به گزارش «خبرنامه دانشجویان ایران»؛ صبح امروز، حیاط مدرسه برای حدود یک میلیون و ۱۵۴ هزار دانشآموز کلاس اولی در سراسر کشور رنگ و حال دیگری داشت؛ کودکانی که برای نخستینبار کیفهای نو را به دوش انداختند، دست پدر و مادر را گرفتند و وارد مدرسه شدند تا نخستین فصل از مسیر رسمی تعلیم و تربیت خود را آغاز کنند.
امروز، ۳۰ شهریورماه، زنگ «جشن شکوفهها» در مدارس کشور نواخته میشود؛ مراسمی که هر سال بهانهای است برای آشنایی کلاساولیها با فضای مدرسه، معلم، همکلاسیها و محیطی که قرار است بخش مهمی از سالهای کودکی آنها را در خود جای دهد.
این مراسم قرار بود ۳۱ شهریورماه برگزار شود، اما به دلیل همزمانی این روز با وفات حضرت معصومه(س)، برگزاری جشن شکوفهها به امروز، ۳۰ شهریورماه، منتقل شد تا با حضور رییس جمهور نخستین حضور دانشآموزان کلاس اولی در مدرسه در فضایی بانشاط و همراه با جشن و شادی رقم بخورد.
کیفهای نو و چشمهایی که همهجا را میپایید
جلوی در مدرسه، هر کودکی قصه خودش را داشت؛ یکی با شوق جلو میرفت و مدام از مادرش میپرسید «کلاس من کجاست؟»، دیگری دست پدر را رها نمیکرد و با نگاهی محتاط اطراف را میپایید.
کیفهای رنگارنگ، بطریهای آب کوچک، دفترهای تازه و مدادهایی که هنوز رد تراش روی آنها باقی مانده بود، تصویر مشترک بسیاری از کلاساولیهای امروز بود.
یکی از مادرها در حالی که بند کیف فرزندش را مرتب میکرد، گفت: «از صبح خودش ذوق داشت که بیاید مدرسه، اما من بیشتر از خودش استرس داشتم. نمیدانم وقتی از من جدا شود چه کار میکند.»
کودک اما چند قدم آنطرفتر ایستاده بود و با کنجکاوی به حیاط مدرسه نگاه میکرد؛ انگار نگرانیهای مادر هنوز برایش چندان جدی نبود.
خداحافظیهایی که برای بعضیها سختتر بود
لحظه جدا شدن از والدین برای بعضی کودکان ساده نبود.
صدای گریه چند کودک از گوشه حیاط شنیده میشد. بعضیها مادر را صدا میزدند و بعضی دیگر حاضر نبودند دستشان را از دست پدر جدا کنند.
یکی از پدرها چند دقیقهای کنار در مدرسه ماند. فرزندش مدام برمیگشت و نگاهش میکرد. پدر هم لبخند میزد و با اشاره دست تلاش میکرد به او اطمینان بدهد که همه چیز خوب است.
در همان حیاط، اما کودکی دیگر با هیجان برای مادرش دست تکان داد و همراه معلم وارد کلاس شد؛ تفاوتی که نشان میداد هر کودک، نخستین تجربه مدرسه را به شیوه خودش آغاز میکند.
اولین دیدار با معلم
داخل کلاس، نیمکتها مرتب کنار هم قرار گرفته بودند و روی هر میز، دفتر و مدادهایی دیده میشد که قرار بود نخستین نوشتههای مدرسهای کودکان روی آنها شکل بگیرد.
معلم با لبخند به استقبال دانشآموزان آمد و تلاش کرد فضای کلاس را از حالت رسمی خارج کند.
برای بسیاری از بچهها، این نخستین بار بود که یک بزرگسال خارج از خانواده قرار بود ساعتهایی از روز را با آنها بگذراند، به پرسشهایشان پاسخ دهد و قدمبهقدم خواندن، نوشتن و حساب کردن را به آنها آموزش دهد.
یکی از دانشآموزان وقتی وارد کلاس شد، با کنجکاوی به تخته نگاه کرد و از معلم پرسید: «اینجا اسم منو مینویسید؟»
معلم لبخند زد و گفت: «بله، امروز همه با هم اسمهامون رو مینویسیم.»
شاید همین جمله ساده، برای کودکی که هنوز با مفهوم مدرسه آشنا نشده، نخستین تصویر از دنیای تازهای باشد که قرار است سالها در آن یاد بگیرد.

