سرویس دینواندیشه خبرگزاری کتاب ایران (ایبنا) – رضا دستجردی: میشل فوکو از تأثیرگذارترین متفکران نیمه دوم قرن بیستم است؛ اندیشمندی که آثارش مرزهای فلسفه، تاریخ، جامعهشناسی و نظریه سیاسی را درنوردید و شیوه فهم ما از مفاهیمی چون قدرت، دانش، حقیقت، سوژه و نهادهای مدرن را دگرگون کرد. اهمیت فوکو تنها در طرح مجموعهای از مفاهیم تازه خلاصه نمیشود، بلکه بیش از هر چیز در نوع پرسشهایی است که پیش روی علوم انسانی گذاشت؛ پرسشهایی از این جنس که چه سازوکارهایی تعیین میکنند چه چیزی «حقیقت» تلقی شود؟ قدرت چگونه در نهادهایی چون زندان، بیمارستان، مدرسه و نظام روانپزشکی عمل میکند؟ و انسان مدرن چگونه در شبکهای از دانشها و مناسبات قدرت به «سوژه» تبدیل میشود؟ چند دهه پس از مرگ فوکو، آثار او همچنان در مرکز بسیاری از بحثهای فکری درباره قدرت، بدن، هویت، نظارت و سازوکارهای کنترل در جوامع معاصر قرار دارد؛ حضوری ماندگار که هم نشانه نفوذ کمنظیر اندیشه اوست و هم دلیل استمرار مناقشه درباره میراث فکریاش. آنچه در پی میآید، ماحصل گفتوگوی ایبنا با فرهاد قربانزادهربطی است که «دیرینهشناسی عقل علمی میشل فوکو» اثر گری گاتینگ را به همت نشر کرگدن ترجمه کرده است.

فرهاد قربانزادهربطی
دهه هفتاد شمسی بود که فوکو در ایران مورد توجه قرار گرفت، اما امروز کمتر به او پرداخته میشود، گویی تب او فروکش کرده. فکر میکنید فوکو همچنان زنده و محل ارجاع است؟
ابتدا لازم است میان فروکش کردن تب فوکو و کاهش اهمیت وی تفکیک قائل شویم. این دو لزوماً معنای واحدی ندارند. طبیعی است که هیچ متفکری برای همیشه در مرکز توجه رسانهای و روشنفکری باقی نماند. هر اندیشهای دورهای از اقبال عمومی را تجربه میکند و سپس وارد مرحلهای آرامتر و عمیقتر میشود. به گمان من، درباره فوکو نیز دقیقاً همین اتفاق افتاده است. در ایران، دهه هفتاد و تا حدودی دهه هشتاد، دوران کشف فوکو بود. آثار او بهتدریج ترجمه شد و بسیاری از دانشجویان و پژوهشگران برای نخستین بار با مفاهیمی مانند گفتمان، قدرت، دیرینهشناسی، تبارشناسی و زیستقدرت آشنا شدند. در آن مقطع، فوکو تا اندازهای به یک جریان مسلط فکری و مرجع نظری غیرقابل اجتناب تبدیل شد؛ بهگونهای که گاهی حتی بدون مطالعه دقیق آثارش، نام او به عنوان رفرنسی برای تحلیل مسائل مختلف، خاصه مسائل سیاسی، به کار میرفت. این وضعیت البته مختص ایران نبود. در بسیاری از کشورها نیز در دهههای هشتاد و نود میلادی موجی از فوکوخوانی شکل گرفت. اما امروز، آن تب اولیه فروکش کرده است و این اتفاق الزاماً منفی نیست. هرگاه هیجان اولیه نسبت به یک متفکر کاهش پیدا میکند، امکان خواندن دقیقتر و انتقادیتر آثار او فراهم میشود. شاید امروز کمتر نام فوکو را در فضای عمومی بشنویم، اما مطالعاتی که درباره او انجام میشود، عموماً تخصصیتر و عمیقتر از گذشته است.
اگر از فضای ایران فاصله بگیریم و به آکادمیهای جهان نگاه کنیم، تصویر کاملاً متفاوتی میبینیم. فوکو همچنان یکی از پرارجاعترین متفکران علوم انسانی است. آثار او فقط در فلسفه خوانده نمیشود؛ جامعهشناسی، علوم سیاسی، حقوق، تاریخ، مطالعات فرهنگی، مطالعات جنسیت، انسانشناسی، مطالعات رسانه، مطالعات علم و فناوری، علوم تربیتی، معماری، جغرافیای انسانی و حتی پزشکی و بهداشت عمومی، همچنان از مفاهیم و روشهای او استفاده میکنند. این گستردگی نشان میدهد که فوکو دیگر صرفاً یک فیلسوف نیست، بلکه به بخشی از زبان مشترک علوم انسانی معاصر تبدیل شده است. شاید بتوان گفت علت ماندگاری فوکو نیز همین است. متفکرانی هستند که پاسخهای مهمی ارائه میکنند، اما با تغییر شرایط تاریخی، پاسخهایشان کارایی خود را از دست میدهد. فوکو بیش از آنکه پاسخ بدهد، پرسش تولید میکند. او به ما یاد میدهد چگونه نسبت به بدیهیترین امور نیز پرسشگر باشیم؛ چگونه آنچه را طبیعی، ضروری و ازلی به نظر میرسد، به عنوان پدیدهای تاریخی و قابل تغییر ببینیم. این شیوه اندیشیدن، برخلاف بسیاری از نظریههای دارای چارچوب بسته و متصلب، به مرور زمان رنگ کهنگی به خود نمیگیرد.
البته من معتقدم در ایران یک عامل دیگر نیز در کاهش اقبال عمومی به فوکو نقش داشته است. در سالهای نخست، بیشتر توجهها معطوف به مفاهیمی مانند قدرت، انضباط، زندان یا انقلاب ایران بود. اما پروژه فکری فوکو بسیار گستردهتر از اینهاست. فوکوی متأخر، که درباره مراقبت از خود، اخلاق، شیوههای زیستن و آفرینش خویشتن سخن میگوید، هنوز آنگونه که باید در ایران شناخته نشده است. درحالیکه اتفاقاً بسیاری از مسائل امروز ما را باید با همین آثار متأخر او فهمید. علت را میتوان در این یافت که به خاطر برخی ملاحظات، آثار متأخر فوکو امکان ترجمه و انتشار پیدا نکردهاند و فوکو عمدتاً در حد دو جریان فکری اولیه دیرینهشناسی و تبارشناسی باقی مانده است و فوکوی متأخر برای ما، فوکویی نامأنوس است. بنابراین، اگر منظور از زنده بودن، حضور در فضای رسانهای و مدهای روشنفکری باشد، شاید بتوان گفت تب فوکو تا حدی فروکش کرده است؛ اما اگر مقصود، تأثیرگذاری در تولید دانش و فهم مسائل بنیادین جهان معاصر باشد، به نظر من فوکو نه تنها زنده است، بلکه همچنان یکی از اثرگذارترین متفکران زمانه ماست. بسیاری از پرسشهایی که او نیم قرن پیش مطرح کرد، هنوز بیپاسخ ماندهاند و شاید به همین دلیل است که آثارش همچنان خوانده میشوند و هر نسل، فوکوی تازهای را کشف میکند.
