نيره خادمي
پيش از جنگ چهل روزه صبحها كه از خواب بيدار ميشدند پس از فعاليتهاي معمول، كار را شروع ميكردند، يكي به سمت سردخانه ميرفت، يكي آرايشگاه يا مغازه را باز ميكرد و ديگري گوشي به دست ميگرفت تا از بازار فروش آنلاين، درآمدي براي خرج خانه صيد كند. زندگي زنهايي كه از همسر خود جدا شدهاند، بدسرپرست يا سرپرست خانوار هستند يا به علت بيكاري و خانهنشيني همسر در خرج خانه كمك ميكنند، متفاوت از آن چيزي است كه اغلب درباره زنها در جامعه يا شبكههاي مجازي نمايش داده ميشود. زندگي آنها هرگز به باشگاه و دورهميهاي دوستانه، آرايشگاه يا تفريحات معمول گره نميخورد، اغلب شغلهاي كاذب دارند يا اگر هم خوداشتغال باشند يا شغلي ثابت و مشخص در دسترس آنها باشد، آنقدر آسيبپذيرند كه به محض بروز بحران، زودتر از بقيه تعديل ميشوند و بيكار ميمانند. در اين گزارش شش نفر از همين زنان از پيرانشهر، مهاباد، سردشت، اشنويه و اروميه به سوالات «اعتماد» درباره وضع زندگيشان در روزهاي پيش و پس از جنگ پاسخ دادهاند و از شرايط زندگي، حسابهاي دفتري، فروش لوازم ضروري زندگي براي گذر كردن از روزهاي بيكاري در جنگ و پساجنگ مشكلاتشان سخن گفتهاند. زناني كه اغلب آنها اين موقعيت يعني تعطيلي و كسادي كار را در جنگ دوازده روزه و اتفاقات دي ماه سال ۱۴۰۴ تجربه كرده بودند، اما اينبار آنچه بر آنها رفت به مراتب سختتر و دوره آن طولانيتر بود.
بيكاري، افسردگي و ترس
يك روز معمولي زندگي قبل از جنگ؟ براي زينب آن روزها يعني روزهاي قبل از جنگ، شبيه به باز شدن درهاي سردخانه روبهروي صورتش و تغيير دما بود. بايد با سرماي محيط كار كنار ميآمد تا ساعت كارياش پر شود و روزها براي رسيدن به سر ماه در تقويم خط بخورد. عادت كرده بود هر روز، چند ساعتي با دنياي معمولي فاصله بگيرد تا به قول خودش حقوق بخور و نميري داشته باشد، اجارهخانه را پرداخت كند و خرج بچهها را بدهد. جنگ و بحران كاري ندارند كه شما سرپرست خانوار هستيد يا مثلا غني. صداي انفجار را همه ميشنوند، اينترنت همه قطع ميشود، لرزه به وجود همه آدمها ميافتد و همه با هر خبر تازهاي براي جان باختن آدمها و از دست دادنها، داغدار ميشوند. او هم از همين افراد بود و البته خيلي زود بيكار شد، بنابراين علاوه بر همه اين حسها و افكاري كه حكم ميكرد در خانه و جاي امن بماند، نگران اجاره و خرج خانه بود.«دو فرزند دارم و يك زن سرپرست خانوار هستم. بايد همه مشكلات را خودم حل ميكردم، اما با از دست دادن كارم در آن روزها شرايط سخت شد و همان مبلغ ناچيز را هم ديگر در ماه نداشتم. صبح تا شب غصه ميخوردم، نميتوانستم آذوقه بخرم و كارم به قرص اعصاب كشيده شد. بدترين حالم اين روزها براي زماني است كه بچهها از من خواستهاي داشتند و من نتوانستم آن را برآورده كنم گاهي حتي با كمترين هزينه غذا درست كردم يا خودم دكتر نرفتم از خواستههاي بچهها گذشتم تا بتوانم فقط اجاره خانهام را بدهم.» از آن روزها بيشترين چيزي كه به يادش مانده بيكاري، افسردگي و ترس است و اجباري كه در تحمل آن شرايط وجود داشت. ۳۲ سال دارد و ميگويد كه اگر سواد داشت شايد وضعيت حالا را نداشت كه مثلا در انجام يك كار حقوقي ساده ناتوان باشد.«بيسوادي خيلي چيز بدي است. من شش سال است كه از شوهرم جدا شدم، اما نتوانستهام كارهاي حقوقيام را پيش ببرم نه پول دارم كه وكيل بگيرم و نه سوادي كه بتوانم سر در بياورم. شوهرم آدم پولداري است كه با وجود داشتن دو وكيل، موفق شده پرونده را به نفع خود پيش ببرد نه تنها پس از شش سال هنوز نتوانستهام بهطور قانوني از او طلاق بگيرم كه شامل نفقه هم نشدم.» در روزهاي شروع جنگ بزرگترين نگراني زينب از دست دادن كارش بود كه آن هم اتفاق افتاد و اگر حالا يك نفر روبهرويش مينشست از بيمسووليتي و ظلمي كه همسرش نسبت به او روا داشته، سخن ميگفت و درددل ميكرد.«دو سال است يك دست لباس براي خودم نخريدم و فقط لباسهاي دست دوم ديگران را پوشيدم. زماني هم كه از همسرم جدا نشده بودم تحت خشونت بودم و به من خرجي نميداد.»
