شناسهٔ خبر: 79858529 - سرویس فرهنگی
نسخه قابل چاپ منبع: دفاع پرس | لینک خبر

بازخوانی رمان «از آموختن تا سوختن»/ ۳

مدیر مدرسه‌ای که درس وابستگی می‌داد

مدیر مدرسه‌ای که همه زندگیش را مدیون مقامات پهلوی می‌دانست این خوی وابستگی را به دانش‌آموزان منتقل می‌کرد و سعی داشت آن را نیز جیره‌خور رژیم پهلوی بدانند.

صاحب‌خبر -

به گزارش خبرنگار فرهنگ دفاع‌پرس، کتاب از آموختن تا سوختن، رمانی از حمیدرضا رحمانی‌زاده دهکردی است که ماجراهای مردی به نام رحمان عزیزی را از کودکی تا بزرگسالی روایت می‌کند و در خلال آن، شرایط سیاسی و فرهنگی دوره‌ی پهلوی و حوادث منتهی به انقلاب اسلامی را به تصویر می‌کشد. داستان این رمان اجتماعی ایرانی، در شبی سرد آغاز می‌شود؛ شبی که در آن رحمان تصمیم می‌گیرد خاطرات خود را از دوران کودکی و جوانی ثبت کند.

سوختن

به مناسبت آغاز هفته دفاع مقدس بخش‌هایی از این کتاب را مرور می‌کنیم:

پدر حسن ابروهایش را در هم کشید پره‌های دماغ‌اش را فراخ کرد و بعد رو کرده به مدیر و گفت: «آقا اگه نمی‌تونی یه مدرسه را اداره کنی بذار یکی که کار بلده بیاد. من ریش گرو گذاشتم پیش مقامات و هزار و یک امکانات برای مدرسه‌ی نهم آبان گرفتم، چون فکر می‌کردم قراره این جا، آدم حسابی تربیت بشه شما مدرسه‌ی شاهپور را ببین! هیچی نداره هیچی.»

اینها بچه‌اند! اتفاقاً بچه‌های آروم و سر به راهی‌اند. شما به بزرگواری خودتان ببخشید من هم اینها را تنبیه می‌کنم که براشون درس عبرتی بشه و تا قیام قیامت فراموش نکنن!

اینها بچه هستند قبول، اما پس شما اینجا چه کاره‌اید. آقا تربیت مهم‌تر از این چهار تا حرف «الف» و «ب» است. اگه خدای نکرده زبونم لال چشم بچه کور می‌شد.

مدیر تا چشم‌اش به من افتاد یک لگد محکم به من زد و گفت: آدمت می‌کنم!

آقای احمدیان معلم ورزش گفت: «آقا» حالا که بحمدالله به خیر گذشته شما گذشت بفرمایید اینها یک غلطی کردن الان همه شون دور از جون مثل سگ پشیمونن تعهد ازشون می‌گیریم می‌ذاریم رو پرونده شون.

حسن با شرمندگی سرش را زیر انداخته بود. سه خراش حدود ده سانتیمتری روی صورتش دیده می‌شد.

باشه! این دفعه را گذشت می‌کنم، اما اگه یک دفعه دیگه دیدم از این غلط‌های زیادی کردن می‌دم مدرسه رو روی سرشون خراب کنن.

بعد رو کرد به حسن و گفت: تو هم آدم قحطی بود اومدی با چند تا بچه‌ی بی‌تربیت آسمون جل دوست شدی.

حسن بغض کرده بود.

پدر حسن با مشایعت مدیر بیرون رفت مدیر از اینکه ایشان منت بر سر آنها و مدرسه گذاشته و قدم رنجه کرده کلی سپاسگزاری کرد و اینکه امیدوار است سایه‌ی ایشان همیشه بر سرشان باشد و رهنمود بفرمایند و راهنمایی کنند. مدیر با دلخوری برگشت رو کرد به حسن و بقیه‌ی بچه‌ها و گفت برید سر کلاس فقط عزیزی بمونه.

به نظرم در یک موقعیت دوگانه گیر کرده بود. از این طرف پیش ما تحقیر شده بود از طرف دیگر پشت ظاهر خشن‌اش و توله سگ و کره‌خر‌هایی که می‌گفت قلب مهربانی داشت. این را بار‌ها ثابت کرده بود. رو کرد به من گفت:
«آخه عزیز من می‌اومدی به مردانی می‌گفتی اونم نردبون رو می‌برد کیف رو در می‌آورد. این چه آلم شنگه‌ای بود راه انداختی.

برای لحظه‌ای ساکت شد و بعد گفت: برو سر کلاسات

چشم آقا.

سر ظهر که داشتم از کنار دفتر رد می‌شدم ناخوداگاه متوجه شدم که نقل مجلس معلم‌ها حکایت آن پیشنهاد من است بنابراین حساس شدم و در حالی که به تابلوی اعلانات نگاه می‌کردم گوش ایستادم یکی از معلم‌ها حکایت نحوه‌ی بیرون آوردن کیف پشمی را به وسیله‌ی گریه با آب و تاب تعریف می‌کرد و دیگران قاه‌قاه می‌خندیدند. خاطرم هست یکی از معلم‌ها گفت: به نظر من به جای تنبیه این بچه باید به او جایزه بدهند.

