صاحبخبر - آمریکا از شورای حقوق بشر سازمان ملل بیرون رفت. این خبر، درست یک روز پس از گزارشی منتشر شد که در آن، «دلایل معقولی» برای مسئولیت نیروهای آمریکایی در دو حمله به ایران یکی به مدرسهای در میناب و دیگری به مجموعهای ورزشی در لامرد مطرح شده بود. آنچه در ادامه میآید، کوششی است برای فهم این «یک روز» و برای فهم چیزی که در آن «یک روز» پنهان شده است.
آمریکا از شورای حقوق بشر سازمان ملل بیرون رفت. این، در ظاهر یک تصمیم سیاسی است؛ در عمق، یک رخداد هستیشناختی. و فاصله میان این دو را باید در «زمان» جست. یک روز پیش از این خروج، هیئت حقیقتیاب مستقل سازمان ملل گزارش خود را منتشر کرده بود: «دلایل معقولی» وجود دارد که نیروهای آمریکایی در دو حمله به ایران یکی به مدرسه شجره طیبه در میناب، دیگری به مجموعه ورزشی در لامرد مسئول بودهاند، و این حملات میتواند مصداق جنایت جنگی باشد.
تصمیمها را میتوان به تعویق انداخت؛ واکنشها را نه. هر واکنش، زمانِ خود را با خود دارد و زمانِ این واکنش، دقیقاً همان «فردا»ی گزارش بود. گویی آمریکا، بهجای آنکه پاسخی برای گزارش بیندیشد، فقط یک راه داشت: از صحنه بیرون برود. و همین «بیرون رفتن»، خودش پاسخ بود.
مردی که از آینه گریخت
برای فهم آنچه در نیویورک گذشت، باید از یک تصویر کهن آغاز کرد تصویری که در تاریخ اندیشه، قدمتی به درازای خودِ اندیشه دارد. آینه، در فلسفه، فقط یک شیء نیست؛ یک موقعیت است. موقعیتی که در آن، انسان با خودش روبهرو میشود.
و اینجا، به یاد مردی میافتم که خودش، تجسم زنده همین لحظه بود: آلکیبیادس سیاستمدار، سخنور و فرمانده جنگی آتن (حدود ۴۵۰ تا ۴۰۴ پیش از میلاد). از خاندان اشرافی آلکمیونید، شاگرد سقراط، و حاضر در نبردهای آبودوس و کوزیکوس و شهربندان بیزانتیوم. افلاطون، در رسالهای که به نام اوست «آلکیبیادس» گفتوگویی میان سقراط و او را روایت میکند. در آن گفتوگو، سقراط آینه را به دستش میدهد تا خود را ببیند: چشم برای دیدن خود، به سطحی نیاز دارد که تصویرش را بازتاب دهد؛ و روح نیز، برای شناختن خویش، باید در «جزء الهی» خود بنگرد.
اما آلکیبیادس این درس را هرگز در زندگی به کار نبست. در آتن به توهین به مقدسات متهم شد و به اسپارت گریخت. در اسپارت، رایزن جنگی شد و در چند لشکرکشی علیه زادگاه خود، اسپارتیان را همراهی کرد. اما در اسپارت هم دشمنان نیرومندی یافت و به ایران رانده شد. در ایران، رایزن ساتراپ ایرانی تیسافرنس شد. سپس به آتن بازگشت و باز دشمنانش او را به تبعید فرستادند. و سرانجام، در فریگیه، بهدست دشمنانش ترور شد.
آلکیبیادس، مردی که سقراط آینه را به دستش داده بود، عمری از آینه گریخت. از آتن به اسپارت، از اسپارت به ایران، از ایران به آتن، و باز به تبعید تا در غربتی دور، کشته شد. و این، درست همان درامی است که در نیویورک تکرار شد. آمریکا، ناگهان با «تصویرِ» خود روبهرو شد تصویری که در آن، نه «مدافع حقوق بشر»، که «ناقض حقوق بشردوستانه» بود. و این تصویر، آنقدر با تصویر آرمانیاش فاصله داشت که نتوانست تحملش کند. پس از مقابل آینه گریخت و سرنوشت آلکیبیادس، در انتظار اوست.