زني بدون پشتوانه در روزهاي جنگ
پيش از جنگ، زندگي فريده اگرچه آسان نبود، اما دستكم ريتم آشنايي داشت. از تغيير دماي سردخانه خبري نبود؛ صبحها از خانه بيرون ميرفت، سر كار ميرسيد، كارش را انجام ميداد و با درآمدش چرخ زندگي را ميچرخاند. ترسي هم نداشت، اما جنگ همان نظم معمول حداقلي را در چند ثانيه به هم ريخت و استرس زيادي به او وارد شد. دوست ندارد بگويد چه كاري انجام ميداد، اما به هر ترتيب كار كه تعطيل شد مجبور بود خانهنشين شود. سه ماه بيكار بود و سه ماه بيكاري براي يك زن مطلقه يعني سه ماه بدون حقوق، بدون درآمد و بدون حمايتگر و پشتوانهاي كه بتوان در روزهاي بحران به آن تكيه كرد. فريده در آن روزها حتي از پرداخت سادهترين هزينههاي زندگي بر نميآمد.«كسي نبود كرايه خانهام را بدهد. كلا در خانه ميماندم و نميدانستم به چه كسي پناه ببرم. باور نميكنيد اما يكي، دو بار مشاور املاكي كرايه خانهام را پرداخت كرد و من شرمنده شدم. خرج دادن براي يك دختر كه تنهاست خيلي سخت است.» حالا اما مدتي است كه دوباره كار پيدا كرده و صبحها سر كار ميرود تا به قول خودش «محتاج كسي نباشد» ولي همچنان اندوه و آثار آن روزها بر زندگياش مانده.«مدت زيادي سختي روي دوشم بوده و حالا خسته و بيمارم.»
بازگشت به خانهاي پر از حرف و حديث
نازنين خانم براي بيان روايت و پاسخ به سوالهاي «اعتماد» به گذشته برنميگردد، به قول معروف پايش روي زمين است و از حال ميگويد و از اينكه هر روز را با فكر پيدا كردن كار شروع ميكند. صبح كه هنوز از خواب بيدار نشده، ذهنش به سمت حسابوكتاب زندگي ميرود و اينكه چطور ميتواند درآمدي پيدا كند تا از پس هزينههاي خود و دخترش بربيايد. «قبل از جنگ هم قيمتها و مشكلات زياد بود، اما الان دغدغهام اين است كه چطور بچهام را نگه دارم و از پس خرج و مخارجش بربيايم. جنگ باعث شد كل زندگي ما سخت شود و من هنوز بعد از اين همه مدت نتوانستهام كار پيدا كنم و دنبال كارم. الان هم دخترم ميخواهد مدرسه برود و واقعا هزينههاي مدرسه هم زياد است.» و بارها اين جمله را تكرار ميكند: «روزم اينطوري ميگذرد كه صبح ميشود و دنبال كار ميگردم.» نازنين پس از اينكه طلاق گرفت به علت مشكلاتي كه داشت، نتوانست براي خود خانهاي مستقل اجاره كند و مجبور شد به خانه شلوغ پدري با هفت خواهر و يك نامادري برگردد و زندگي كردن در كنار آنها برايش سخت است مخصوصا كه يك دختر كوچك هم دارد.«روي سرم منت ميگذارند و در كل حرف و حديثهاي زيادي هست كه باعث ميشود خيلي در عذاب باشم.من كسي را ندارم كه به من كمك كند و فقط روي پاي خودم ايستادهام.»
