شناسهٔ خبر: 79821851 - سرویس اجتماعی
نسخه قابل چاپ منبع: بهار | لینک خبر

روایتی از هم‌زیستی با یک شکنجه‌گر بی‌رحم؛

زونا چگونه بی‌صدا آغاز می‌شود؟

صاحب‌خبر -
هدفی که پشت نوشتن این سطرهاست، ساده اما حیاتی است: ایجاد شناخت و آگاهی از علائمی که پیش از طغیان پوستی بیماری سر باز می‌کنند؛ تا شاید این شناخت باعث شود دیگران این زنگ خطرهای اولیه را جدی بگیرند و زمان طلایی درمان را از دست ندهند.

نشانه‌هایی در تاریکی؛ آغاز مورمورهای بی‌پاسخ

برای این ویروس یک نام انتخاب کرده‌ام: «شکنجه‌گر بی‌رحم». شاید در نگاه اول اغراق‌آمیز به نظر برسد، اما اگر کسی تنها چند روز با درد آن سر کند، چرایی این نام‌گذاری را درک خواهد کرد. زونا پیش از آنکه نشانه‌های خود را به سطح پوست بکشد، حمله را از درون آغاز می‌کند.

چند شب قبل از اینکه هرگونه لکه یا ضایعه‌ای دیده شود، بدنم سیگنال‌هایی می‌فرستاد که معنایشان را نمی‌فهمیدم. هنگام خواب احساس مورمور شدن عجیبی داشتم؛ گویی دسته‌ای مورچه روی پوستم راه می‌رفتند. این حس مدام تکرار می‌شد و خوابم را به هم می‌ریخت؛ چند بار بیدار می‌شدم، چراغ را روشن می‌کردم و دنبال چیزی روی بدنم می‌گشتم، اما اثری از هیچ‌چیز نبود.

دو روز پیش از ظاهر شدن ضایعات، دردهای تیرکشنده‌ای در ناحیه گردن و پشت سرم شروع شد؛ دردهایی نبض‌دار که هر چند ثانیه یک‌بار، چه در حالت نشسته و چه خوابیده، وجودم را تکان می‌داد. سرانجام اولین ردپا روی پوستم نشست: دو نقطه کوچک قرمز. با خودم فکر کردم احتمالاً جای یک گزش حشره ساده است و اهمیتی ندارد؛ غافل از اینکه آن دو نقطه، پیش‌درآمد ماجرایی بود که تعریف من را از واژه «درد» تغییر داد.

ورود مهمان ناخوانده
روز بعد، بیماری نقاب از چهره برداشت. پزشک ابتلا به زونا را تأیید کرد و آنجا بود که پازل مورمورها و دردهای مرموز چند روز قبل کامل شد. تاول‌ها تنها در یک سمت بدنم پدیدار شدند، اما بحران اصلی به پوست ختم نمی‌شد؛ ماجرا درگیری عصب‌ها بود.

سوزش، بی‌حسی موضعی و تیر کشیدن‌های مداوم آغاز شد. درمان با داروی ضدویروس (والاسیکلوویر) کلید خورد و این قرص‌ها شدند روزنه امید من برای مهار ویروس. با این حال، درگیری با ویروس قواعد خودش را داشت.

جهنمِ ساعت‌های سه و چهار صبح
سخت‌ترین پرده این نبرد، در روز ششم تجربه شد؛ حوالی ساعت‌های سه، چهار و پنج صبح؛ درست در لحظاتی که بدن انسان محتاج عمیق‌ترین آرامش خواب شبانه است، بستر من تبدیل به میدان جنگ شده بود. دردهای عصبی از ناحیه کتف و گردن مثل شوک‌های الکتریکی هر چند ثانیه یک‌بار فرود می‌آمدند: یک لحظه درد شدید، چند ثانیه سکوت و دوباره همان شوک.

هم‌زمان با این دردها، تاول‌های پوستی شروع به سوزش می‌کردند. برای توصیف این حس، تصویری روشن‌تر از این ندارم: انگار پوستت را مستقیم روی شعله اجاق گاز نگه داشته‌اند. می‌سوزد، لحظه‌ای برای رهایی عقب می‌کشی، و دوباره ناخواسته روی آتش برمی‌گردی. این چرخه مدام تکرار می‌شد؛ سوزش پوست، تیر کشیدن گردن و پشت سر، چند ثانیه سکوت، و تکرار از نو. در آن سکوت سحرگاه، تنها کاری که از دستم برمی‌آمد، تحمل کردن بود.

وقتی درد، زبان مشترک مغز و تن می‌شود
با گذشت چند روز، پدیده عجیبی رخ داد: بدنم داشت یاد می‌گرفت چطور با این درد مدارا کند. نه به این معنا که رنج از میان رفته بود؛ بلکه مغز الگو و زمان‌بندی درد را شناخته بود. دردی که روزهای اول گیج‌کننده و غیرقابل‌تحمل می‌نمود، حالا به حریفی شناخته‌شده بدل گشته بود. شاید مسیر بهبود در بیماری‌های فرساینده از همین نقطه آغاز می‌شود؛ دردی که کم نشده، اما انسانی که دیگر آدم روز اول نیست و تاب‌آوری متفاوتی پیدا کرده است.

پیامی که بدن پشت دردهای پنهان می‌گذارد
بسیاری از ما در روزمرگی‌هایمان زیر آواری از فشارهای روانی، اضطراب‌های اقتصادی، دغدغه‌های کاری و بی‌خوابی‌های ممتد زندگی می‌کنیم. اگرچه استرس دلیل منفرد و مستقیمی برای فعال شدن ویروس زونا نیست، اما پیوند روان و سیستم ایمنی انکارناپذیر است.

ما آن‌قدر به خودمان تکرار می‌کنیم: «چیزی نیست، حالم خوب است»، که فراموش می‌کنیم کالبدمان هم سقفی برای تحمل دارد. گاهی یک بیماری فقط یک اختلال بالینی نیست؛ یک ترمز اضطراری است که هشدار می‌دهد سلامت، دارایی باارزشی است که نباید فقط در روزهای از دست رفتنش قدرش را بدانیم.

این روایت ثبت شد تا رنج یک بیمار، برای دیگری به شناخت بدل شود؛ تا اگر فردا روزی کسی نشانه‌های مبهمی شبیه به این را در بدن خود حس کرد، آن را ساده نگیرد و قبل از پیشروی ویروس اقدام کند. و از همه مهم‌تر، در میانه این همه هیاهو، یادمان باشد گاهی مکث کنیم، نفس عمیقی بکشیم و حالِ خودمان را بپرسیم.

به قلم: امین نوروزی