوره هنوز شرایطی وجود داشته که افراد برجستهای مانند این دو پرورش پیدا کنند، اما بعد از آن دیگر دانشمندانی در همین تراز پدید نیامدند. بنابراین، به جای اینکه مثلا دویست سال بعد را بررسی کنیم و مسئولیت افول را به غزالی، ابنتیمیه یا مغولان نسبت دهیم، باید ببینیم، در قرن چهارم، همان عصر زرین تمدن اسلامی، چه اتفاقی افتاد که اساسا امکان پرورش چنین افرادی از میان رفت.
جالب اینجاست که ابوریحان بیرونی خود در نوشتههایش نشانههای آغاز این وضعیت را دیده بود. او از شرایطی شکایت میکند که در آن مردم ظاهری دانا به خود گرفتهاند، اما با اهل علم دشمنی میکنند و علم دیگر قدر و منزلت گذشته را ندارد. بنابراین، نشانههای افول را میتوان دستکم در زمان خود بیرونی مشاهده کرد؛ یعنی بسیار زودتر از دورههایی که معمولا مقصران افول تمدن اسلامی را در آن جستوجو میکنیم.
به همین دلیل، بسیاری از بحثهایی که تاکنون درباره علل افول تمدن علمی اسلامی مطرح شده، ممکن است اساسا دوره زمانی اشتباهی را بررسی کرده باشند. اگر بخواهیم دنبال عامل مشخصی بگردیم، من بهجای مغولان یا افرادی مانند ابنتیمیه، احتمالا به دوره غزنویان و سلجوقیان و بهویژه تحولات آن دوره توجه میکنم؛ اما این موضوع نیازمند پژوهش دقیقتر است.
آیا مشخص است چه اتفاقی در آن دوره افتاد؟ آیا این مسئله به وضعیت اجتماعی مربوط میشود یا عامل دیگری در میان بوده است؟
دقیقا مسئله همینجاست. اگر این فرض را بپذیریم، تازه باید تحقیق را از نقطه دیگری آغاز کنیم. تاکنون معمولا دنبال یک «مقصر» گشتهایم؛ یک مهاجم، یک حاکم یا یک متفکر که تصور کردهایم با یک تصمیم یا یک سخن باعث افول شده است. در حالی که باید ببینیم در بهترین دوره تمدن اسلامی چه اتفاقی افتاد که شرایط تغییر کرد.
تا امروز کمتر کسی بهطور جدی در خود دوره شکوفایی به دنبال علل آغاز افول گشته است. شاید پاسخ در جایی باشد که تاکنون کمتر به آن توجه کردهایم. حتی ممکن است مسئله به خود دانشمندان و ساختار تولید و انتقال دانش مربوط بوده باشد. نمیتوان از پیش فرض کرد که حتما باید چند عامل بیرونی یا افراد ضدعلم را مقصر بدانیم.
به نظر من، باید پژوهشهای بیشتری انجام شود و این دوره، بهویژه حدود قرن چهارم هجری، با دقت بررسی شود. اگر ابوریحان و ابنسینا را از آخرین چهرههای بزرگ این دوره بدانیم، باید ببینیم در فاصله حدود ۳۲۰ تا ۴۰۰ هجری چه اتفاقی افتاد که دیگر چنین دانشمندانی به همان شکل پرورش پیدا نکردند.
وقتی امروز به میراث پزشکی این دوره نگاه میکنیم، کدام بخشهای آن همچنان در پزشکی مدرن جهان تأثیرگذار است یا دستکم شناخته شده باقی مانده است؟
امروز در بسیاری از نقاط جهان، برخی سنتهای پزشکی که زمانی کنار گذاشته شده بودند، در قالب طب مکمل یا طب جایگزین دوباره مورد استفاده قرار میگیرند. برای نمونه، در کنار پزشکی مدرن، سنتهایی مانند پزشکی سنتی چینی و پزشکی سنتی هند همچنان مورد استفاده هستند.
البته درباره میزان اعتبار این روشها من ترجیح میدهم داوری نکنم. اما یک نکته را باید پذیرفت: حتی اگر مبانی برخی از این روشها از دید پزشکی امروز درست نباشد، آنها در طول تاریخ برای مردمانی پرشمار استفاده شدهاند و بخشی از بیماران نیز بهبود پیدا میکردند. اگر تمام روشهای درمانی گذشته کاملا بیاثر بودند، اساسا استمرار آنها در جوامع انسانی قابل توضیح نبود.
بنابراین، میراث پزشکی گذشته را باید با دقت تاریخی بررسی کرد؛ نه اینکه صرفا به دلیل متفاوت بودن مبانی آن با پزشکی امروز، تمام آن را بیارزش یا غیرعلمی تلقی کنیم.
انتهای پیام/