هيچ كس حوصله ندارد
در روزهايي كه پروانه از مغازهاش حرف ميزند، بيشتر از هر چيز جاي خالي مشتريها به چشمش ميآيد؛ مغازهاي كه پيش از جنگ محل كار خود و دخترش بود و حالا حتي توان پرداخت اجارهاش را هم ندارد. «آرايشگاه داشتم و با دخترم كه ناخنكاري بلد بود، ميرفتيم سر كار و شكر خدا روزي داشتيم و كموبيش خرجمان را درميآورديم.» از زمان شروع جنگ تا همين حالا كه برخي كسب و كارها كم و بيش راه افتادهاند هنوز آرايشگاه آنها به روال قبل برنگشته است، بنابراين در جاهاي ديگري جز مغازه كار ميكنند.«در هفته شايد فقط يكي، دو مشتري داشته باشيم و آنقدري درآمد نداريم كه حتي اجاره مغازه را بدهيم. خدا شاهد است بعضي وقتها يك مشتري هم نداشتيم.از آن طرف ما مريض هستيم و جانمان نميكشد اين همه سختي را و نميتوانيم زياد كار كنيم.» اين كاهش درآمد، فقط ظاهر قضيه است و در باطن آن بيحوصلگي و فضاي سرد خانه قرار دارد و روي روحيه همه تاثير گذاشته است.«بچهها حوصله ندارند، ما هم كمحوصله شدهايم. همهاش جنگ و دعواست، چون گراني بعد از جنگ غوغا كرده. من كمكخرج خانه و همسرم بودم و دخترم هم كمكخرجمان بود، ولي الان ديگر نميتوانيم آنطور كه بايد به خرج خانهمان كمك كنيم.»
هيولايي كه سختي روزهاي قبل را پوشاند
زندگي سميرا پيش از جنگ با همان نظم ساده ميگذشت كه آدم معمولا تا وقتي از دستش نداده، متوجه ارزشش نميشود. شايد اگر قبل از جنگ همين سوالها را ميپرسيديمسراسر پاسخها، گلايه از وضع موجود بود ولي جنگ هيولايي بود كه تمام آن روزها و سختي شبهايش را در خود فرو برد. براي همين سميرا وقتي از آن روزها حرف ميزند انگار مثلا از يك روال بينقص ميگويد: «هر موقع صبح از خواب بيدار ميشديم، طبق معمول كارهاي خانه را انجام ميداديم، بعد ميرفتم سر كار. سر كارم همه چيز خوب بود. بچهها آرامش داشتند، خودمان هم آرامش داشتيم. ميرفتيم و برميگشتيم خانه و خرج زندگيمون را خيلي راحت درميآورديم. اين حد گروني نبود، اينقدر اذيت نميشديم و اينقدر نگراني نداشتيم.»
اولين ضربه براي او البته از جايي آمد كه شايد در نگاه اول ارتباط مستقيمي با درآمد نداشت. اينترنت مدتي در ديماه قطع شد و بعد هم در جنگ اين قطعيها ادامه داشت. به همين دليل ارتباط سميرا با صاحبكاري كه در تركيه بود هم قطع شد درحالي كه پرداخت دستمزدش به ارتباط اينترنتي و انتقال پول از اين طريق وابسته بود. «همزمان با جنگ من يكي، دو ماه كامل كار كردم، ولي صاحب كارم نتوانست پول من را واريز كند در حالي كه نزديك عيد بود. حتي يكي، دو روز مانده به عيد، من هيچ چيزي نتوانسته بودم براي خودم، خانه و بچهها تهيه كنم.»