حسن زنگ آخر شرمگین پیشام آمد و کلی عذرخواهی که تقصیر من نبود. با این استدلال که چاره‌ای نداشته و البته که آن کار گریه آوردن و تصمیم جمعی هم از همان اول کار اشتباهی بود و جالب‌تر این بود که این اشتباه را دقیقاً بعد از گوشمالی پدر فهمیده بود. درست مثل همان تواب زمان شاه که با گلسرخی محاکمه شد و در هنگام دستگیری گفته بود بازداشت او سیلی محکمی بود که او را از خواب بیدار کرد و باعث شد که او همه چیز را درست آنگونه که هست ببیند. شاید هم بیداری آن ضعیفه حاصل نوازش‌های مرحوم آرش تهرانی بود که با زبان بی‌زبانی به او گفته بود: عزیزم پاشو. هنگام بیداری است؟

بغض گلویم را گرفته است. انگار یک سطل آب سرد بر سرم ریخته‌اند. نگاهم دستان مدیر را دنبال می‌کند و با نگاه علیاری گره می‌خورد. احتمالاً او در نگاه می‌خواند که نمی‌خوای بیای بیرون دیگه، چون بعد از زنگ پیش‌ام می‌آید و می‌گوید: اگه بخوای اذیت کنی به آقای مدیر می‌گم.

من فقط بغض کرده‌ام با ناراحتی می‌گویم کاری باهات ندارم من اصلاً از این جور کتاب‌ها خوشم نمی‌یاد. مال خودت نامرد.

اما واقعیت این است که چشمم کتاب را گرفته است. نام کتاب عظمت بازیافته است و پر از عکس‌های قشنگ عالم بچگی قواعد خاص خود را دارد. احتمالاً علیاری می‌داند که اگر الان هم چیزی به او نگویم دیگر هوایش را نخواهم داشت و در فوتبال باید همیشه دروازه بایستد و در بازی یار و پارگیری ما دست کم تا مدتی که حافظه‌ی کوتاه مدت ما مسئله را از یاد ببرد. جایی نخواهد داشت. شاید با سبک و سنگین این مسائل یا با معذب شدن وجدان کودکانه‌اش چند قدم جلو می‌رود بعد بر می‌گردد و می‌گوید رحمان چقدر پول داری؟

من هم پنج تومن دارم تو دو تومنت رو بده من هم پنج تومن‌ام را می‌گذارم. روش دو تا کیک و بیبسی می‌خریم و می‎خوریم بعد من چند تا عکس کتاب را در می‎آورد و می‌دهمش به تو به نظرم تقسیم منصفانه‌ای است.

نوشابه و کیک را با هم می‌خوریم. بعد او کتاب را بر می‌دارد انگشت شستش را خیس می‌کنند و بی‌مهابا ورق می‌زند عکس‌هایی را بالاخره انتخاب می‌کندشان یکی عکس جنگاور‌هایی است که از یک نردبان دارند وارد قلعه‌ای می‌شوند. یکی عکس چند طیاره است که روی شهر اعلامیه می‌ریزند و چند عکس جالب دیگر عکس‌ها را به صورت نامنظم و کچ و کوله از کتاب در می‌آورد. از اینکه کتاب را به این صورت لت و پار می‌کند دلم می‌سوزد. جرات نمی‌کنم به او بگویم که صبر کند تا به خانه‌ی ما برویم و آنجا با قیچی این عکس‌ها را درست و مرتب جدا کند، چون می‌ترسم نظرش عوض شود و کتاب را به من ندهد. بالاخره کاچی بهتر از هیچی است. کتاب را می‌گیرم و آن را فاتحانه زیر بغل می‌گذارم پیش از اینکه از مدرسه خارج شویم، مدیر متوجه ما می‌شود. نزدیک‌تر می‌آید و به علیاری می‌گوید کتاب دست این چه کار می‌کند!

علیاری از شدت ترس و اضطراب سرخ شده است. با لکنت می‌گوید: آقا اجازه... آقا اجازه... به به... به زور ازمون گرفت.

البته اینکه من آن را به زور گرفته باشم دور از ذهن مدیر نبود. من پیش از این آن قدر آتش سوزانده بودم که خواسته یا نخواسته و به مصداق شیار کج زیر سر گاو پیر است در معرض سوءظن قرار داشتم از خدا پنهان نیست از شما چه پنهان تا آن زمان به قول معروف فقط از دیوار صاف بالا نرفته بودم همسایه‌های اطراف مدرسه را عاصی کرده بودم از بس زنگ در خانه‌ها را زده و در رفته بودم یا مثلاً انداختن لانه‌ی زنبور که در بالای در آبدارخانه وجود داشت برای استحصال عسل که باعث شد اکبر را زنبور‌ها حسابی نیش بزنند. ایده‌ی من بود. اما وجداناً اون آدامسی که به صندلی آقای بختیاری چسبانده بودند کار من نبود. با پنجر کردن موتور گازی آقای فرامرزی معلم کلاس دوم هم همین طور، اما او، چون در گمانه زنی‌های خود در کلاس خودش به نتیجه‌ای نرسیده بود حالا دامنه‌ی ظن را به کلاس سوم کشانده بود و بعید نمی‌دانست که پای با سابقه‌ها از جمله رحمان عزیزی در این یک قلم هم گیر باشد. یا به عنوان عامل یا مشوق با خط دهنده یا ایده پرداز.

