شناسهٔ خبر: 79778055 - سرویس سیاسی
نسخه قابل چاپ منبع: مردم‌سالاری‌آنلاین | لینک خبر

دشمن چگونه ساخته می‌شود؟ - مردم سالاری آنلاين

در هفتم سپتامبر ۲۰۲۶، اماتزیا بارام، ایران‌شناس اسرائیلی، مقاله‌ای منتشر کرد. او نوشت که برخی ...

صاحب‌خبر - در هفتم سپتامبر ۲۰۲۶، اماتزیا بارام، ایران‌شناس اسرائیلی، مقاله‌ای منتشر کرد. او نوشت که برخی منابع، پیش از ترور آیت‌الله خامنه‌ای، به آمریکا و اسرائیل هشدار داده بودند؛ اما هشدارها شنیده نشد. سپس به تحولات پس از ترور پرداخت: پزشکیان و عراقچی از حمله نکردن به کشورهای عربی خلیج فارس دفاع کردند؛ تندروترین فرماندهان سپاه از حمله دفاع کردند. و نتیجه گرفت که مشکل، خودِ سپاه نیست؛ «تندروترین فرماندهان» آن است که ممکن است فراتر از نهادهای رسمی بایستند.
این عبارت «تندروترین فرماندهان» از کجا می‌آید؟ آیا نامی است برآمده از واقعیت، یا برچسبی ساخته گفتمان؟ و اگر برچسب است، چه کسی آن را ساخته؟ و چرا درست در این لحظه، این برچسب و نه برچسبی دیگر روی میز آمده است؟
دو عملیات متفاوت
برای فهم این پرسش، باید میان دو عملیات متفاوت تفکیک کرد.
عملیات نخست این است که گروه‌هایی با نام‌های واقعی و تاریخ‌های متفاوت وجود دارند: حزب‌الله، حماس، جهاد اسلامی، القاعده، طالبان، داعش، حوثی‌ها. این‌ها نام‌های ساختگی نیستند. هرکدام از دل تاریخی مشخص زاده شده‌اند، ایدئولوژی خود را دارند، دشمنان خود را دارند. حزب‌الله و داعش دشمن یکدیگرند در دو جهان متفاوت می‌زیند، دو مذهب متفاوت دارند، دو تاریخ متفاوت. حماس و القاعده هیچ ربطی به هم ندارند یکی از دل انتفاضه سر برآورد، دیگری از دل جنگ افغانستان.
عملیات دوم این است که غرب این نام‌ها را برنمی‌دارد تا برچسبی جدید بگذارد. غرب این نام‌ها را برمی‌دارد تا هیچ نامی نگذارد. یعنی آن‌ها را در یک مقوله واحد فرو می‌کاهد: «تروریست». این، عملیاتی دقیق‌تر از «نام‌گذاری» است. حذفی است، نه افزودنی. غرب تمام تفاوت‌ها را از میان برمی‌دارد و همه را در یک قاب می‌نشاند. حزب‌الله و داعش، در این قاب، یکی می‌شوند. حماس و القاعده، یکی می‌شوند. تمام تاریخ‌ها، تمام مذهب‌ها، تمام ایدئولوژی‌ها همه در یک برچسب حل می‌شوند.
و این برچسب، کارکردی سیاسی دارد: «تروریست»، نه یک نام، که ابزاری است. ابزاری که غرب به کمک آن می‌تواند همه را به یک اندازه دشمن بداند و در نتیجه، همه را به یک اندازه سرکوب کند. «جنگ با تروریسم» نه جنگی با گروهی خاص، بلکه جنگی با یک مقوله است مقوله‌ای که در آن، هر کسی می‌تواند قرار بگیرد، به‌شرط آنکه غرب بخواهد.
برچسبی که خود را تقسیم می‌کند
اما اینجا پارادوکسی ظریف پدیدار می‌شود. اگر همه «تروریست» هستند، پس چرا غرب با بعضی مذاکره می‌کند و با بعضی نه؟ اگر همه در یک قاب‌اند، پس چرا در همان قاب، بعضی را «میانه‌رو» و بعضی را «تندرو» می‌نامد؟
پاسخ، در ساختار خودِ برچسب نهفته است. برچسب «تروریست» برچسبی است کشسان. نه آن‌قدر خالی که نتواند هدفی را تعیین کند، نه آن‌قدر پر که نتواند خود را گسترش دهد. به همین دلیل، غرب می‌تواند در لحظه‌ای همه را «تروریست» بنامد، و در لحظه‌ای دیگر، از درون همان «تروریست‌ها»، بعضی را «تروریست میانه‌رو» و بعضی را «تروریست تندرو» بخواند.