در نهايت، سميرا سه روز مانده به عيد مجبور شد كارش را كنار بگذارد و دنبال كار ديگري برود، چون نياز به كاري داشت كه درآمدي واقعي داشته باشد و البته همين تصميم هم باعث اختلاف شد. «به خانواده صاحب كارم گفتم من به خاطر پول اينجا كار ميكنم. وقتي پول نباشد و نتوانم براي بچههايم يا خانه چيزي بخرم، براي چه بايد اينجا كار كنم؟ البته تا پيش از قطع شدن اينترنت شرايط نسبتا خوبي بود و حقوقم را سر وقت ميگرفتم ولي در روزهاي بحراني وضع تغيير كرد.» جنگ نظم زندگي بچهها را هم به هم زد. مدرسهها مجازي شدند و پسر سميرا كه گوشي تلفن همراه نداشت، عملا از درس عقب ميماند. «توانايي خريد گوشي براي پسرم را نداشتم. حدود دو، سه ماه بچهام نتوانست با مدرسه ارتباط برقرار كند و از درسهايش عقب ماند و همين باعث افسردگي و ناراحتياش شده بود، اما سختترين بخش جنگ فقط اينها نبود. ترس، وارد خانه شده بود و بيشتر از همه خودش را در رفتار پسرم نشان ميداد. همهمان ميترسيديم، ولي چون من مادر بودم، بنابراين پسرم كه ميترسيد وظيفه داشتم به او بگويم نميترسيم و قوي هستيم. با تمام اين حرفها باز ميترسيد و تا صداي غرش جنگنده يا موشك ميآمد، پاها و دستانش ميلرزيد، رنگش سرخ ميشد و تب ميكرد. ميگفت جنگ شد، الان همه چيز از بين ميرود و موشك به همه ما برخورد ميكند. به هر حال همه اين وحشت را داشتيم كه نكند امروز يا فردا بميريم.» كار تعطيل و درآمد قطع شد؛ هزينهها هم بالا رفت و سميرا و خانوادهاش ناچار شدند از چيزهايي بگذرند كه پيش از آن بخشي از زندگي روزمرهشان بود. «ما واقعا از خيلي چيزهاي زندگي زديم. شده بود سه، چهار ماه نتوانيم براي خانه يك كيلو گوشت يا يك مرغ بخريم.» براي پرداخت قسطها و بدهيها، وسايل خانه را يكييكي فروخت. «لباسشويي خانهام را فروختم، ميز آرايش يا آينه و كنسولي كه داشتم را هم فروختم. خيلي از وسايل خانهام حتي وسايل آرايش و بهداشتي كه از وقتي آرايشگر بودم و داشتم را فروختم. هر چيزي كه دم دستم ميآمد را ميفروختم تا خرج زندگي را بدهم و جلوي كسي دست دراز نكنم حتي دوچرخه بچهام را.» در خانه سميرا هم فشار مالي جنگ، بچهها را نگران و او وهمسرش را كلافه كرده بود. مثلا وقتي بچه چيزي ميخواست و آنها نميتوانستند برايش تهيه كنند، تنش بيشتري ميان اعضاي خانواده شكل ميگرفت. پسرش كه از عقب ماندن از درسهايش نگران بود، مدام ميگفت همه همكلاسيهايش قبول ميشوند و خودش مردود خواهد شد. «هميشه خدا در خانه ما اختلاف و درگيري بود. پسرم به من ميگفت و من هم به همسرم فشار ميآوردم كه اين يا آن را بخر و نهايتا هم ناراحتي پيش ميآمد. من و همسرم حتي سواد هم نداريم تا بتوانيم كار بهتري پيدا كنيم. الان يك كار ساده با گوشي هم بخواهيد انجام دهيد بايد سواد داشته باشيد، بنابراين همزمان با جنگ و از دست دادن كار، حتي امكان پيدا كردن كار جديد هم محدود بود.»
اين روزها دوباره كار ميكند، اما ميگويد بازگشت به شرايط قبل از جنگ به اين سادگي نيست. «اگر بخواهم زندگي الانم را با قبل از جنگ مقايسه كنم و مثلا بگويم چه چيزي را از دست دادم بايد به آرامشمان اشاره كنم. مهمترين چيزي كه از دست داديم، آرامش بود. وضعيت مالي و كاريام هم ديگر مثل قبل از جنگ نشد. درست است كه الان دوباره كار ميكنم، ولي چند ماه طول كشيد تا مجدد مشغول شوم و الان هم كه كار ميكنم، به زور در حال پرداخت بدهيهاي گذشته و جبران آن هستم، چون آن زمان درآمد نداشتيم، مجبور بودم نسيه خريد كنم، بنابراين اگر اوضاع حتي همينطور پيش برود هم شايد چندين ماه طول بكشد كه برگرديم به روزهاي قبل از جنگ. البته شايد از نظر مالي برگرديم به روزهاي قبل، اما از نظر روحيه فكر نميكنم، چون جنگ براي كشور ما ضررهاي زيادي داشت و عزيزان زيادي را از دست داديم كه آن هم قابل جبران نيست.» نگران آينده است و اگر كسي روبهرويش بنشيند و بگويد چه كمكي از دستش براي سميرا برميآيد، از پول بلاعوض حرف نميزند. خواستهاش بيشتر شبيه فرصتي براي دوباره ايستادن روي پاي خودش است. «اگر شرايطش وجود داشته باشد، طوري كمك كند كه حداقل بتوانم وام بگيرم و مشكلاتم را خودم حل كنم. نه اينكه مثلا كسي باشد كه بگويم به من پول مفت بده، نه! ولي حداقل كمك كند وامي بگيرم كه دستكم بتوانم آن وسايل ضرورياي كه فروختم را دوباره بخرم. يخچال خانهام از چند ماه پيش خراب است آن را تعمير كنم. اگر چنين وامي به من پرداخت شود، كار ميكنم و ماه به ماه آن را برميگردانم.»