تقارن داوری، یا شرط بنیادین عدالت
شورای حقوق بشر، در بنیاد خود، بر اصلی استوار بود که در فلسفه حقوق از کانت تا رالز بهاشکال گوناگون صورتبندی شده است: تقارن داوری. این اصل میگوید هیچکس نمیتواند در دادگاهی قاضی باشد، مگر آنکه بپذیرد خود نیز در معرض داوری همان دادگاه باشد. کانت، در «بنیاد مابعدالطبیعه اخلاق»، این را «صورتبندی جهانشمول» نامید: معیار عمل، باید آنقدر جهانشمول باشد که بتوانی بخواهی به قانونی عام بدل شود. و این جهانشمولی، در حقوق بینالملل، به «اصل برابری حاکمیتها» بدل شد اصلی که هیچ دولتی را فراتر از قانون نمیشناسد.
اما این اصل، ریشهای عمیقتر هم دارد. جان رالز، در «نظریه عدالت»، از پرده جهل سخن گفت: قاعده عادلانه آن قاعدهای است که اگر نمیدانستی در کدام جایگاه میایستی قاضی یا متهم، قوی یا ضعیف، حاکم یا محکوم باز هم آن را برمیگزیدی. این، آزمون نهایی عدالت است: آیا این قاعده را میپذیرفتی، اگر جای هر یک از طرفین بودی؟
و آمریکا، در برابر این آزمون، شکست خورد. تا وقتی در جایگاه قاضی بود، شورا را میپذیرفت؛ اما در لحظهای که در جایگاه متهم نشست، از آن بیرون رفت. و این، اعترافِ نهایی است: قاعدهای که خودت نوشتهای، اگر بر خودت اعمال شود، دیگر نمیپذیری.
حقوق بشردوستانه، آینهای که در جنگ شکست و اینجا باید به لایهای عمیقتر از حقوق بشر پرداخت لایهای که در زمان جنگ، به آزمون نهایی مدعیان بدل میشود: حقوق بشردوستانه بینالمللی همان قواعدی که در کنوانسیونهای ژنو (۱۹۴۹) و پروتکلهای الحاقی آن (۱۹۷۷) تدوین شده است. این حقوق، نه درباره «صلح» است و نه درباره «حقوق بشر» در معنای عام؛ درباره رفتار در جنگ است همان چیزی که در سنت حقوقی، حقوق در جنگ (jus in bello) مینامند.
حقوق بشردوستانه بر دو اصل استوار است: اصل تفکیک و اصل تناسب. اصل تفکیک میگوید در جنگ باید میان «رزمنده» و «غیرنظامی»، و میان «هدف نظامی» و «مال غیرنظامی» فرق گذاشت. حمله به غیرنظامیان حتی در جنگ ممنوع است. و اصل تناسب میگوید خسارت جانبی یک حمله نباید بیش از «مزیت نظامی مورد انتظار» باشد. اگر حملهای سود نظامی ناچیزی داشته باشد اما صدها غیرنظامی را بکشد، آن حمله «نامتناسب» است و در نتیجه، جنایت جنگی.
و اکنون، به گزارش هیات حقیقتیاب بازگردیم. حمله به مدرسه شجره طیبه در میناب و مجموعه ورزشی در لامرد این دو، نه «هدف نظامی» بودند، نه «مرکز فرماندهی»، نه «انبار سلاح». مدرسه، جای آموزش کودکان بود؛ مجموعه ورزشی، جای ورزش جوانان. در هر دو مورد، اصل تفکیک بهروشنی نقض شده است. و نقض اصل تفکیک، در حقوق بینالملل کیفری بهویژه در اساسنامه رم (۱۹۹۸)جنایت جنگی محسوب میشود.
و اینجاست که به یک پارادوکس بنیادین میرسیم. آمریکا، در قبال نظام ژنو همان نظامی که این حملات نقض آن هستند یکی از معماران اصلی است. در ۱۸۶۳، آبراهام لینکلن «دستورالعمل لیبر» را صادر کرد نخستین قانون مدون جنگ در جهان مدرن، که بعدها بنیاد حقوق بشردوستانه بینالمللی شد. آمریکا در کنفرانس ۱۸۶۴ ژنو حاضر بود و در ۱۸۸۲ کنوانسیون ۱۸۶۴ را تصویب کرد. و در کنفرانس ۱۹۴۹ ژنو که چهار کنوانسیون اصلی حقوق بشردوستانه را تدوین کرد آمریکا یکی از مشوقان و شرکتکنندگان اصلی بود، و در ۱۹۵۵ این چهار کنوانسیون را تصویب کرد.
