شناسهٔ خبر: 79930228 - سرویس فرهنگی
نسخه قابل چاپ منبع: ایرنا | لینک خبر

بریده‌های تاریخ/۲۰۴

فخیم زاده چگونه عمرِ سعد سریال «مختارنامه» شد؟

تهران-ایرنا- «مهدی فخیم‌زاده» می‌گوید: «داود میرباقری» کارگردان سریال «مختارنامه»، «عمرسعد» را یک آدم مالیخولیایی دیده بود که بین حق و باطل گرفتار شده بود. نقش او خیلی قشنگ بود. برای همین پیشنهاد بازی در این مجموعه را پذیرفتم.

صاحب‌خبر -

به گزارش خبرنگار تاریخ و اندیشه ایرنا، مهدی فخیم‌زاده می‌گوید: طرحی از سال‌ها پیش در مغزم بود و همیشه دوست داشتم بنویسم ولی هیچ وقت فرصت پیدا نکرده بودم. سوژه در مورد زنی بود که در اثر حادثه‌ای از حس بویایی بسیار قوی‌ای برخوردار می‌شد و می‌توانست از فواصل دور بوی مواد مخدر را حس کند. شوهرش وقتی می‌فهمد زنش چنین توانایی‌ای دارد وسوسه می‌شود و به فکر سوءاستفاده می‌افتد. زنش را وادار می‌کند که بو بکشد و هر جا کسی مواد مخدر قایم کرده بود را پیدا کند. آنها از این طریق دست به اخاذی می‌زنند. همین باعث می‌شود که ناخودآگاه با قاچاقچی‌ها رو به رو شوند و جانشان به خطر بیفتد. طرحش را نوشتم و اسمش را گذاشتم حس سوم و بردم پیش دکتر پورحسین که آن موقع رئیس شبکه دو بود. خیلی زود تصویب شد و نشستم به نوشتن فیلمنامه.

بحث با طلاب

هنوز یکی دو قسمت بیشتر ننوشته بودم که روزی حجت الاسلام رسول جعفریان از تاریخ‌دانان و نویسندگان برجسته کشور با من تماس گرفت. از زمان ولایت عشق با او آشنا بودم. دعوت کرد که فلان روز برای صحبت با طلاب یکی از مدارس علمیه به قم بروم. اگر چه من از این جور جلسات فراری‌ام ولی دعوت رسول جعفریان را نمی‌شد رد کرد. قبول کردم و رفتم. غیر از من داود میرباقری و شهریار بحرانی هم آمده بودند. در حقیقت جعفریان از ما سه نفر به عنوان کسانی که در زمینه تاریخ اسلام و سریال‌های دینی و مذهبی کار کرده بودند دعوت کرده بود تا با شاگردهایش صحبت کنیم و به سوالاتشان جواب دهیم.

جلسه پرشوری بود. سوال نمی‌کردند بلکه انتقاد و اعتراض داشتند. جواب‌های ما هم کسی را قانع نمی‌کرد. معمولا این جور است و هیچ وقت بین تاریخدانان و سازندگان فیلم‌های تاریخی صلح و آشتی برقرار نمی‌شود. تاریخدانان همیشه معترضند و فریادشان بلند است که فیلمسازان به تاریخ وفادار نیستند که البته حرفشان درست است. ولی به یک نکته توجه نمی‌کنند و در حقیقت چنان شیفته تاریخ هستند که نمی‌خواهند قبول کنند که درام و درامولوژی هم برای خودش قواعد و اصولی دارد و نمی‌تواند دربست در خدمت تاریخ یا هر علم دیگری قرار گیرد. تاریخ قول نداده است که به صورت دراماتیک اتفاق بیفتد در نتیجه نقل تاریخی با نقل دراماتیکی وقایع تاریخی متفاوت است.

در این جلسه از این سخنان بسیار رد و بدل کردیم که البته هیچ کدام افاقه نمی‌کرد و هر گروه حرف خودش را می‌زد و بر اعتقاداتش اصرار می‌کرد. در پایان جلسه میرباقری مرا کناری کشید و گفت: مهدی الان چه کار می‌کنی؟

گفتم: من بیکارم، تو چه کار می‌کنی؟

گفت:‌ من مختارنامه را شروع کردم. یک ماهی هست. در شاهرود فیلمبرداری می‌کنم. الان هم دارم برمی‌گردم آنجا. ببین فخیم باهات کار دارم آ،‌وقتی برگشتم حتما زنگ می‌زنم که ببینمت. برایت نقش دارم،‌می‌خواهم در سریالم بازی کنی.