پس فکر میکنید امروزه بازخوانی آثار و اندیشههای فوکو همچنان اهمیت دارد؟
اگر بخواهم از منظر دغدغههای شخصی خودم سخن بگویم، احساس میکنم اهمیت فوکو امروز بیش از هر چیز در دو حوزه آشکار میشود. نخست، فهم رنجهای خاموش انسان معاصر؛ رنجهایی که الزاماً در قالب فقر یا سرکوب ظاهر نمیشوند، بلکه در هیئت ملال، فرسودگی، احساس بیمعنایی و ازخودبیگانگی تجربه میشوند. فوکو به ما نشان میدهد که این رنجها صرفاً مسائل روانشناختی نیستند، بلکه با شیوه سازمان یافتن قدرت، دانش و عقلانیت در جامعه مدرن پیوند دارند. دوم، مسئله بازشناسی است. جهان امروز بیش از هر زمان دیگری شاهد مطالبات برای به رسمیت شناخته شدن است. افراد و گروههای اجتماعی بالأخص مطرودین و محذوفین و بهحاشیهراندهشدگان میخواهند دیده شوند، صدایشان شنیده شود و از حقوق برابر برخوردار باشند. این مطالبه، بیتردید، ضرورتی انکارناپذیر است. اما فوکو همزمان به ما هشدار میدهد که هر نظام بازشناسی، میتواند به نظامی برای طبقهبندی و مدیریت انسانها نیز تبدیل شود. به همین دلیل، او از ما میخواهد همواره نسبت به قدرتی که در دل حقیقت، هویت و حتی حقوق حضور دارد، حساس باشیم. لذا این دو مسئله، یعنی رنج انسان معاصر و پارادوکس بازشناسی، از مهمترین مسائل قرن بیستویکماند و به همین دلیل، اندیشه فوکو همچنان زنده است. شاید امروز دیگر درباره فوکو کمتر هیجانزده سخن گفته شود، اما دقیقاً به همین دلیل میتوان او را جدیتر خواند. بنابراین اگر بخواهم از زاویه دغدغههای شخصی خودم پاسخ بدهم، این دو مسئله باعث شده است که همچنان به فوکو بازگردم و احساس کنم اندیشه او نه تنها کهنه نشده، بلکه امروز حتی ضروریتر از گذشته است. نخست، مسئله رنج انسان معاصر و بهویژه آن چیزی است که من از آن با عنوان ملال (boredom) یاد میکنم؛ و دوم، مسئله بازشناسی (recognition) و نسبت آن با آزادی. به گمان من، بخش مهمی از اهمیت امروز فوکو در این است که هنوز میتواند ما را در فهم این دو مسئله بنیادین یاری کند.
نخست به صورتبندی نظری ملال میپردازیم. به شهادت تاریخ، رنج انسان در دورههای گذشته عمدتاً چهرهای آشکار داشت؛ جنگ، بیماری، قحطی، فقر، استبداد یا ناامنی. اما انسان امروز، دستکم در بسیاری از جوامع، با نوع دیگری از رنج مواجه است؛ رنجی که کمتر دیده میشود، اما شاید فراگیرتر از همیشه است. انسان معاصر بیش از هر زمان دیگری از امکانات ارتباطی، فناوری، آموزش و رفاه نسبی برخوردار است، اما همزمان با احساسی از تهیبودگی، فرسودگی، بیمعنایی و خستگی مزمن دستوپنجه نرم میکند. این همان چیزی است که من آن را ملال مینامم؛ رنج خاموش انسان مدرن. فوکو مستقیماً کتابی درباره ملال ننوشته است، اما به نظر من، کمتر متفکری به اندازه او توانسته سازوکارهای تاریخی و اجتماعی تولید این وضعیت را توضیح دهد. اهمیت فوکو در این است که رنج را از سطح روانشناسی فردی به سطح مناسبات قدرت منتقل میکند. او به ما نشان میدهد که بسیاری از احساساتی که ما آنها را صرفاً مشکلات شخصی تلقی میکنیم، در واقع محصول شیوه خاصی از سازمان یافتن زندگی اجتماعیاند. در جامعه مدرن، قدرت دیگر عمدتاً از طریق زور و سرکوب آشکار عمل نمیکند. قدرت، همانگونه که فوکو در مراقبت و تنبیه و سپس در آثار مربوط به زیستقدرت نشان میدهد، از طریق هنجارسازی، نظارت، ارزیابی و مدیریت زندگی عمل میکند. مدرسه، دانشگاه، بیمارستان، محیط کار، رسانهها و امروز حتی شبکههای اجتماعی، همگی در ساختن نوع خاصی از سوژه مشارکت دارند؛ سوژهای که دائماً باید خود را اصلاح کند، کارآمدتر باشد، سالمتر باشد، موفقتر باشد و حتی شادتر به نظر برسد.

به باور من، ملال دقیقاً در همین نقطه متولد میشود. انسان امروز بیش از آنکه زندانی باشد، مدیریت و دستکاری میشود. او بیش از آنکه با ممنوعیت مواجه باشد، با انبوهی از هنجارها و انتظارات روبهروست. گویی زندگی به پروژهای بیپایان برای مدیریت خویشتن تبدیل شده است. از همین رو، اگر بخواهیم رنج انسان معاصر را بفهمیم، دیگر نمیتوانیم فقط به روانشناسی یا اخلاق فردی بسنده کنیم؛ باید مناسبات قدرت، دانش و عقلانیت را نیز تحلیل کنیم. این دقیقاً همان کاری است که فوکو انجام میدهد.
