«این قصه حیف است به نسلهای بعد منتقل نشود.»
این جمله را جمشید خسروی سامانی در گفتوگو با خبرنگار جامجم البرز میگوید؛ وقتی میخواهد خاطرهای را از سال ۱۳۴۷، یعنی سالها پیش از پیروزی انقلاب اسلامی، روایت کند؛ خاطرهای که خودش آن را ماجرایی عجیب و اعجازگونه میداند.
آن روزها خسروی سامانی بخشدار حومه قم بود. جمکران هم با امروز قابل مقایسه نبود؛ روستایی کوچک با مسجدی ساده و فضای محدودی که شاید چند صد متر بیشتر وسعت نداشت. هنوز خبری از توسعه گسترده مسجد و خیل عظیم زائران امروزی نبود.
اما یک روز خبر رسید که فرشهای مسجد جمکران به سرقت رفته است.
موضوع برای مسئولان آن زمان جدی بود. دستور رسید نیروهای هنگ ژاندارمری تا پیدا شدن فرشها به جستوجو ادامه دهند و در همین راستا، یکی از گروههای هنگ ژاندارمری مأموریت یافت شبانهروز برای یافتن اموال سرقتشده تلاش کند.
چند روز گذشت؛ اما خبری از فرشها نبود.
فرمانده گروهی که مأمور پیگیری پرونده بود، تقریباً شبانهروز در حال جستوجو بود. خستگی و بیخوابی امانش را بریده بود. چند روزی هم به محل اقامت همکارانش نیامده بود تا اینکه سرانجام پس از چند روز، خسته و خاکآلود وارد خانه شد.
خسروی سامانی میگوید: «خیلی خسته بود. گفت اجازه بدهید کمی بخوابم و بعد ماجرا را برایتان تعریف میکنم.»
فرمانده چند ساعتی استراحت کرد، دوش گرفت و وقتی آرامتر شد، شروع به تعریف ماجرا کرد.
مرد ناشناس پشت در
او گفت در جریان جستوجو برای پیدا کردن فرشها، در یکی از شیفتهای شبانه، افسر نگهبان خبر داده که مردی آمده و اصرار دارد شخص فرمانده را ببیند.
فرمانده که بهشدت خسته بوده، ابتدا گفته بود کسی را نمیپذیرد.
اما مرد دستبردار نبوده است.
پیامش عجیب بود:
«مگر دنبال فرشهای مسجد جمکران نیستید؟»
همین جمله کافی بود تا فرمانده دستور دهد مرد را داخل بیاورند.
مرد وارد شد و بدون مقدمه گفت که از محل فرشها خبر دارد.
فرمانده از او پرسید: «چه میخواهی؟»
مرد گفت: «آماده شو. با هم برویم جمکران. کدخدای روستا را هم صدا کنید. فرشها را نشان میدهم و تحویل میدهم.»
ماجرا هر لحظه عجیبتر میشد.
فرمانده به همراه آن مرد و کدخدای جمکران راهی محل شدند.
راز فرشها در قنات خشک
آنها به جمکران رسیدند. مرد محل اختفای فرشها را نشان داد.
فرشهای مسجد را در یک قنات خشک پنهان کرده بودند.
یکییکی فرشها بیرون آورده شد و فرمانده هنگ آنها را تحویل گرفت.
اما هنوز یک سؤال باقی مانده بود: چرا سارق، بعد از چند روز پنهانکاری، خودش آمده و محل فرشها را نشان داده است؟
فرمانده از او پرسید چه اتفاقی افتاده که ناگهان تصمیم گرفته فرشها را پس بدهد.
پاسخ مرد، داستان را وارد مرحلهای عجیبتر کرد.
«از کسی نمیترسم؛ از مسجد جمکران میترسم»
مرد گفت بعد از سرقت و پنهان کردن فرشها، به سمت تهران رفته بود. در مسیر، خبر حادثهای هولناک را شنیده بود؛ اتوبوسی در حوالی علیآباد قم گرفتار سیلاب شده و بیشتر سرنشینان آن جان باخته بودند.
او سراسیمه خودش را به محل حادثه رسانده بود.
اتوبوس را سیلاب برده بود و تقریباً همه سرنشینان جان خود را از دست داده بودند.
اما در میان آن حادثه تلخ، یک نفر زنده مانده بود؛ یک نوزاد قنداقشده.
خسروی سامانی میگوید آن مرد تعریف کرده بود که شدت جریان آب، اتوبوس را به حرکت درآورده و نوزاد از جای خود پرت شده، اما به یکی از قلابهای محل لیوان داخل اتوبوس گیر کرده و به همین دلیل زنده مانده بود.
مرد جلو رفت تا کودک را ببیند؛ و همانجا با صحنهای روبهرو شد که برایش تکاندهنده بود.
کودک، فرزند خودش بود.
او این اتفاق را نشانهای دانست و تصمیم گرفت فرشهای مسجد را بازگرداند.
به روایت خسروی سامانی، مرد به فرمانده گفته بود:
«من از تو نمیترسم، از مافوق تو هم نمیترسم، اما از مسجد جمکران میترسم.»
بعد هم اضافه کرده بود که حاضر است مسئولیت کارش را بپذیرد و هر مجازاتی را تحمل کند، اما فقط میخواهد فرشهای مسجد را تحویل دهد.
خاطرهای که بعد از نیم قرن باقی ماند
خسروی سامانی میگوید پس از بازگرداندن فرشها، ماجرا به مسئولان بالاتر گزارش شد و پرونده مسیر خود را طی کرد؛ اما آنچه برای او باقی ماند، خاطره مردی بود که پس از سرقت، خودش بازگشت و محل فرشهای مسجد را نشان داد.
او میگوید: «آن زمان مسجد جمکران بسیار کوچک بود و هیچکس نمیتوانست تصور کند روزی به چنین مجموعه بزرگی تبدیل شود. امروز که توسعه مسجد را میبینم، آن خاطره دوباره برایم زنده میشود.»
آخرین فرماندار کرج پیش از انقلاب و دوران انقلاب اسلامی این ماجرا را یکی از خاطرات ماندگار دوران مسئولیت خود میداند و معتقد است روایت چنین خاطراتی، فارغ از برداشت هر فرد از ماجرا، بخشی از تاریخ شفاهی مکانهایی است که در گذر زمان جایگاه متفاوتی پیدا کردهاند.
او در پایان برای ظهور حضرت ولیعصر (عج) و برقراری آرامش و صلح در جهان ابراز امیدواری کرد.
∎