اما در قبال نظام رم همان نظامی که باید این حملات را داوری کند موضعی کاملاً وارونه دارد. آمریکا در کنفرانس رم در ۱۹۹۸ رأی مخالف داد یکی از تنها هفت کشور مخالف. در ۲۰۰۰، کلینتون اساسنامه را امضا کرد اما آن را به سنا نفرستاد. در ۲۰۰۲، دولت بوش رسماً اعلام کرد که آمریکا قصد ندارد به آن بپیوندد یعنی عملاً امضا را پس گرفت. و کنگره آمریکا قوانینی تصویب کرد که صلاحیت دیوان کیفری بینالمللی بر اتباع آمریکایی را رد میکند. و در ۲۰۲۶، وزیر خارجه آمریکا اعلام کرد که واشینگتن در صدد «برچیدن» این دیوان است.
پس پارادوکس این است: آمریکا قواعد جنگ را ساخت، اما از دادگاهی که آن قواعد را اجرا کند، گریخت. آینه را خودش بنیان نهاد، اما نتوانست در آن بنگرد. وقتی نوبت به حقوق بشردوستانه رسید همان قواعدی که خود یکی از معماران اصلیاش بود از قاب بیرون رفت. و این، فقط نقض قواعد نیست؛ خیانت به میراثی است که خود بنیان نهاده بود. کسی که آینه را میسازد، مسئولیت سنگینتری در قبال دیدن دارد چون او نه فقط از آینه، بلکه از ساخته خودش میگریزد. و این، عمیقترین شکل فرار است: فرار از خویش، در آینهای که خویش ساخته است.
تبارشناسی فرار از آینه به خود
اما این فرار، ریشهای عمیقتر دارد. آمریکا، در دو دهه گذشته، بارها دیگران را به «نقض حقوق بشر» متهم کرده است: ایران، چین، روسیه، کره شمالی، ونزوئلا، سوریه و دهها کشور دیگر. این اتهامها در ظاهر یک «سیاست» بود؛ در باطن، یک سازوکار هویتی. آمریکا، از راه نامیدن دیگران، خود را میساخت. هر بار که کشوری را «ناقض حقوق بشر» مینامید، در واقع میگفت: «من ناقض حقوق بشر نیستم.»
این، همان چیزی است که در فلسفه اگزیستانسیالیسم، تعریف خود از راه نفی دیگری مینامند. ژانپل سارتر، در «هستی و نیستی»، نشان داد که آگاهی همواره از راه «نفی» شکل میگیرد. من، آن چیزی هستم که «تو» نیستم. و در سطح سیاسی، این «نفی» به یک سازوکار قدرت بدل میشود: قدرت، هویت خود را با نامیدن دیگری بهعنوان «شر» میسازد.
اما این، ریشهای هگلی دارد. هگل، در «پدیدارشناسی روح»، از دیالکتیک ارباب و برده سخن گفت: خودآگاهی تنها در بازشناسی شکل میگیرد. انسان برای آنکه «من» باشد، به «دیگری» نیاز دارد که او را «من» بشناسد. اما اگر آن «دیگری» را نابود کنی، دیگر کسی نمیماند که تو را بهرسمیت بشناسد و در نتیجه، خودت هم «من» نخواهی بود. ارباب، در لحظهای که برده را بهطور کامل تحت سلطه میگیرد، خودش برده نیاز به برده میشود. و آمریکا، در لحظهای که دیگری را به «شر مطلق» بدل میکند، خودش را از «بازشناسی» محروم میکند و در نتیجه، هویتش را نیز از دست میدهد.
این، فقط یک استراتژی سیاسی نیست؛ یک اقتصاد روانی است. آمریکا، با نامیدن دیگران به «نقض حقوق بشر»، خود را از آینه پنهان میکرد. هر نامی که به دیگری میداد، خودش را از دیدن خود معاف میکرد. اما اکنون با گزارش میناب و لامرد آینه برای نخستین بار به سمت خودش چرخیده است. و آمریکا، با خروج از شورا، یک کار میکند: آینه را به جای دیگری برمیگرداند. یعنی از «دیدن خود» به «دیدن دیگری» میگریزد گویی آینه فقط برای دیگران نصب شده است. آلکیبیادس هم همین کار را کرد: هر بار آینهای در برابرش نهادند، از آن گریخت به اسپارت، به ایران، به تبعید، و سرانجام به مرگ.