دلیل دوم اهمیت فوکو برای من، مسئله بازشناسی است. در چند دهه اخیر، یکی از مهمترین مباحث فلسفه اجتماعی، نظریه بازشناسی بوده است. متفکرانی مانند اکسل هونت، با الهام از هگل، نشان دادهاند که انسان برای شکوفایی خویش نیازمند آن است که دیده شود، شنیده شود و از سوی دیگران به رسمیت شناخته شود. بخش مهمی از مبارزات اجتماعی معاصر نیز در همین چارچوب قابل فهم است؛ مبارزه برای خروج از وضعیت نامرئی بودن و دستیابی به منزلت اجتماعی و حقوقی. اما فوکو پرسشی عمیقتر مطرح میکند؛ پرسشی که به نظر من امروز بیش از هر زمان دیگری اهمیت دارد. او میپرسد چه سازوکارهایی تعیین میکنند که چه کسی اساساً قابلیت به رسمیت شناخته شدن پیدا کند؟ و مهمتر از آن، آیا خودِ بازشناسی همیشه رهاییبخش است؟ این پرسش، به نظر من، یکی از ژرفترین مداخلات فوکو در فلسفه سیاسی معاصر است. زیرا او نشان میدهد که هر نظام بازشناسی، همزمان نوعی نظام طبقهبندی نیز هست. هرگاه فردی به عنوان «شهروند»، «بیمار»، «مجرم»، «کودک»، «زن»، «مهاجر» یا هر عنوان دیگری به رسمیت شناخته میشود، همزمان وارد شبکهای از تعاریف، هنجارها و انتظارات نیز میشود. بازشناسی، اگرچه امکان دیده شدن را فراهم میکند، اما میتواند به تثبیت هویتها نیز بینجامد.

وفق این رهیافت، فوکو مخالف حقوق یا بازشناسی حق نیست؛ بلکه پا را یک قدم فراتر نهاده و نسبت به قدرتی که در دل آنها حضور دارد، حساس است. او به ما یادآوری میکند که گاهی خطرناکترین شکل قدرت، آن نیست که انسان را نامرئی میکند، بلکه آن است که او را کاملاً میشناسد، تعریف میکند و انتظار دارد مطابق همان تعریف زندگی کند. این مسئله امروز فقط یک بحث نظری نیست. ما در جهانی زندگی میکنیم که افراد و گروههای اجتماعی بیش از هر زمان دیگری خواهان دیده شدن و به رسمیت شناخته شدن هستند و این مطالبه، بیتردید، مطالبهای مشروع و ضروری است. اما در کنار این ضرورت، باید همواره مراقب باشیم که بازشناسی به طبقهبندی، حمایت به نظارت و هویت به قفس تبدیل نشود. این همان هشداری است که فوکو به ما میدهد.
از همین رو، تصور میکنم بازخوانی فوکو امروز بیش از آنکه بازگشت به یک متفکر کلاسیک باشد، تلاشی برای فهم وضعیت کنونی ماست. فوکو به ما نمیآموزد که چه بیندیشیم؛ به ما میآموزد چگونه نسبت به بدیهیترین امور نیز پرسشگر باشیم. او نشان میدهد آنچه امروز طبیعی، بدیهی، ضروری و تغییرناپذیر به نظر میرسد، اغلب محصول فرایندهای تاریخی و پیشایندی و مناسبات قدرت است و از همین رو، میتواند به گونهای دیگر نیز خوانده شود. اگر بخواهم در یک جمله اهمیت امروز فوکو را خلاصه کنم، میگویم: فوکو فیلسوف امکان است. او نه ما را به بدبینی دعوت میکند و نه به نفی عقل و مدرنیته؛ بلکه میکوشد امکانهای دیگری برای اندیشیدن، زیستن و سوژه بودن را پیش روی ما بگشاید. شاید به همین دلیل است که پس از گذشت بیش از چهار دهه از درگذشت او، هنوز پرسشهایش از بسیاری از پاسخهای زمانه ما زندهتر است.

شناخت اصحاب علوم انسانی از فوکو را چگونه ارزیابی میکنید؟
پاسخ به این سؤال نیازمند قدری تفکیک است. اگر بخواهم منصفانه قضاوت کنم، باید بگویم که امروز شناخت از فوکو در ایران، نسبت به دو دهه پیش، هم عمیقتر شده است و هم در برخی موارد همچنان سطحی باقی مانده است. به عبارت دیگر، ما هم با پیشرفت مواجه بودهایم و هم با برخی سوءبرداشتهای همیشگی. در دهه هفتاد و حتی بخشی از دهه هشتاد شمسی، فوکو بیش از آنکه خوانده شود، نقل میشد. بسیاری از مفاهیم او، مانند گفتمان، قدرت، اپیستمه، تبارشناسی یا زیستقدرت، وارد ادبیات علوم انسانی شد، اما گاه بدون آنکه منظومه فکری او به درستی فهم شده باشد. چرا که فهم درست و دقیق دوره تبارشناسی فوکو مستلزم شناخت دوره دیرینهشناسی وی بود که متأسفانه دومی، زودتر از اولی فراگیر شد. در بسیاری از موارد، چند مفهوم مشهور جایگزین مطالعه مستقیم آثار او شده بود. به همین دلیل، گاهی از فوکو تصویری ساخته میشد که با خود آثارش فاصله داشت. خوشبختانه امروز این وضعیت تا حدی تغییر کرده است. ترجمههای دقیقتر آثار فوکو، انتشار درسگفتارهای او در کلژ دو فرانس، افزایش پایاننامههای تخصصی و همچنین دسترسی پژوهشگران به ادبیات ثانویه، باعث شده است که خوانشهای عمیقتر و تخصصیتری از اندیشه او شکل بگیرد. بنابراین، اگر درباره پژوهشگران حرفهای علوم انسانی سخن بگوییم، بدون تردید شناخت از فوکو نسبت به گذشته بسیار دقیقتر شده است. اما از سوی دیگر، هنوز هم احساس میکنم چند سوءبرداشت اساسی درباره فوکو در فضای علوم انسانی ما وجود دارد. نخستین سوءبرداشت این است که بسیاری، فوکو را صرفاً نظریهپرداز قدرت میدانند. گویی تمام پروژه فکری او در کتاب مراقبت و تنبیه خلاصه میشود. در حالی که اگر سیر اندیشه او را از تاریخ جنون تا درسگفتارهای پایانی دنبال کنیم، خواهیم دید که پروژه او پیوسته در حال تحول است. فوکوی دیرینهشناس، فوکوی تبارشناس و فوکوی متأخر، هر یک پرسشهای متفاوتی را دنبال میکنند. آثار متأخر او درباره اخلاق، حکومتمندی، مراقبت از خود و شیوههای سوژهشدن، هنوز آنگونه که باید در ایران مورد توجه قرار نگرفتهاند. دومین سوءبرداشت، این است که گاهی فوکو را صرفاً منتقد قدرت یا حتی متفکری بدبین معرفی میکنند. حال آنکه به نظر من، اگرچه آثار او از تحلیل سازوکارهای قدرت آغاز میشود، اما در نهایت به مسئله آزادی میرسد. دغدغه اصلی فوکوی متأخر این است که انسان چگونه میتواند در دل همین مناسبات قدرت، شیوهای دیگر از زیستن را بیافریند. بنابراین، پروژه او صرفاً پروژهای سلبی نیست؛ بلکه واجد بعدی ایجابی نیز هست. سوءبرداشت سوم، که به نظر من بسیار مهم است، این است که هنوز گاهی فوکو را عقلستیز معرفی میکنند. این برداشت، بیشتر ناشی از خواندن او از منظر سنت فلسفه آلمانی است. در حالی که فوکو هرگز مخالف عقل نبود؛ او مخالف تصور جوهری، فراتاریخی و مطلق از عقل بود. او به جای سخن گفتن از عقلانیت، از عقلانیتها سخن میگوید؛ یعنی شیوههای تاریخی و متغیری که انسانها از طریق آنها جهان را سامان میدهند. به همین دلیل، پروژه او را باید نقد تاریخی عقلانیت دانست، نه نفی عقل.