روزهاي سخت پروين
زندگي پروين، زن سرپرست خانوار ديگري كه پاسخ سوالات «اعتماد» را داده است هم قبل از جنگ در يك سالن آرايشگاه خلاصه ميشد. آرايشگاه خانه اميدش بود مثل بقيه، صبح به صبح به آنجا ميرفت و منتظر مشتري مينشست تا شايد درآمدي براي گذران زندگي به دست بياورد. بخش مهمي از مشتريهاي او از طريق اينستاگرام او را پيدا ميكردند. پروين هم در اين سالها ياد گرفته بود كه خدمات سالن را در پست يا استوري اينستاگرام آرايشگاه معرفي كند. با شروع جنگ و قطع شدن اينترنت، همان راه ارتباطي او با مشتريهايش هم از بين رفت. «بعد از جنگ، مشتريهايم كم شدند و حالا با اينكه اينترنت هم وصل شده ولي هنوز هم مشتريها مثل قبل نيستند.» درآمدي كه حالا دارد با سفارشهاي محدود به دست ميآورد، شايد براي بخشي از خرج روزمره كافي باشد، اما براي سرپا نگه داشتن آرايشگاه نه. وقتي همه خدمات سالن كامل نباشد، مشتري هم ممكن است سراغ جاي ديگري برود، بنابراين حالا دغدغه اصلي پروين اين است كه بتواند دوباره وسايل و خدمات مورد نياز سالن را فراهم كند تا مشتريهايش را از دست ندهد. «الان فقط به اين فكر ميكنم كه مبلغي داشته باشم تا بتوانم تمام خدمات آرايشگاه را تكميل و كموكاستيهايش را برطرف كنم كه مشتريهايم را از دست ندهم.» مشكلات مالي پروين هنوز در خانه باقي ماندهاند. خريدهاي روزمره با قرض و بدهي انجام شده و درآمد فعلي هنوز اجازه نداده اين بدهيها تسويه شوند. «خيلي به سختي ميگذرد، چون درآمد كافي ندارم.» او هم گاهي براي تامين يك هزينه ضروري، حتي وسيلهاي كه خودش به آن نياز داشته است را هم فروخته و تبديل به پول كرده است. «شده گوشيام را كه نو بود، بفروشم و يك گوشي ارزانتر و دست دوم بگيرم تا بتوانم براي خرج ضروري بچهام لباس بخرم و هزينههايش را تامين كنم. اين شرايط خيلي روي رفتار من و همسرم تاثير گذاشته است. ديگر فرصتي نداريم كه حتي يكبار با هم بيرون برويم تا حالوهوايمان عوض شود. تمام فكرمان اين است كه چطور بتوانيم بدهيهايمان را پرداخت كنيم.» پروين مانند باقي زنان اين گزارش نيست و ميگويد كه سواد كافي دارد ولي بيشتر توان و توجه خود را روي كار خودش گذاشته و چندان با فضاي اينترنت و امكانات آن كار نكرده است. وقتي اين روزها را با قبل از جنگ مقايسه ميكند، بيش از هر چيز خلوت شدن سالن را به ياد ميآورد و اينكه وسايل چقدر گران شده است. خواسته پروين هم مانند برخي ديگر از اين زنان، خواستهاي كوچك است؛ اينكه ايجاد شرايط دريافت يك وام را داشته باشد تا بتواند روي پاي خود بايستد، بخشي از بدهيهايش را پرداخت و وسايل مورد نياز كار خود را خريداري تا كار كند و آن را تسويه كند.