تعبیر وزارت خارجه، یا نقشه فرار
وزارت خارجه آمریکا، در توجیه این خروج، شورا را متهم کرد که «ادبیات ضدآمریکایی» را ترویج میکند و در برابر «رژیمهایی که به سرکوب مردم متهم هستند»، رویکردی مماشاتگرایانه دارد.
این جمله، از منظر تحلیل گفتمانی، یک اعتراف پوشیده است. بگذارید آن را نه بهعنوان یک سخن سیاسی، بلکه بهعنوان یک گزاره فلسفی بخوانیم.
آمریکا، شورا را «ضدآمریکایی» مینامد. اما این، نه توصیفی از شورا، که توصیفی از تصویر خودِ آمریکا در شورا است. آمریکا نمیگوید «شورا از ما متنفر است»؛ میگوید «شورا ما را آنگونه که هستیم میبیند و ما این دیدن را تحمل نمیکنیم.» و این، یک وارونگی روانی است: خصومت، از جانب تصویر به آینه منتقل میشود. آنکه از دیدن میگریزد، دیدن را «خصومت» مینامد.
این، همان چیزی است که در روانشناسی، فرافکنی مینامند. اما فرافکنی فقط یک مکانیزم روانی نیست؛ یک سازوکار هستیشناختی است. امانوئل لویناس، فیلسوف فرانسویلیتوانیایی، در «کلیت و بینهایت»، از چهره دیگری سخن گفت: چهره دیگری ما را به مسئولیت فرا میخواند. دیگری، پیش از هر چیز، «چهرهای» است که ما را مخاطب قرار میدهد و این «خطاب»، بنیاد اخلاق است. اما وقتی ما چهره دیگری را با «برچسب» میپوشانیم، دیگر «چهرهای» نمیبینیم؛ فقط یک «مقوله» میبینیم. و در همین پوشاندن، اخلاق را از میان برمیداریم. آمریکا، با نامیدن دیگری به «ناقض حقوق بشر»، چهره دیگری را از میان برداشته است و با این کار، «امکان اخلاق» را نیز.
آمریکا، شورا را متهم به «مماشات با سرکوبگران» میکند. اما این، نه توصیفی از شورا، که تصویر خودِ آمریکا در آینه است. کدام کشور، در دهههای اخیر، بیشتر از آمریکا با «رژیمهای سرکوبگر» مماشات کرده است؟ کدام کشور، بیشتر از آمریکا، در سکوت، از دولتهایی حمایت کرده که مردم خود را سرکوب میکنند؟ این پرسش، پرسشی است که خودِ آینه مطرح میکند. و هر بار که آمریکا دیگری را به «مماشات» متهم میکند، در واقع خودش را متهم میکند.
آمریکا میگوید «خارج میشویم». اما این، نه یک خروج، که یک اعتراف: «ما نمیتوانیم در آینه نگاه کنیم. پس آینه را ترک میکنیم.» و این، نخستین بار نیست. آمریکا پیشتر از دیوان کیفری بینالمللی خارج شده بود. پیشتر از پیمانهای متعدد دیگری. هر بار به بهانه «تبعیض»؛ هر بار به واقعیتِ «فرار از آینه». و این، یادآور جمله فریدریش نیچه است: کسی که با هیولاها میجنگد، باید مراقب باشد که خودش هیولا نشود. و اگر تو برای مدت طولانی به مغاک خیره شوی، مغاک نیز به تو خیره خواهد شد. آمریکا، قرنهاست که به مغاک خیره شده است. و مغاک، اکنون در آینه، به او خیره شده است.
آینه و مدعیان دروغین حقوق بشر
و اکنون، آینه چهره واقعی مدعیان حقوق بشر را برای جهانیان آشکار کرده است. آمریکا، کشوری که خود را «مدافع حقوق بشر» مینامید، یک روز پس از گزارش جنایات جنگی احتمالیاش در ایران، از شورای حقوق بشر بیرون رفت. این، نه یک «تصمیم سیاسی»، که یک اعتراف هستیشناختی است: «ما نمیتوانیم در آینه نگاه کنیم، چون میدانیم چه خواهیم دید.» همان آینهای که سقراط در «آلکیبیادس» افلاطون توصیف کرد آینهای که روح در آن خود را میبیند اکنون به روی آمریکا گرفته شده است، و آمریکا بهجای نگریستن، از صحنه گریخته است.