یکی از ضعفهای مطالعات فوکو در ایران این است که هنوز ارتباط او با سنت تاریخ علم فرانسه، آنگونه که باید، شناخته نشده است. بسیاری فوکو را مستقیماً در کنار دریدا، دلوز یا پساساختارگرایی قرار میدهند، درحالیکه ریشههای فکری او را باید در آثاری چون باشلار، کانگیلم و کویره نیز جستوجو کرد. اتفاقاً کتاب «دیرینهشناسی عقل علمی میشل فوکو» از گری گاتینگ که ترجمه کردهام، دقیقاً از همین منظر اهمیت دارد؛ زیرا نشان میدهد که پروژه دیرینهشناسی فوکو چگونه از دل سنت تاریخ علم و فلسفه علم فرانسه سر برمیآورد و چرا بدون شناخت آن سنت، فهم پروژه فکری او ناقص خواهد بود. مشکل دیگر این است که گاهی با فوکو به صورت گزینشی برخورد میشود. هر پژوهشگری تنها آن بخشی از اندیشه او را که با موضوع تحقیقش سازگار است، برمیدارد و از بقیه پروژه فکری او غفلت میکند. نتیجه این رویکرد، شکلگیری فوکوهای متعدد است؛ فوکوی جامعهشناسان، فوکوی حقوقدانان، فوکوی معماران، فوکوی علوم سیاسی، فوکوی مطالعات فرهنگی و… . البته این تنوع تا حدی طبیعی است، اما اگر ارتباط این بخشها با یکدیگر دیده نشود، تصویری تکهتکه از اندیشه او به دست خواهد آمد. امروز بیش از هر زمان دیگری باید فوکو را به صورت یک پروژه فکری منسجم خواند؛ پروژهای که از پرسش درباره تاریخ حقیقت آغاز میشود، از تحلیل مناسبات قدرت عبور میکند و در نهایت به مسئله اخلاق، آزادی، مراقبت از خود و آفرینش شیوههای نوین زیستن میرسد.
القصه، اگر بخواهم در یک جمله پاسخ بدهم، میگویم شناخت فوکو در میان اصحاب علوم انسانی ایران نسبت به گذشته بسیار پختهتر شده است، اما هنوز با فهم همه ابعاد پروژه فلسفی او فاصله داریم. شاید زمان آن رسیده باشد که به جای تکرار چند مفهوم مشهور، بار دیگر خود آثار فوکو را با دقت و بدون پیشداوری بخوانیم؛ زیرا هنوز پرسشهای او بسیار گستردهتر از پاسخهایی است که تاکنون درباره او دادهایم.

ترجمه آثار فوکو چقدر درست و دقیق است؟
اگر بخواهیم منصفانه قضاوت کنیم، باید میان دو دوره از ترجمه آثار فوکو در ایران تمایز قائل شویم. ترجمههای اولیه، با همه ارزش و اهمیتی که در معرفی اندیشه فوکو داشتند، ناگزیر با دشواریهای فراوانی روبهرو بودند. اما امروز وضعیت بسیار متفاوت است و میتوان گفت که بخش مهمی از آثار اصلی فوکو با ترجمههای دقیق و قابل اتکایی در دسترس فارسیزبانان قرار گرفته است.
باید توجه داشت که ترجمه فوکو، برخلاف بسیاری از متفکران، صرفاً ترجمه واژهها نیست؛ ترجمه یک سنت فکری است. فوکو در تقاطع فلسفه، تاریخ، معرفتشناسی، تاریخ علم، زبانشناسی و علوم انسانی ایستاده است. افزون بر این، زبان او نیز در دورههای مختلف زندگی فکریاش تغییر میکند. زبان تاریخ جنون یا واژهها و چیزها با زبان مراقبت و تنبیه یا درسگفتارهای کلژ دو فرانس تفاوتهای قابل توجهی دارد. بنابراین، مترجم فوکو باید هم با زبان فرانسه آشنا باشد، هم با سنت فلسفه فرانسه و هم با ادبیات علوم انسانی. به همین دلیل، ترجمه آثار او یکی از دشوارترین پروژههای ترجمه فلسفی است.
شخصاً این دشواری را هنگام ترجمه کتاب «دیرینهشناسی عقل علمی میشل فوکو» تجربه کردم. این کتاب را بیش از چهارده سال قبل از انتشار آن ترجمه کرده بودم، یعنی در دورهای که بسیاری از آثار مربوط به دوره دیرینهشناسی فوکو هنوز به فارسی ترجمه نشده بود یا ترجمههای موجود چندان قابل اتکا نبود. در آن زمان، یافتن معادلهای دقیق برای مفاهیم کلیدی فوکو کار بسیار دشواری بود، زیرا هنوز نوعی اجماع ترجمهای در زبان فارسی شکل نگرفته بود. خوشبختانه در این سالها، با تلاش مترجمان برجستهای مانند افشین جهاندیده، نیکو سرخوش، فاطمه ولیانی و رضا نجفزاده، وضعیت بسیار بهتر شده است. امروز بخش عمدهای از آثار دوره دیرینهشناسی و تبارشناسی فوکو با ترجمههایی دقیقتر در اختیار پژوهشگران قرار دارد و همین امر امکان خواندن منسجمتر پروژه فکری او را فراهم کرده است. من نیز هنگام بازبینی و آمادهسازی نهایی ترجمه کتاب، کوشیدم تا حد امکان این وحدت رویه را حفظ کنم و معادلهای رایج و دقیقتر را با ترجمه خود تطبیق دهم.