مدرسهای که قرار است خانه دوم شود
زنگ مدرسه که به صدا درآمد، والدین آرامآرام از حیاط فاصله گرفتند و کودکان در کلاسهای خود مستقر شدند.
برای برخی پدرها و مادرها، رفتن از مدرسه سختتر از چیزی بود که تصور میکردند. آنها چند دقیقه پشت در ایستادند، از پنجره کلاس را نگاه کردند و بعد با خیال اینکه فرزندشان در کنار معلم و دوستان جدیدش قرار دارد، مدرسه را ترک کردند.
یکی از مادرها میگفت: «فکر میکردم خودش خیلی راحت میرود، اما وقتی دیدم وارد کلاس شد، خودم بغضم گرفت. انگار همین دیروز بود که برای مهدکودک آمادهاش میکردم.»
برای خانوادهها، نخستین روز مدرسه فقط آغاز آموزش خواندن و نوشتن نیست؛ آغاز مرحلهای تازه از مستقل شدن کودک است. از امروز قرار است او بخشی از روز خود را بدون حضور مستقیم پدر و مادر سپری کند، مسئولیت وسایل شخصیاش را بپذیرد، با دوستانش ارتباط برقرار کند و قوانین یک محیط جمعی را بیاموزد.

اولین زنگ، اولین خاطره
کودکان اما بیشتر از آنکه به آینده فکر کنند، درگیر اتفاقهای همین امروز هستند؛ اینکه کنار چه کسی بنشینند، معلم چه شکلی است، زنگ تفریح چه زمانی است و قرار است چه چیزی در کلاس یاد بگیرند.
یکی از بچهها در حالی که مدادهایش را روی میز مرتب میکرد، به دوست کناریاش گفت: «من مداد رنگی هم آوردم.»
همین گفتوگوی ساده، شاید آغاز نخستین دوستی مدرسهای او باشد.
در گوشه دیگری از کلاس، کودکی هنوز به عکس خانوادگی کوچکی که داخل کیفش گذاشته بود نگاه میکرد. برای او فاصله خانه تا مدرسه شاید در همین چند ساعت، طولانیترین فاصلهای باشد که تاکنون تجربه کرده است.
از امروز، قصه مدرسه شروع میشود
نخستین روز مدرسه برای کلاساولیها ترکیبی از هیجان، کنجکاوی، ترس و شادی است؛ تجربهای که برای هر کودک شکل متفاوتی دارد.
یکی با گریه وارد مدرسه میشود و چند ساعت بعد با خنده بیرون میآید، دیگری از همان لحظه اول با دوستانش گرم میگیرد و شاید کودکی هم تا پایان روز دلش برای خانه تنگ باشد.
اما همه آنها امروز یک تجربه مشترک دارند؛ نخستین روزی که کیف مدرسه را به دوش انداختند، نخستین باری که پشت نیمکت نشستند و نخستین بار نام مدرسه را نه از زبان بزرگترها، بلکه از دل یک تجربه واقعی شنیدند.
امروز، زنگ «جشن شکوفهها» برای حدود یک میلیون و ۱۵۴ هزار کودک کلاس اولی در سراسر کشور به صدا آمد؛ کودکانی که شاید هنوز ندانند این روز چه اندازه در خاطرات آیندهشان ماندگار خواهد شد.

امروز برای آنها فقط یک روز در تقویم آموزشی نیست؛ روزی است که یک فصل تازه از زندگیشان آغاز شده است؛ فصلی با نخستین معلم، نخستین دوست، نخستین دفتر و نخستین قدمها در مسیر طولانی یادگیری.
و شاید سالها بعد، وقتی همین کودکان بزرگتر شدهاند، چیزی که از اولین روز مدرسه بیشتر از حروف و اعداد به یاد بیاورند، همین صبح باشد؛ صبحی با یک کیف نو، دستی که برای آخرین بار دست مادر یا پدر را فشرد و قدمی کوچک که آنها را وارد دنیای بزرگ مدرسه کرد.