طبیعی بود که معلم‌ها و مدیر تمامی تلاش خود را می‌کردند همه چیز امن و امان باشد. خدای نکرده کلاس از نظم نیفتد، اما قاعده و قانون بچگی با این قاعده و قانون رسمی به قول معروف تومنی هفت صنار توفیر داشت. ما در محیط باز بزرگ شده بودیم حالا باید درست یک ساعت دست به سینه در کلاس روی صندلی بنشینیم انگار قرار است روی یک تابه‌ی داغ بنشینیم، چون مدام وول می‌زدیم سر کلاس حوصله‌مان با آن درس دادن‌های خشک و رسمی سر می‌رفت و شیطنت‌های از این دست قدری مدرسه را قابل تحمل می‌کرد. بی‌دلیل نبود که همه با صدای زنگ درست مثل بازی راگبی که از چهار سو یک دفعه همه می‌پرند روی توپ ما همه به طرف درب خروجی گله‌ای هجوم می‌بردیم.

با این وصف طبعاً یکی از دلمشغولی‌های مهم ما در کلاس پیدا کردن نقاط امن و تحت کنترل برای بازیگوشی بود. معلمان ابتدایی برخلاف معلمان راهنمایی و دبیرستان کمتر در کلاس قدم می‌زدند. آنها معمولاً پشت میز می‌نشستند فقط گاهی برای نوشتن چیزی بر تخته سیاه بلند می‌شدند؛ بنابراین ما در نقاط کور یا به اصطلاح حوزه‌ی استحفاظی خود که غالباً ردیف‌های به کلاس بود آزادی‌هایی داشتیم که نهایت استفاده را در جهت تفریح و دست انداختن همه چیز می‌کردیم و نتیجه‌ی منطقی این گرد و خاک‌های کودکانه کنک از پس کتک بود و جریمه از پس جریمه جریمه‌ی بچه بودن» جریمه‌ی نرفتن در کسوت گشاد آدم بزرگ‌ها، جریمه‌ی نرفتن زیر بار آموزش‌های شاق و بی معنی البته معلمین با شعوری هم بودند که اذیت و آزار ما را تحمل می‌کردند با شوخی‌های خودمان را به خودمان بر می‌گرداندند و با زبان خودمان با ما حرف می‌زدند.

یادم هست یک روز معلم کلاس دوم مان آقای فرامرزی نیامد و به جای او آقایی آمده بود به نام جلالی. جلالی به نظر می‌آمد که آدم شل و وارفته‌ای است و صورت مهربان‌اش نشان می‌داد که می‌شود سر به سرش گذاشت. ضمن اینکه قانون معلم یک روزه هم جالب بود؛ ما هر کاری که دلمان می‌خواست می‌کردیم معلم هم زیاد توجه نمی‌کرد، چون می‌دانست یک مدت کوتاهی سر کلاس است و فقط آمده که کلاس بی‌معلم نباشد؛ بنابراین بعید بود اسم و فامیل بچه‌های شیطان را یادداشت کنند با ضربدری جلوی اسم کسی بگذارد یا به کسی کره خر یا پدر سوخته بگوید با دانش آموزی را با اردنگی بیرون بیندازد یا خودکار لای انگشت کسی بگذارد با باترکه‌ی دوسه روز در آب خیس خورده به کف دست کسی بزند و در این شرایط عرصه برای شیطنت گشوده بود گشودنی معلمین این چنینی در آن مدت کوتاه معمولاً درس نمی‌دادند.

فقط از بچه‌ها سؤالاتی می‌کردند و یا می‌گفتند کسی از روی کتاب بخواند و دیگران گوش بدهند. سر درس فارسی با بچه‌ها قرار گذاشتیم که هر چیزی معلم گفت بخوانید برای خنده به اول هر کلمه میم اضافه کنیم زنگ اول فارسی داشتیم آقای جلالی گفت: خوب حالا به نظر شما چکار کنیم یکی از بچه‌ها گفت: آقا اجازه از روی کتاب بخونیم، معلم گفت: شما از هر کجا درستان هست بخونید و بقیه گوش بدن.

پسرک گفت: آقا اجازه می‌شه به جای ما رحمان بخونه.

معلم گفت: بله

حالا این آقا رحمان کی هست؟ دستم را بلند کردم گفت بخون ببینیم چه کار می‌کنی.

انتهای پیام/ 161

∎​