با این حال، هنوز معتقدم ترجمه فوکو چیزی فراتر از واژهگزینی و معادلگذاری صرف است. گاهی یک معادل میتواند کل دستگاه مفهومی او را تغییر دهد. اجازه بدهید مثالی بزنم که در ترجمه کتاب با آن مواجه شدم. در کتاب «پیدایش درمانگاه»، فوکو از واژه فرانسوی regard استفاده میکند. در ترجمه انگلیسی، آلن شریدان در عنوان فرعی کتاب، این واژه را به medical perception ترجمه کرده و در بخشهای دیگر از واژه gaze بهره برده است. به همین دلیل، در بسیاری از پژوهشهایی که بر ترجمه انگلیسی تکیه دارند، نوعی دوگانگی در معادلگذاری به وجود آمده است. اما اگر مستقیماً به متن فرانسوی مراجعه کنیم، درمییابیم که فوکو در هر دو مورد از همان واژه regard استفاده کرده است. به همین دلیل، من و همچنین خانم فاطمه ولیانی در ترجمه فارسی، معادل «نگاه» را برگزیدهایم تا به مقصود اصلی فوکو نزدیکتر باشیم. این مثال نشان میدهد که گاهی اختلاف ترجمه، صرفاً اختلافی زبانی نیست؛ بلکه میتواند به تفاوت در فهم اندیشه فوکو منجر شود. به همین دلیل، من همیشه توصیه میکنم که پژوهشگران، اگر امکانش را دارند، دستکم ترجمههای فارسی را با متن فرانسوی یا در مواردی با چند ترجمه معتبر انگلیسی و فرانسوی مقابله کنند.
همانطورکه گفتم نباید ترجمه فوکو را به ترجمه واژگان تقلیل داد. آنچه بیش از هر چیز اهمیت دارد، انتقال شبکه مفهومی اوست. برای مثال، واژههایی مانند discours، épistémè، dispositif، énoncé، subjectivation یا gouvernementalité هر یک در بستر کل پروژه فکری فوکو معنا پیدا میکنند. اگر این شبکه مفهومی دیده نشود، حتی دقیقترین معادلهای واژگانی نیز ممکن است خواننده را به اشتباه بیندازند. به نظر من، یکی از نقاط قوت مطالعات فوکو در سالهای اخیر این بوده است که مترجمان کمتر به ترجمه لفظبهلفظ اکتفا کردهاند و بیشتر کوشیدهاند دستگاه مفهومی او را بازسازی کنند. این روند، بهویژه با ترجمه درسگفتارهای کلژ دو فرانس، بیش از پیش تقویت شده است.
درعینحال، هنوز هم معتقدم ترجمه آثار فوکو پروژهای ناتمام است. نه فقط به این دلیل که همه آثار او به فارسی ترجمه نشدهاند، بلکه به این دلیل که هر نسل از مترجمان، با توجه به پیشرفت مطالعات فوکویی، ممکن است معادلهای دقیقتر و خوانشهای تازهتری ارائه کند. فلسفه زنده، ترجمه زنده نیز میطلبد. اگر بخواهم در یک جمله جمعبندی کنم، باید بگویم که امروز وضعیت ترجمه آثار فوکو در ایران، در مقایسه با پانزده یا بیست سال پیش، بهمراتب بهتر و قابل اعتمادتر شده است. با این حال، خواندن فوکو همچنان نیازمند احتیاط، دقت و مقایسه ترجمههاست؛ زیرا در مورد او، گاهی سرنوشت یک مفهوم، به سرنوشت یک واژه گره خورده است و تغییر یک واژه، میتواند مسیر تفسیر یک اندیشه را دگرگون کند.

رسالهها و پایاننامههایی که بر اساس اندیشههای فوکو نوشته میشوند، چقدر درست و دقیق هستند؟
در ارزیابی پایاننامهها و رسالههایی که با الهام از اندیشه فوکو نوشته میشوند، باید جانب انصاف را رعایت کرد. واقعیت این است که نسبت به دو دهه گذشته، کیفیت این پژوهشها به طور محسوسی ارتقا یافته است. امروز دانشجویان به ترجمههای دقیقتر آثار فوکو، درسگفتارهای کلژ دو فرانس، شروح معتبر و ادبیات پژوهشی گستردهتری دسترسی دارند و همین امر موجب شده است که بسیاری از پژوهشها، نسبت به گذشته، از دقت بیشتری برخوردار باشند. اما در کنار این پیشرفت، هنوز با چند مسئله اساسی روبهرو هستیم که به نظر من مانع از فهم عمیق پروژه فکری فوکو میشود.
نخستین مسئله، ابزاری شدن اندیشه فوکو است. گاهی مشاهده میکنیم که فوکو در مسیر امتزاج به سنت فکری آنگلوامریکن، به یک جعبه ابزار تقلیل پیدا میکند. پژوهشگر از میان مفاهیم او، مثلاً گفتمان، قدرت، زیستقدرت یا تبارشناسی، یکی را انتخاب میکند و آن را بر هر موضوعی تطبیق میدهد، بیآنکه نسبت آن مفهوم را با کل پروژه فکری فوکو توضیح دهد. در چنین حالتی، مفاهیم از زمینه تاریخی و فلسفی خود جدا میشوند و بیشتر به واژههای پرکاربرد تبدیل میشوند تا ابزارهای دقیق تحلیل. بهراستی که فوکو را نمیتوان با چند اصطلاح مشهور شناخت. مفاهیم او در یک منظومه فکری به هم پیوسته معنا پیدا میکنند. برای مثال، نمیتوان از قدرت در اندیشه فوکو سخن گفت، اما نسبت آن را با دانش، حقیقت، سوژه و آزادی نادیده گرفت. همینطور نمیتوان صرفاً از گفتمان سخن گفت، بدون آنکه جایگاه آن را در پروژه دیرینهشناسی توضیح داد.
موضوع دوم، بیتوجهی به تحول اندیشه فوکو است. بسیاری از پایاننامهها، گویی با یک فوکوی ثابت مواجهاند، درحالیکه اندیشه او پیوسته در حال تحول است. بنابراین ما با چند فوکو مواجهیم. فوکوی تاریخ جنون، فوکوی واژهها و چیزها، فوکوی مراقبت و تنبیه، فوکوی مراقبت از خود و فوکوی درسگفتارها، یکسان نیستند. البته میان این دورهها پیوستگی وجود دارد، اما پرسشها و روشهای او تغییر میکنند. اگر این تحول تاریخی دیده نشود، ممکن است مفاهیم متعلق به یک دوره، بدون دقت در آثار دورهای دیگر به کار گرفته شوند و نتیجه، نوعی آشفتگی نظری باشد.