به مردم جهان از آمریکای لاتین تا آفریقا، از آسیا تا خاورمیانه باید گفت: این، چهره واقعی کسانی است که سالها با زبان «حقوق بشر» و «حقوق بشردوستانه» سخن گفتند. آنان نه از سر «اخلاق» سخن میگفتند، که از سر «قدرت»؛ نه برای «حمایت از مظلومان»، که برای «مدیریت آنان». آنان، وقتی مدرسهای در میناب ویران میشود و مجموعهای ورزشی در لامرد به خاک و خون کشیده میشود، از شورای حقوق بشر بیرون میروند نه چون شورا «تبعیضآمیز» است، بلکه چون شورا برای نخستین بار آنان را در آینه نشان داد.
و این، یادآور جمله پریمو لوی، نویسنده ایتالیایی و بازمانده آشویتس، است: اگر اینها انسان نیستند، پس چه کسی انسان است؟ لوی در «آیا اینها انسان هستند؟» از شاهدان سخن گفت کسانی که رنج را دیدهاند اما نمیتوانند آن را بهطور کامل روایت کنند. و در برابر آنان، غرقشدگان ایستادهاند کسانی که رنج بردهاند اما صدایشان به ما نمیرسد. آینه، در اینجا، نقش «شاهد» را بازی میکند: آینه رنج «غرقشدگان» را برای ما روایت میکند نه بهطور کامل، بلکه تا آنجا که میتواند. و آمریکا، با فرار از آینه، از «شهادت» میگریزد نه از «شهادت» به معنای حقوقی، که از «شهادت» به معنای اخلاقی. و این، عمیقترین شکست است: شکست در برابر «چشم»، شکست در برابر «گواهی».
آینه، دروغ را نگه نمیدارد. آینه فقط حقیقت را نشان میدهد. و حقیقت این است: کسی که از آینه میگریزد، خود را دروغین ساخته است.
آنچه آمریکا بهدنبال آن است
پرسش بنیادین این است: «آمریکا بهدنبال چیست؟» و پاسخ، از دل آنچه گذشت، آشکار میشود. آمریکا سه چیز میخواهد و هر یک، یک خواسته فلسفی است، نه فقط یک «خواسته سیاسی».
نخست، فرار از تقارن. آمریکا میخواهد قاضی باشد، نه متهم. اما «تقارن داوری» میگوید: قاضی، تنها در صورتی قاضی است که خود نیز در معرض قضاوت باشد. آمریکا این تقارن را برنمیتابد. پس از دادگاهی که در آن خودش در جایگاه متهم مینشیند، بیرون میرود. این، نه یک «تصمیم سیاسی»، که یک گزیر روانی است: قاضی از دادگاهی که خودش در آن محاکمه میشود، میگریزد. و این، یادآور مفهوم پرده جهل رالز است اما بهشکل وارونه. رالز میگفت عادلانه آن است که «خود را در جای هر کس بگذاری». آمریکا در برابر این آزمون شکست خورد. وقتی «خود را در جای دیگری» گذاشت، آینه را ترک کرد.
دوم، حفظ قاب. آمریکا از ابتدا در قاب «مدافع حقوق بشر» ایستاده بود. اما این قاب با انتشار گزارش میناب و لامرد ترک خورد. اگر آمریکا در شورا میماند، باید درباره این ترک پاسخ میداد. با خروج، آمریکا در واقع قاب را از صحنه بیرون میبرد. و این، یک راهبرد پدیدارشناختی است: آنچه در صحنه نیست، دیده نمیشود. و آنچه دیده نمیشود، انکار میشود. قاب، خارج از قاب، وجود ندارد. و اگر آمریکا در صحنه نباشد، قاب هم نمیشکند. اما این یک خطای معرفتی است. ادموند هوسرل، بنیانگذار پدیدارشناسی، نشان داد که «آگاهی همواره آگاهی از چیزی است» و چیزی که از آگاهی غایب باشد، «ناخودآگاه» میشود، نه «نابود». قاب، حتی وقتی آمریکا از صحنه خارج میشود، همچنان در آگاهی جهانیان باقی میماند و فقط «پنهان» میشود، نه «از میان رفته».