و این، هنر «دولت استثنا» است: نخست، همه را در یک قاب می‌نشانیم. سپس، از درون این قاب، بعضی را جدا می‌کنیم و با آن‌ها مذاکره می‌کنیم. بدین‌ترتیب، هم «دشمن» را می‌سازیم، هم «دشمنِ دشمن» را و هر دو را به کار می‌گیریم.
عبارت «تندروترین فرماندهان سپاه» محصول همین عملیات دوم است. بارام خود این برچسب را نساخته است؛ او آن را از گفتمانی که در آن می‌نویسد، به ارث برده است. این گفتمان، طی دهه‌ها، قابی ساخته است که در آن، «سپاه» یک «تروریست» است و بعد، از درون این قاب، «تندروترین فرماندهان» را جدا کرده است. اما این جداسازی، نه توصیفی، بلکه انتخابی راهبردی است.
وقتی سه اصل، یک تصویر می‌سازند
برای فهم این عملیات، باید به سراغ کسی رفت که این مکانیزم را پیش از هر کس، کالبدشکافی کرد. در سال ۱۹۷۸، ادوارد سعید منتقد ادبی فلسطینیآمریکایی و استاد دانشگاه کلمبیا کتاب «شرق‌شناسی» را منتشر کرد؛ کتابی که به گفته خودش، نه یک تاریخ شرق، بلکه تاریخی از بازنمایی غرب از شرق بود. سعید در این کتاب نشان داد که آنچه غرب «شرق» می‌نامد، نه یک واقعیت جغرافیایی، بلکه یک ساخت گفتمانی است ساخته‌ای در خدمت قدرت، نه در خدمت حقیقت.
سعید سه اصل بنیادین این گفتمان را برشمرد. اصل نخست: میان شرق و غرب، تفاوتی عمیق و مطلق برقرار است. شرق، «دیگری» است نه فقط متفاوت، بلکه متضاد. اصل دوم: شرق، عنصری است بدون تغییر و راکد و در نتیجه، قادر به تعریف هویت خود نیست. شرق، در این گفتمان، تاریخ ندارد؛ فقط «سرشت» دارد. اصل سوم: شرق، مطیع و فرمان‌بردار است. شرق، فاعل نیست؛ مفعول است. موضوعِ دانش است، نه تولیدکننده آن.
و اکنون، اگر این سه اصل را روی «تندروترین فرماندهان سپاه» بگذاریم، درستیِ تحلیل سعید آشکار می‌شود. اصل نخست: «تندرو» موجودی است با سرشتی متضاد با «ما». اصل دوم: «تندرو» عنصری است راکد و بی‌تاریخ قابل تعریف نیست، مگر از بیرون. اصل سوم: «تندرو» باید «فرمان‌بردار» شود یعنی سرکوب شود.
بارام، در جایگاه متهم نه در جایگاه همتا
اما نکته دقیقی اینجاست که نباید از آن غافل شد. ادوارد سعید، منتقدِ همین گفتمان بود. او نه در سنت «شرق‌شناسی» می‌نوشت، بلکه علیه آن قلم می‌زد. کتابش، نه یک نمونه دیگر از «شرق‌شناسی»، بلکه نقدی بر بنیاد آن بود. سعید، ابزار تحلیل را به دست خودِ غرب داد تا غرب را بهتر بشناسد.
پس اگر بخواهیم جایگاه اماتزیا بارام را دقیق تعیین کنیم، باید بگوییم: او نه در جایگاه سعید است، نه همتای او. بارام، نه منتقدِ «شرق‌شناسی» است، نه آغازگر آن؛ بلکه نمونه‌ای است زنده از همان چیزی که سعید، نقدِ آن را نوشت. او در همان سنتی قلم می‌زند که سعید کالبدشکافی کرد با همان سه اصل، همان قاب، و تنها با موضوعی جدید. روزگاری «شرق‌شناس» بر «شرق» می‌نوشت؛ امروز «ایران‌شناس» بر «ایران». روزگاری «شرقی» ساخته می‌شد؛ امروز «تندرو». اما ابزار، همان است؛ دست، همان؛ و نتیجه، همان.
بارام، در واقع، مصداقِ نقدِ سعید است نه همتای او. او با قلم خود، همان مکانیزمی را بازتولید می‌کند که سعید یک دهه پیش از او، به‌طور نظری، فرمول‌بندی کرده بود. این، نه یک تناقض است، نه یک تصادف؛ یک تکرار ساختاری است. گفتمان، در ذات خود تکرارشدنی است؛ و هر بار، با نامی نو، بر صحنه باز می‌گردد.