سومین مسئله، که به نظر من بسیار مهم است، فقدان خوانش تاریخی است. فوکو همواره تأکید میکند که مفاهیم، نهادها و حتی خود انسان، محصول فرایندهای تاریخیاند. اما گاهی در برخی پژوهشها، مفاهیم فوکویی خود به گزارههایی ثابت، ساختاری و فراتاریخی تبدیل میشوند. این دقیقاً برخلاف روح اندیشه فوکو است. اگر قرار باشد از فوکو بیاموزیم، نخستین درس او این است که هیچ مفهوم اجتماعی را نباید از تاریخش جدا کرد.
از سوی دیگر، احساس میکنم در برخی پایاننامهها، نوعی شتابزدگی برای فوکوییکردن هر مسئله وجود دارد. گویی صرف استفاده از چند اصطلاح، پژوهش را عمیقتر میکند. درحالیکه فوکو بیش از آنکه مجموعهای از مفاهیم باشد، نوعی روش اندیشیدن است. او پیش از هر چیز، ما را به مسئلهمند کردن بدیهیات دعوت میکند. اگر این روح انتقادی در پژوهش حضور نداشته باشد، حتی اگر دهها بار از واژههای فوکویی استفاده شود، پژوهش هنوز فوکویی نشده است.
در سالهای اخیر پایاننامههای ارزشمندی نیز دیدهام که دقیقاً به همین نکته توجه کردهاند. این پژوهشها به جای آنکه صرفاً مفاهیم فوکو را به کار بگیرند، تلاش کردهاند منطق درونی پروژه او را بفهمند؛ یعنی نشان دهند که چگونه دانش، قدرت، حقیقت و سوژه در کنار یکدیگر عمل میکنند. به نظر من، این مسیر بسیار امیدوارکننده است. از منظر شخصی، دو حوزه را نیز میبینم که هنوز در پژوهشهای دانشگاهی ایران کمتر مورد توجه قرار گرفتهاند. نخست، فوکوی متأخر و مباحثی مانند اخلاق، مراقبت از خود، حکومتمندی و شیوههای سوژهشدن. بخش عمدهای از پژوهشهای ما همچنان بر قدرت انضباطی و مراقبت و تنبیه متمرکز است، درحالیکه آثار متأخر فوکو ظرفیت فراوانی برای تحلیل مسائل امروز دارند. دوم، پیوند اندیشه فوکو با مسائل نوپدید علوم انسانی. به نظر من، اگر امروز قرار باشد از فوکو بهره بگیریم، صرفاً نباید او را برای تحلیل زندان، بیمارستان یا مدرسه بخوانیم. میتوان از مفاهیم او برای فهم پدیدههایی مانند ملال انسان معاصر، حکومتمندی دیجیتال، هوش مصنوعی، دادهسالاری، بحران بازشناسی، سیاستهای هویتی و حتی اشکال جدید مراقبت از خود نیز استفاده کرد. اینها پرسشهایی هستند که اگرچه در زمان فوکو به شکل امروز وجود نداشتند، اما دستگاه مفهومی او همچنان میتواند در فهم آنها الهامبخش باشد.
در نهایت، فکر میکنم مهمترین معیار برای ارزیابی یک پایاننامه فوکویی، تعداد ارجاعات به آثار فوکو نیست؛ بلکه این است که آیا پژوهش توانسته است مانند خود فوکو، بداهتهای موجود را مسئلهمند کند یا خیر. فوکو هیچگاه صرفاً به دنبال ارائه پاسخ نبود؛ او میکوشید شیوه پرسیدن ما را تغییر دهد. اگر یک رساله بتواند این روح پرسشگری و این حساسیت تاریخی را حفظ کند، حتی اگر با برخی نتایج فوکو نیز موافق نباشد، به نظر من در مسیر درستی قرار گرفته است.

چرا امروزه توجه به فوکو و آثارش کم شده است؟
ابتدا شایسته است در خود این پرسش قدری تأمل کنیم. اگر منظور از کم شدن توجه، کاهش تب عمومی و موج فراگیر ارجاع به فوکو در فضای روشنفکری ایران باشد، با این گزاره تا حد زیادی موافقم؛ اما اگر منظور، کاهش اهمیت علمی و دانشگاهی فوکو باشد، چنین برداشتی را دقیق نمیدانم. فوکو، مانند بسیاری از متفکران بزرگ، دورهای را پشت سر گذاشت که تقریباً در همه مباحث علوم انسانی حاضر بود. در دهههای هفتاد و هشتاد شمسی، ارجاع به فوکو تا حدی به یک مد فکری تبدیل شده بود. بسیاری از مفاهیم او، از گفتمان و قدرت گرفته تا تبارشناسی و زیستقدرت، وارد زبان رایج علوم انسانی شدند. طبیعی است که پس از فروکش کردن این موج، حضور او نیز عادیتر و تخصصیتر شود. این اتفاق را نباید به معنای افول اندیشه او دانست؛ بلکه بیشتر نشانه بلوغ مطالعات فوکویی است. از دید من، چند عامل در این تغییر نقش داشتهاند. نخست، تخصصیتر شدن مطالعات علوم انسانی است. در سالهای نخست، فوکو برای بسیاری از پژوهشگران یک افق تازه میگشود و تقریباً در هر حوزهای به او ارجاع داده میشد. اما امروز هر رشته، ادبیات تخصصی گستردهتری پیدا کرده است. جامعهشناسی، حقوق، علوم سیاسی، مطالعات فرهنگی و فلسفه، هر یک متفکران و چارچوبهای نظری متنوعتری را به کار میگیرند. بنابراین، طبیعی است که تمرکز انحصاری بر یک متفکر کاهش یابد. دوم، گسترش دسترسی به سایر سنتهای نظری است. امروز پژوهشگران، علاوه بر فوکو، به آثار متفکرانی مانند بوردیو، آگامبن، بدیو، ژیژک، باتلر، هونت، لاتور، رانسیر، نانسی فریزر، و بسیاری دیگر نیز دسترسی دارند. در دهه هفتاد، بخش مهمی از این آثار هنوز به فارسی ترجمه نشده بود. اکنون فضای علوم انسانی متکثرتر شده و این تکثر، به خودی خود، نشانهای مثبت است. سهدیگر اینکه باید به خودِ تحول مسائل اجتماعی توجه کرد. هر متفکری بیش از هر چیز با مجموعهای از مسائل تاریخی پیوند دارد. امروز با پدیدههایی مانند هوش مصنوعی، سرمایهداری پلتفرمی، دادهسالاری، شبکههای اجتماعی، بحرانهای محیطزیستی و فناوریهای نوین مواجه هستیم. طبیعی است که پژوهشگران در کنار فوکو، به سراغ متفکرانی بروند که مستقیماً درباره این موضوعات نیز نظریهپردازی کردهاند. البته این به معنای کنار گذاشتن فوکو نیست، بلکه به معنای گفتوگوی او با نظریههای جدید است.