گفتم: شوخی‌ات گرفته؟ ول کن بابا!‌ تو پیغمبرها جرجیس رو انتخاب کردی؟

گفت: نه، یک نقش اساسی است، بخوانی عاشقش می شوی.

فکر کردم از همان حرف‌های همیشگی ما سینماچی‌هاست که هر وقت همدیگر را می‌بینیم قول همکاری و فیلم ساختن و نقش و بازی می‌دهیم و دو روز بعد همه چیز یادمان می‌رود.

جرات نکردم سوار اسب شوم

۲۰ روز بعد ماشین دنبالم آمد. وارد شهرک مختارنامه که شدیم. جلوی در ورودی چشمم به محمد نمازی افتاد که توی مانژ مطابق معمول داشت با اسب‌ها ور می‌رفت. او مربی سوارکاری بود. با هم حال و احوال کردیم و از روزگار تنهاترین سردار و ولایت عشق حرف زدیم. به یکی از اسب‌ها اشاره کرد و گفت: آقا سوار شو. اسب خوبی است.

خندیدم و گفتم: مرد حسابی، می خواهی بزنتم زمین، کمرم رو بشکاند. من الان پنج سال است پایم به رکاب اسب نخورده.

گفت: مگر دیگر ورزش نمی‌کنی؟

گفتم: چرا می‌کنم.

دلم می‌خواست سوار شوم ولی جرات نکردم. همه خیال می‌کنند من آدم نترش و کله خری هستم ولی خودم می‌دانم که این طور نیست. خیلی محتاطم و هیچ وقت بی‌گدار به آب نمی‌زنم. هر چه اصرار کرد قبول نکردم.

در شهرک جنب و جوش زیادی دیده می‌شد و عده زیادی کارگر و سازندگان دکور در حال کار بودند. میرباقری گفت بیا دکورها را نشانت دهم.

پیاده راه افتادیم. فضای بزرگی بود با تعداد زیادی دکورهای ساخته شده و نیمه ساز. خانه‌ها، قصرها،‌ برج و باروها را با مصالح کم و بیش حقیقی می‌ساختند. گفتم: داود داری کوفه و مدینه واقعی را می‌سازی.

خندید و گفت: باید یک جوری بسازیم که زیر باد و باران دوام بیاورد.

گفتم: مگر چند سال می‌خواهی طولش دهی؟

گفت: بالاخره یک سال که طول می‌کشد. در یک سال برف و باران نمی‌آید؟

گفتم: فکر نمی‌کنم بتوانی یک ساله تمامش کنی.

گفت: برنامه‌ریزی‌مان یک سال و نیم است. راستی سریالت چه شد؟ تاریخی است؟

گفتم:‌نه بابا. من دیگر کار تاریخی نمی‌کنم. کار تاریخی مال تو و فرج الله سلحشور است.

هر دو قهقهه زدیم.

گفت: مهدی باید نقش عمر سعد را بازی کنی.

گفتم: ول کن داوود، از من عنق‌تر و بداخلاق‌تر گیر نیاوردی.

گفت: خیلی نقش قشنگیه.

گفتم: می‌شناسم این آدم را. در تنهاترین سردار یکی از کاراکترهایم بود.

گفت: نه آنطور نیست. من یک نگاه تازه به شخصیت کردم.

همان روز مسعود میمی برنامه‌ریز سریال، ۲۰ قسمت مختارنامه را گذاشت در ماشینم. از فردا شروع کردم به خواندن آن. یواش یواش متوجه شدم که حق با میرباقری است. نقش خیلی قشنگیه. خیلی هم جای کار دارد. عمر سعد را یک آدم مالیخولیایی دیده بود که بین حق و باطل گرفتار شده بود. هر چه بیشتر می‌خواندم بیشتر به نقش علاقمند می‌شدم. بالاخره وسوسه بازیگری و حضور در شخصیت‌های پیچیده کار خودش را کرد.

دو روز بعد دوباره به شهرک مختارنامه رفتم و قرارداد بستم. خیاط‌ها اندازه‌ام را گرفتند که برایم لباس بدوزند. نشستم زیر دست مسعود ولدبیگی برای گریم. ولی کار اصلا جوری که داود گفته بود نبود. در حقیقت چهار ماهی که میرباقری گفته بود به چهارسال تبدیل شد. ولی اصلا پشیمان نیستم. خیلی هم خوشحالم. چون سریال خوبی شد و من هم انصافا نقش عمر سعد را خوب بازی کردم.

منبع: مهدی فخیم زاده، کتاب «سینما و من»،‌ انتشارات دالاهو، بهار ۱۳۹۳

∎​