حقیقتی که از قدرت می‌آید
میشل فوکو در درس‌گفتارهای خود در کولژ دو فرانس، از «رژیم حقیقت» سخن گفت. هر جامعه، رژیم حقیقت خود را دارد. سیاست عمومی حقیقت خود را. انواع گفتمانی که می‌پذیرد و به‌عنوان «صادق» به کار می‌گیرد. مکانیزم‌هایی که به کمک آن‌ها، «صادق» را از «کاذب» جدا می‌کند. جایگاه کسانی که مجازند بگویند «حقیقت» چیست.
«ایران‌شناس» بخشی از همین رژیم است. او کسی است که مجاز است درباره ایران «حقیقت» بگوید. سخن او وزن دارد، نه به این دلیل که دقیق‌تر است، بلکه به این دلیل که در رژیمی تولید می‌شود که به آن اعتبار می‌دهد. و این اعتبار، نه از دانش می‌آید، بلکه از قدرت می‌آید و در خدمت قدرت است.
اما این، رابطه‌ای یک‌طرفه نیست. «ایران‌شناس» خود بخشی از قدرت است نه فقط ابزار آن. او نه فقط «حقیقت» را روایت می‌کند، بلکه آن را تولید می‌کند. و در همین تولید، مسئولیتی بر دوش دارد که اغلب از آن غافل است: مسئولیت پیامدها. هر برچسبی که می‌گذارد، در جهان واقعی، پیامدی دارد. هر «تندرو»یی که می‌سازد، ممکن است به هدفی برای بمباران بدل شود. و این، چیزی نیست که با «بی‌طرفی علمی» بتوان از آن فرار کرد.
وقتی برچسب جای نام را می‌گیرد
بگذارید مثالی این عملیات را روشن‌تر کند. «محور مقاومت» این عبارت دو زندگی دارد. در منطقه، خودتوصیفی است: گروه‌هایی که خود را در محوری مشترک، در برابر دشمنی مشترک، تعریف می‌کنند. اما در غرب، همین عبارت به «مقوله‌ای خطر» بدل می‌شود مقوله‌ای که در آن، همه این گروه‌ها، صرف‌نظر از تفاوت‌هایشان، در یک برچسب حل می‌شوند.
همین عملیات در مورد «تندروترین فرماندهان سپاه» نیز انجام می‌شود. این عبارت در غرب، نه توصیفی، بلکه انتخابی راهبردی است. غرب از میان مجموعه‌ای از بازیگران، بعضی را «تندرو» می‌نامد و همین نام‌گذاری، خودش، آن‌ها را به هدفی برای سرکوب بدل می‌کند. سپس، در همان قاب، «میانه‌روها» را جدا می‌کند و با آن‌ها مذاکره می‌کند. اما این مذاکره، مذاکره‌ای واقعی نیست. مذاکره‌ای است با خود با بخشی از گفتمانی که خودِ غرب ساخته است.
و اینجا، عمق ماجرا آشکار می‌شود: غرب همواره با «خودش» مذاکره می‌کند نه با «دیگری». «میانه‌رو»یی که غرب با آن مذاکره می‌کند، «ایرانی» نیست؛ «ایرانی در قاب غرب» است. تصویری، وانمودی. و به همین دلیل، مذاکره همیشه شکست می‌خورد زیرا غرب با تصویری که خود ساخته مذاکره می‌کند، نه با واقعیتی که از او پنهان مانده است.
هزینه این برچسب‌گذاری
هزینه این برچسب‌گذاری چیست؟ هزینه، از دست دادن توانایی فهمیدن است. وقتی غرب همه را «تروریست» می‌نامد، دیگر «نظام» نمی‌بیند. دیگر معماری پیچیده نهادی‌ای را که تصمیم تولید می‌کند، نمی‌بیند. دیگر بحث‌ها، جناح‌ها، معاوضه‌ها را نمی‌بیند. «برچسب» می‌بیند. و «برچسب»، «نظام» نیست.
هزینه، همچنین از دست دادن توانایی پیش‌بینی است. وقتی غرب همه را در یک قاب نشاند، پیامدهای ترور را پیش‌بینی نکرد. وقتی «محور مقاومت» را در همان قاب نشاند، جنگ کنونی را پیش‌بینی نکرد. این برچسب‌گذاری، «اشتباه» نبود؛ «ساختار اشتباه» بود.