با این حال، من معتقدم اندیشه فوکو نه تنها کهنه نشده، بلکه در برخی زمینهها امروز حتی از گذشته نیز ضروریتر است. کافی است به جهان پیرامون خود نگاه کنیم. ما در جامعهای زندگی میکنیم که نظارت، داده، طبقهبندی، پروندههای دیجیتال، الگوریتمها و نظامهای ارزیابی، بیش از هر زمان دیگری در زندگی روزمره حضور یافتهاند. بسیاری از پرسشهایی که فوکو درباره رابطه قدرت، دانش و سوژه مطرح کرد، امروز در فضای دیجیتال صورتی تازه پیدا کردهاند. شاید اگر فوکو امروز زنده بود، بیش از زندانها درباره پلتفرمها، کلاندادهها و حکومتمندی الگوریتمی مینوشت. رد پای اندیشههای فوکو را در سنت نقد فیلم هم میتوان یافت. بسیاری از فیلمها و سریالهای ساختهشده در سالهای اخیر را میتوان از رهیافتی فوکو نقد و بررسی کرد.
فیالواقع، آنچه امروز کمتر شده، شاید شور و هیجان پیرامون نام فوکو باشد، نه اهمیت پرسشهای او. متفکران بزرگ معمولاً از مرحله مد بودن عبور میکنند و به بخشی از بنیانهای علوم انسانی تبدیل میشوند. امروز نیز کمتر کسی در حوزه قدرت، دانش، نهادها، سوژه، حکومتمندی یا تاریخ حقیقت پژوهش میکند، بیآنکه به نحوی با میراث فوکو وارد گفتوگو شود؛ حتی اگر در نهایت با او موافق نباشد. بنابراین، من ترجیح میدهم به جای آنکه از کاهش توجه به فوکو سخن بگویم، از تغییر شیوه حضور فوکو سخن بگویم. فوکو دیگر یک مد روشنفکری نیست؛ باید پذیرفت که او به یکی از کلاسیکهای اندیشه معاصر تبدیل شده است. شاید نام او کمتر از گذشته در فضای عمومی شنیده شود، اما پرسشهایی که مطرح کرده، همچنان در قلب بسیاری از مهمترین مباحث علوم انسانی و حتی مسائل روزمره زندگی ما حضور دارند.

در آکادمیهای دنیا چقدر فوکو مورد توجه است؟
در جهان امروز فوکو دیگر صرفاً یک متفکر پرارجاع نیست؛ او به بخشی از دستور زبان علوم انسانی معاصر تبدیل شده است. به همین دلیل، تصور نمیکنم بتوان از کاهش جایگاه او در دانشگاههای جهان سخن گفت. شاید شور و هیجان اولیه پیرامون فوکو فروکش کرده باشد، اما این سرنوشت همه متفکران بزرگی است که از مرحله مد فکری عبور میکنند و به کلاسیک تبدیل میشوند. امروز در دانشگاههای معتبر جهان، از هاروارد و برکلی گرفته تا سوربن، آکسفورد، کمبریج، مدرسه مطالعات عالی علوم اجتماعی فرانسه (EHESS) و بسیاری از دانشگاههای آمریکای لاتین و شرق آسیا، آثار فوکو همچنان جزء منابع اصلی در رشتههای فلسفه، جامعهشناسی، علوم سیاسی، حقوق، مطالعات فرهنگی، تاریخ، انسانشناسی، مطالعات جنسیت، آموزش، پزشکی و حتی مطالعات سلامت عمومی است. کمتر حوزهای در علوم انسانی وجود دارد که در آن بتوان درباره قدرت، نهادها، سوژه، دانش یا حقیقت سخن گفت، بیآنکه به نحوی با فوکو وارد گفتوگو شد. اما آنچه بیش از همه اهمیت دارد، این است که نحوه خواندن فوکو در جهان تغییر کرده است. اگر در دهههای ۱۹۸۰ و ۱۹۹۰ بیشتر توجهها معطوف به آثاری مانند مراقبت و تنبیه یا تاریخ جنسیت بود، امروز انتشار کامل درسگفتارهای او در کلژ دو فرانس، افقهای تازهای را گشوده است. اکنون پژوهشگران بیش از گذشته به مفاهیمی مانند حکومتمندی، لیبرالیسم و نولیبرالیسم، امنیت، حقیقتگویی (پارسیا)، مراقبت از خود، اخلاق و شیوههای سوژهشدن میپردازند. در واقع، فوکوی متأخر امروز شاید حتی بیش از فوکوی تبارشناس موضوع پژوهش باشد.
فزونتر، یکی از مهمترین دلایل ماندگاری فوکو این است که آثار او هر بار در پرتو مسائل جدید، دوباره خوانده میشوند. فیالمثل، در سالهای اخیر، با گسترش هوش مصنوعی، کلاندادهها، شبکههای اجتماعی، اقتصاد پلتفرمی و اشکال نوین نظارت دیجیتال، بسیاری از پژوهشگران بار دیگر به مفاهیمی مانند پاناپتیکون یا سراسربینی، زیستقدرت و حکومتمندی بازگشتهاند. البته نه برای آنکه صرفاً متن فوکو را تکرار کنند، بلکه برای آنکه ببینند دستگاه مفهومی او تا چه اندازه میتواند این تحولات جدید را توضیح دهد. اگر الگوریتمهای فضای مجازی، بانک اطلاعاتی پربار شبکههای اجتماعی و شناخت دقیق افکار عمومی جوامع از روی دادههای برگرفته از هوش مصنوعی را بگذارید کنار مدل جامعه سراسربین فوکو، به این نتیجه میرسید که فوکو همچنان به کار ما میآید. در دوران همهگیری کرونا نیز شاهد بودیم که مفاهیم فوکو، بهویژه در حوزه زیستسیاست، سیاست سلامت، مدیریت جمعیت و حکومتمندی، دوباره در مرکز بسیاری از مباحث دانشگاهی قرار گرفت. این نشان میدهد که اندیشه او هنوز ظرفیت بالایی برای تفسیر مسائل معاصر دارد.