سوم، بیمجازات ماندن. آمریکا از ابتدا خود را «فراتر از قانون» میدانست. اما این «فراتر بودن» تا زمانی دوام میآورد که کسی آن را به چالش نکشد. اکنون که هیئت حقیقتیاب آن را به چالش کشیده است، آمریکا با خروج در واقع میگوید: «من در این دادگاه حاضر نمیشوم. و اگر حاضر نشوم، محاکمهای در کار نیست.» و این، یک راهبرد هستیشناختی است: فرار از خودِ امکان محاکمه. آمریکا نه از شورا، که از امکان داوری میگریزد. و این، عمیقترین ترس قدرت است: نه ترس از مجازات، که ترس از امکان مجازات.
یک پایان، یا یک آغاز؟
شورای حقوق بشر، پس از خروج آمریکا، چه میشود؟ پاسخ، از منظر فلسفی، روشن است: شورا با خروج آمریکا نه ضعیفتر میشود، بلکه شفافتر. چون آنچه شورا را ضعیف میکرد، حضور کشوری بود که خودش در معرض داوری بود اما نمیخواست داوری شود. با خروج آمریکا، شورا از یک «تناقض ساختاری» آزاد میشود: دیگر عضوی در آن نیست که هم در جایگاه قاضی بنشیند و هم از جایگاه متهم بگریزد.
و این، یک درس کهن را تأیید میکند: دادگاه با حضور متهم معتبر است، نه با حضور قاضی. دادگاهی که متهم در آن حاضر نمیشود، دادگاهی است که حکمش در غیاب صادر میشود. آمریکا با خروج از شورا، در واقع خودش را در غیاب محکوم کرده است. و این، یک پارادوکس بنیادین است: فرار از داوری، خود یک داوری است. آنکه از دادگاه میگریزد، در واقع میپذیرد که محکوم است. سکوت، اعتراف است. و فرار، حکم.
زمان، آینه نهایی
در پایان، یک نکته زمانشناختی که در تمام این ماجرا نهفته است. آمریکا یک روز پس از انتشار گزارش از شورا خارج شد. این «یک روز»، نه یک تصادف است، نه یک شتاب. یک زمانبندی دقیق است. اگر آمریکا از قبل تصمیم به خروج گرفته بود، میتوانست پیشتر خارج شود. اما این تصمیم درست یک روز پس از گزارش گرفته شد. یعنی گزارش نه یک «بهانه»، که علت بود. یعنی آینه نه یک «زمینه»، که دلیل بود.
زمان، همیشه آینه نهایی است. تصمیمهایی که در لحظههای حساس گرفته میشوند، نشان میدهند چه چیزی در ذهن تصمیمگیرنده «علت» بوده است. اگر آمریکا از شورا خارج میشود نه پیشتر، نه پستر، بلکه درست یک روز پس از گزارش آنگاه این خروج دیگر یک «سیاست» نیست؛ یک واکنش است. واکنشی به آینهای که در آن تصویری دیده که نمیتواند بپذیرد.
نتیجهگیری
و در نهایت، آینه همیشه برنده است. چون آینه نه یک «نهاد»، که یک واقعیت است. نهادها را میتوان ترک کرد. واقعیت را نه. واقعیت، حتی وقتی کسی به آن نگاه نمیکند، همچنان وجود دارد. و آینه، حتی وقتی ک
سی از آن میگریزد، همچنان تصویر را نگه میدارد. آمریکا امروز از شورا خارج شد. اما از آینه نمیتواند خارج شود.
و این، عمیقترین درس این ماجراست: قدرت همواره با یک «انتخاب» روبهروست نه انتخاب میان «بودن» و «نبودن»، بلکه انتخاب میان «دیدن» و «نادیدن». آنکه در آینه مینگرد، خود را میبیند و میپذیرد. و آنکه از آینه میگریزد، خود را از دست میدهد نه بهدست دیگری، بلکه بهدست خودِ نادیده. هر فرار از آینه، یک فرار از خویش است. و هر فرار از خویش، یک نیستی. آمریکا امروز از شورا خارج شد. اما این خروج نه یک «پیروزی»، که یک باخت هستیشناختی است. باخت به آن آینهای که هرگز نمیشکند آینهای که در آن، هر برچسبی که به دیگری میزنیم، در واقع به خودمان میزنیم. و این، درسی است که تاریخ بارها و بارها به قدرتها داده است درسی که هیچکدام هرگز از آن نگرفتهاند. و آلکیبیادس، که در غربت، در فریگیه، بهدست دشمنانش ترور شد، بهترین شاهد این مدعاست: آنکه از آینه بگریزد، در غربت میمیرد.
∎