سرویس میهن و مقاومت خبرگزاری کتاب ایران(ایبنا)_ حنان سالمی: گاهی فکر میکنم مهاجرت فقط این نیست که چمدانت را ببندی، از یک فرودگاه رد شوی و کیلومترها دورتر، دوباره زندگیات را شروع کنی. گاهی مهاجرت یعنی از یک «من» قدیمی دل بکنی و آرامآرام، در جغرافیایی دیگر، آدم تازهای بشوی؛ آنقدر تازه که حتی وقتی برمیگردی و به پشت سرت نگاه میکنی، مطمئن نباشی آن دخترِ ایستاده در سرزمین آفتاب، هنوز هم خودِ توست یا نه!
«مهاجر سرزمین آفتاب»، کتابی از جنس مهاجرت است اما وقتی آن را باز میکنم، پیش از آنکه با یک مادر شهید مهاجر روبهرو شوم، زنی را میبینم که تمام زندگیاش شبیه عبور از یک پل باریک است؛ پلی میان ژاپن و ایران، میان بودیسم و اسلام، میان خانوادهای که دوستش داشتند و خانوادهای که بعدها برای خودش ساخت، میان دختری به نام «کونیکو» و زنی به نام «سبا». زنی که قرار بود فقط همسر یک مرد ایرانی باشد اما کمکم، خودش تبدیل شد به بخشی از قصهی این سرزمین.
شاید برای همین است که عنوان کتاب را هرچه بیشتر میخوانم، بیشتر درگیرش میشوم؛ «مهاجر سرزمین آفتاب»! انگار یک نفر از سرزمین خورشید آمده باشد، تا بخشی از زندگیاش را در سرزمینی دیگر جا بگذارد. عجیبتر اینکه این مهاجرت، فقط جابهجایی از ژاپن به ایران نیست؛ کونیکو باید از خودش، از عادتهایش، از خانوادهاش و حتی از تصویری که از آینده داشته عبور کند تا به «سبا بابایی» برسد.
کتاب، از کودکیهای او در شهر آشیا شروع میشود؛ از ژاپنی که برای ما شاید بیشتر شبیه یک تصویر دور باشد؛ کیمونو، پرچم خورشید، ماهیهای قرمز، خانواده و خانهای که قرار است تمام دنیای یک دختر بچه باشد. اما بعد، آرامآرام مردی ایرانی وارد این دنیا میشود؛ «اسدالله بابایی». یک آشنایی ساده در کلاس زبان انگلیسی که بعدها قرار است مسیر زندگی دختری ژاپنی را از آن سوی آسیا تا ایران تغییر بدهد.
و من هر بار به این قسمت فکر میکنم، از خودم میپرسم مگر بعضی آدمها چقدر باید شجاع باشند که برای انتخاب یک نفر، فقط با یک خانواده مخالفت نکنند و با تمام تصویری که از زندگی برایشان ساخته شده بجنگند؟
کونیکو برای ازدواج، باید مسلمان شود و ایران را انتخاب کند. انتخابی که در ابتدا از دل علاقه و محبت میآید، اما در ادامه، تبدیل به باوری میشود که آنقدر در جانش ریشه میدواند که بعدها خودش قرآن تدریس میکند. اینجاست که «مهاجر» برای من دیگر فقط اسم کتاب نیست. مهاجر کسی است که خانهاش را پشت سرش جا نمیگذارد؛ خانهاش را با خودش حمل میکند، اما آن را آنقدر تغییر میدهد که در نهایت، دو سرزمین در یک قلب جا میشوند. و بعد جنگ میآید.
جنگ، مثل همیشه، بدون اینکه از کسی اجازه بگیرد وارد زندگی آدمها میشود. اینبار هم فقط قرار نیست خاکی را ویران کند؛ قرار است خانهای را که زنی ژاپنی با عشق در ایران ساخته، به یکی از تلخترین تجربههای مادرانهی ممکن گره بزند. کونیکو یامامورا، همان دختری که یک روز در ژاپن زندگی میکرد، بعدها میشود مادر محمد بابایی؛ جوانی که در جنگ ایران و عراق شهید میشود و مادرش را در جایگاهی قرار میدهد که شاید هیچوقت فکرش را هم نمیکرد «مادر شهید» شود، آن هم برای زنی که خودش از آن سوی دنیا آمده است. کتاب به همین دلیل فقط خاطرات یک زن ژاپنی در ایران نیست؛ روایتِ عجیبِ مادری است که پسرش ایرانیتر از آن است که کسی از ملیت مادرش بپرسد و مادرش آنقدر با این سرزمین گره خورده که شهادت فرزند، دیگر فقط یک حادثهی خانوادگی نیست؛ که بخشی از هویت اوست. شاید دردناکترین قسمت ماجرا هم همین باشد؛ اینکه آدم میتواند به جایی که روزی در آن «غریبه» بوده، آنقدر دل ببندد که بزرگترین درد زندگیاش را هم همانجا تجربه کند.
در روایتهای جنگ، معمولا دنبال رزمنده میگردیم، دنبال سنگر، خاکریز، گلوله و عملیات. اما «مهاجر سرزمین آفتاب» مرا میبرد به جایی پشت تمام اینها؛ به خانهای که یک مادر منتظر برگشتن پسرش است. به دستی که شاید یک روز برای بدرقه بلند شده و دیگر قرار نیست همانطور که باید پایین بیاید. به مادری که برای جنگ فقط از جواهرات و مهریهاش نگذشته؛ بلکه در نهایت، عزیزترین دارایی زندگیاش را هم به همان جنگ سپرده است. بنا بر روایت حمید حسام، او حتی جواهرات و مهریهاش را در سالهای آغاز جنگ برای جبههها هزینه کرده بود. و من اینجا، دیگر نمیتوانم «سبا» را فقط یک شخصیت در یک کتاب ببینم. سبا زنی است که یک روز از سرزمین آفتاب آمده و حالا خودش بخشی از آفتاب این قصه شده؛ اما چه آفتاب عجیبی! آفتابی که هم گرما دارد و هم سوختن.
و شاید برای همین است که وقتی کتاب را میبندم، دلم میخواهد چند لحظه هیچ کاری نکنم. و فقط به زنی فکر کنم که از ژاپن آمد، نامش عوض شد، دینش عوض شد، سرزمینش عوض شد، زبانش عوض شد و در نهایت، مادرِ