نکته مهم دیگر این است که امروز در آکادمیهای جهان، فوکو کمتر به عنوان پاسخ خوانده میشود و بیشتر به عنوان آغاز یک پرسش مورد توجه است. تقریباً همه متفکران برجسته معاصر، چه موافق و چه مخالف او، ناگزیر با فوکو وارد گفتوگو میشوند. برای مثال، اکسل هونت در نظریه بازشناسی، نانسی فریزر در نظریه عدالت، جودیت باتلر در مطالعات جنسیت، جورجو آگامبن در بحث زیستسیاست، نیکلاس رز در جامعهشناسی پزشکی و حتی متفکرانی مانند هابرماس، هر یک به نحوی پروژه خود را در نسبت با فوکو صورتبندی کردهاند. این دقیقاً ویژگی متفکران کلاسیک است؛ حتی مخالفت با آنان نیز مستلزم گفتوگو با آنان است.
من معتقدم یکی از سوءبرداشتهایی که گاهی در ایران وجود دارد، این است که تصور میشود چون دیگر مانند دهههای گذشته کتابهای متعددی با عنوان فوکو منتشر نمیشود، پس اهمیت او کاهش یافته است. درحالیکه در بسیاری از دانشگاههای جهان، مفاهیم فوکو آنقدر در تار و پود علوم انسانی تنیده شدهاند که دیگر نیازی نیست در عنوان هر کتاب یا مقاله نام او دیده شود. بسیاری از پژوهشها، حتی بدون آنکه مستقیماً درباره فوکو باشند، از مفاهیم و روش او استفاده میکنند. گویا در دوران جدید شبح فوکو نیز در کنار شبح مارکس بر فراز میز کار اندیشمندان قرار دارد.
بنابراین جایگاه امروز فوکو را نباید با تعداد کتابهای منتشرشده یا فراوانی ارجاعات رسانهای سنجید. معیار اصلی این است که آیا پرسشهای او هنوز زندهاند یا نه. پاسخ من کاملاً مثبت است. ما هنوز با همان پرسشهایی روبهرو هستیم که فوکو مطرح میکرد: حقیقت چگونه تولید میشود؟ قدرت چگونه عمل میکند؟ انسان چگونه به سوژه تبدیل میشود؟ چگونه میتوان در دل مناسبات قدرت، آزادی را تجربه کرد؟ و چگونه میتوان اکنونیت خود را به صورت انتقادی فهمید؟ تا زمانی که این پرسشها زنده باشند، فوکو نیز در آکادمیهای جهان زنده خواهد ماند. شاید نه به عنوان یک متفکر مد روز، بلکه به عنوان یکی از مهمترین کلاسیکهای اندیشه معاصر؛ متفکری که هنوز شیوه اندیشیدن ما را تغییر میدهد، نه فقط پاسخهای ما را. جهان زنده خواهد ماند.

آیا همچنان میتوانیم از فوکو برای توضیح و تبیین مسائل امروز ایران استفاده کنیم؟
پاسخ این پرسش قطعاً مثبت است؛ اما به اشتراط یک شرط مهم. ما نباید از فوکو انتظار داشته باشیم که نسخهای آماده برای تحلیل جامعه ایران در اختیار ما بگذارد. فوکو نه جامعهشناس ایران بود و نه نظریهای جهانشمول برای همه جوامع ارائه کرد. آنچه او در اختیار ما میگذارد، بیش از آنکه مجموعهای از پاسخها باشد، نوعی شیوه اندیشیدن و روشی برای پروبلماتیککردن بدیهیات است. اگر با این نگاه به آثار او مراجعه کنیم، اندیشهاش همچنان برای فهم بسیاری از مسائل ایران الهامبخش خواهد بود.
یکی از مهمترین آموزههای فوکو این است که قدرت را نباید صرفاً در دولت یا نهادهای رسمی جستوجو کرد. قدرت در زندگی روزمره، در مدرسه، دانشگاه، بیمارستان، رسانه، خانواده، نظام آموزشی، نظام اداری و حتی در شیوهای که انسان درباره خودش فکر میکند نیز حضور دارد. فوکو این شکل از قدرت را در قالب خردهفیزیک قدرت صورتبندی میکند و از طریق آن به تحلیل سازوکارهای پنهان، روزمره و شبکهای قدرت میپردازد. به همین دلیل، اگر بخواهیم جامعه امروز ایران را بفهمیم، صرف تحلیل ساختارهای سیاسی کافی نیست؛ باید به شیوههای تولید حقیقت، هنجارسازی، شکلگیری سوژهها و مناسبات دانش و قدرت نیز توجه کنیم. این دقیقاً همان افقی است که فوکو پیش روی ما میگشاید.
نکته دیگری که باید مطمح نظر قرار داد این است که استفاده از فوکو برای تحلیل جامعه ایران، به معنای تطبیق مکانیکی مفاهیم او نیست. هر جامعه تاریخ، نهادها و عقلانیتهای خاص خود را دارد. خود فوکو نیز همواره بر تاریخی بودن پدیدهها تأکید میکرد. اگر قرار باشد اندیشه او را در ایران به کار بگیریم، باید دقیقاً با همان روحیهای عمل کنیم که خود او توصیه میکرد؛ یعنی به جای نسخهبرداری، تاریخ اکنونیت خودمان را بنویسیم. از اینرو به نظر من، مهمترین میراث فوکو همین هستیشناسی اکنون است؛ اینکه از خود بپرسیم امروز چگونه به سوژه تبدیل میشویم؟ چه نیروهایی شیوه اندیشیدن، زیستن و حتی رنج کشیدن ما را شکل میدهند؟ کدام حقیقتها را بدیهی فرض کردهایم؟ و چگونه میتوان امکانهای دیگری برای زیستن آفرید؟ در نهایت، اگر بخواهم پاسخ را در یک جمله خلاصه کنم، میگویم: فوکو برای من نه متفکری برای فهم گذشته، بلکه متفکری برای فهم اکنون است. اگر امروز هنوز از او سخن میگوییم، به این دلیل نیست که پاسخ همه مسائل را در آثارش یافتهایم؛ بلکه به این دلیل است که او هنوز به ما میآموزد چگونه پرسشهای درست را مطرح کنیم. و به گمان من، جامعهای که بتواند پرسشهای بهتری درباره خود بپرسد، یک گام به فهم و حتی کاهش ملال بشری و اشکال تازه انقیاد، نزدیکتر شده است.