و هزینه سوم، که از هر دو عمیق‌تر است: از دست دادن توانایی گفت‌وگو. وقتی غرب «تروریست» را می‌سازد، دیگر «طرفِ گفت‌وگو» ندارد. فقط «طرفِ سرکوب» دارد. و سرکوب همیشه گفت‌وگو را از میان برمی‌دارد و با آن، امکان «آینده مشترک» را.
زندگی‌ای که قابل سوگ نیست
جودیت باتلر در «قاب‌های جنگ» (۲۰۰۹) استدلال کرد که «قاب‌ها» تعیین می‌کنند چه زندگی‌ای «قابل سوگ» است. بعضی زندگی‌ها در قاب «قابل سوگ» قرار می‌گیرند فقدانشان سوگوارده می‌شود، رنجشان به‌رسمیت شناخته می‌شود. بعضی زندگی‌ها در قاب «غیرقابل سوگ» فقدانشان پیروزی است، رنجشان پیامد.
«تروریست» غیرقابل سوگ است. مرگش فقدان نیست؛ پیروزی است. رنجش تراژدی نیست؛ پیامد است. این قاب‌بندی تصادفی نیست. محصول گفتمانی است که طی دهه‌ها، مقوله‌ای از «زندگی‌های غیرقابل سوگ» ساخته است. و این مقوله به کار سیاست می‌آید. چرا که اگر دشمن «غیرقابل سوگ» باشد، کشتنش آسان‌تر است. اگر «تروریست» «انسان» نباشد، «مقوله» باشد، آنگاه حمله به او «ضرورتی راهبردی» است، نه «عملی انسانی».
و این، همان لحظه‌ای است که اخلاق جای خود را به حسابداری می‌دهد. دیگر پرسیده نمی‌شود: «آیا این کار درست است؟» بلکه پرسیده می‌شود: «آیا این کار مؤثر است؟» و در این انتقال، چیزی از دست می‌رود که هیچ پیروزی نظامی نمی‌تواند آن را بازگرداند: حس مشترک انسانی.
به‌سوی یک آغاز
یک رویکرد متفاوت چگونه خواهد بود؟ با بازگرداندن نام‌ها آغاز می‌شود. با پذیرفتن این حقیقت که حزب‌الله، حزب‌الله است نه «تروریست». که حماس، حماس است نه «تروریست». که القاعده، القاعده است با تمام تفاوت‌هایش با بقیه. که داعش، داعش است با تمام تاریخ متفاوتش. و پذیرفتن این، نه به‌معنای تأیید این گروه‌هاست؛ به‌معنای بازگرداندن امکان فهم است.
این، بازگشتی به پیچیدگی خواهد بود. بازگشتی به آنچه سعید «خوانش کنترپوانتیک» یعنی خوانش «چندصدایی» یا «هم‌نواییِ متقابل»: خواندن یک متن، نه از یک زاویه، بلکه از چند زاویه هم‌زمان، به‌گونه‌ای که صداهای حذف‌شده نیز شنیده شوند نامید. خواندن بر خلاف جهت، خواندن برای آنچه حذف شده، خواندن برای آنچه گفته نشد. بازگشتی به فروتنی به این شناخت که «ایران» مقوله‌ای دانشی نیست؛ کشوری است. که «تندرو» برچسبی نیست؛ انسانی است. که «دشمن» واقعیتی نیست؛ انتخابی است.
و در این بازگشت، نوع تازه‌ای از دانش پدیدار خواهد شد. نه دانشی که برچسب می‌زند، بلکه دانشی که گوش می‌دهد. نه دانشی که نقشه می‌کشد، بلکه دانشی که راه می‌رود. نه دانشی که دیگری را می‌سازد، بلکه دانشی که دیگری را ملاقات می‌کند. این، دانشی نیست که غرب آن را آزموده باشد. اما دانشی است که غرب می‌تواند بیازماید. و در آزمودن آن، ممکن است چیزی را کشف کند که از دست داده است: توانایی دیدن ایران آن‌گونه که هست، نه آن‌گونه که می‌خواهد باشد.
و این، نه امتیازی اخلاقی است، نه سخاوتی بلکه ضرورتی راهبردی است. زیرا قدرت، در بلندمدت، بی فهم نمی‌ماند. و فهم، بی فروتنی به دست نمی‌آید. و فروتنی، بی بازگرداندن نام‌هایی که برداشته‌ایم، ممکن نیست. این، دشوارترین گام است و درست به همین دلیل، تنها گامی است که ارزش برداشتن دارد.