شناسهٔ خبر: 79848541 - سرویس فرهنگی
نسخه قابل چاپ منبع: روزنامه اعتماد | لینک خبر

وطن يعني رفيق

اسدالله امرايي

صاحب‌خبر -

رمان «رفقاي من» نوشته هشام مطر، نويسنده‌ امريكايي- ليبيايي است كه سال ۱۹۷۰ در نيويورك به دنيا آمده. اين كتاب با ترجمه احسان كرم‌ويسي در نشر بيدگل منتشر شده. اين داستان از وداعي ساده در ايستگاه راه‌آهن شروع مي‌شود، اما طولي نمي‌كشد كه به لايه‌هاي عميق‌تري از دوستي، تبعيد، حافظه، سياست و گذشته شخصي مي‌رسد. راوي در لحظه جدا شدن از رفيق قديمي‌اش، نه ‌فقط رابطه‌اي طولاني، بلكه بخشي از زندگي و تاريخ مشترك‌شان را مرور مي‌كند. «رفقاي من» بيش از هر چيز درباره فاصله‌هايي است كه ميان آدم‌ها، شهرها و سال‌ها شكل مي‌گيرد و هميشه هم به‌ سادگي توضيح ‌دادني نيست. تاريخ معاصر ليبي و رنج جانكاه دوري از وطن، در رمان «رفقاي من» به قلم هشام مطر از سطح يك گزارش سياسي فراتر رفته و به مرثيه‌اي باشكوه براي جواني از دست ‌رفته در غربت بدل شده است. اين اثر روايتگر زندگي خالد، جواني است كه در دهه هشتاد ميلادي براي تحصيل از بنغازي به لندن مي‌رود، اما يك حادثه خونين در مقابل سفارت ليبي او را براي هميشه در خاك بريتانيا زمين‌گير مي‌كند. هشام مطر كه خود طعم تلخ ناپديد شدن پدرش را چشيده، در اين كتاب با نثري كه ميان سكوت و فرياد در نوسان است، نشان مي‌دهد كه چگونه يك گلوله مي‌تواند مرزهاي جغرافيايي را به ديوارهايي نفوذناپذير تبديل كند. داستان در طول يك پياده‌روي طولاني در خيابان‌هاي لندن شكل مي‌گيرد؛ جايي كه خالد پس از بدرقه دوستش حسام، سي سال خاطره، ترس و وفاداري را زير باران پاييزي مرور مي‌كند. رفاقت ميان خالد، مصطفي و حسام نه يك انتخاب ساده، بلكه تنها ريسمان اتصالي است كه آنها را در ميان توفان‌هاي سياسي خاورميانه و سرماي انزواي لندن، زنده نگه داشته است. تجربه تبعيد در نگاه مطر صرفا دوري از خانه نيست، بلكه نوعي فروپاشي دروني و تدريجي هويت است كه در آن فرد نه به سرزمين جديد تعلق مي‌يابد و نه راهي براي بازگشت به گذشته دارد.  اين رمان را مي‌توان پيروزي حافظه بر فراموشي دانست؛ هشام مطر در اين اثر نشان مي‌دهد كه وطن بيش از آنكه يك قطعه زمين روي نقشه باشد، در حافظه مشترك رفقايي جان مي‌گيرد كه با هم خنديده‌اند، با هم ترسيده‌اند و در نهايت با هم پير شده‌اند. او با تركيب واقعيت‌هاي تاريخي و تخيل درخشانش، سوالي بنيادين را در ذهن مخاطب مي‌كارد: وقتي تمام پل‌هاي پشت سر ويران شده‌اند، آيا مي‌توان در كلمات و دوستي‌ها خانه جديدي بنا كرد؟ رمان «رفقاي من» پاسخي است تلخ و در عين حال صميمي به اين پرسش؛ كتابي كه از مرزهاي ليبي فراتر مي‌رود و به زباني جهاني، از دردي سخن مي‌گويد كه هر انساني در جست‌وجوي تعلق و پيوند، آن را با تمام وجود حس مي‌كند. «البته هيچ ‌وقت نمي‌شود با قاطعيت گفت در دل آدم‌ها چه مي‌گذرد، چه در دل خودمان، چه در دل آشنايانمان و شايد مخصوصا در دل آنها كه بهتر از همه مي‌شناسيمشان. اما حالا كه اينجا در طبقه بالاي ايستگاه كينگزكراس ايستاده‌ام و رفيق قديمي‌ام حُسام زُوّا را مي‌بينم كه آرام از وسط سالن رد مي‌شود، حس مي‌كنم تا عمق وجودش را مي‌بينم. انگار تمام اين بيست سالي كه با هم رفيق بوده‌ايم، او را خوب ورانداز و سبك‌سنگين كرده‌ام و از قضا تازه الان، درست بعد از خداحافظي، است كه تصوير واقعي‌اش دارد برايم روشن مي‌شود. شايد خيلي هم طبيعي باشد كه وقتي رفاقتي يك‌باره بي‌دليل به پايان مي‌رسد يا آرام‌آرام سرد مي‌شود يا يكسره از بين مي‌رود، تغييري كه آن لحظه حس مي‌كنيم به ‌نظرمان ناگزير برسد. انگار تقديري بوده كه از مدت‌ها پيش به سوي ما مي‌آمده، مثل كسي كه از دور به ‌طرفمان مي‌آيد و چهره‌اش را وقتي به جا مي‌آوريم كه ديگر خيلي دير شده و نمي‌توانيم راهمان را بكشيم و برويم. تا به‌ حال هيچ‌ كس اينقدر به قلبم نزديك نبوده. حالا كه نگاهش مي‌كنم، حالا كه دارد مي‌رود سمت قطاري به مقصد پاريس، همانجا كه سال‌ها پيش وقتي حتي فكرش را هم نمي‌كرديم با هم آشنا شديم، مطمئنم باري ناپيدا در سينه‌اش دارد، درست وسط قفسه سينه و به گمانم حتي از اين فاصله هم مي‌توانم سنگيني‌اش را احساس كنم.»