شناسهٔ خبر: 79762594 - سرویس فرهنگی
نسخه قابل چاپ منبع: جام‌جم آنلاین | لینک خبر

کشف معمای دو پرونده در یک روز، ماجرایی است که یک افسر پلیس آن را برای «جام جم» روایت کرده است

راز ۲ جنایت با انگیزه متفاوت

آن روز، سرما زودتر از همیشه به جان شهر افتاده بود؛ سرمایی که حتی بخاری اتاق اداره هم نمی‌تواند یخ خستگی آدم را آب کند. شیفتم رو به پایان بود و داشتم پرونده‌ها را می‌بستم که تلفن زنگ خورد. صدای شکسته، مضطرب و پر از مکث زنی از پشت خط شنیده شد. گفت شوهرش رفته و برنگشته است. این جمله را بار‌ها شنیده بودم، اما لحنش فرق داشت، انگار خودش هم می‌دانست این‌بار، ماجرا ساده نیست.  آن روز، سرما زودتر از همیشه به جان شهر افتاده بود؛ سرمایی که حتی بخاری اتاق اداره هم نمی‌تواند یخ خستگی آدم را آب کند. شیفتم رو به پایان بود و داشتم پرونده‌ه...

صاحب‌خبر -

چند ساعت بعد، روبه‌رویم نشست. دست‌هایش را محکم به هم گره کرده بود. نگاهش را از روی زمین بلند نمی‌کرد و کلمات را با زحمت بیرون می‌داد. گفت شوهرش آدم منظمی بود و بی‌خبر جایی نمی‌رفت. تلفنش هم خاموش است. سرم را تکان دادم و طبق روال، دستور شروع بررسی‌ها را دادم، اما در ذهنم، پرونده دیگر یک «مفقودی ساده» به نظر نمی‌رسید. 
روز‌ها گذشت. هیچ رد روشنی پیدا نشد. هرچه زمان می‌گذشت، امید کمتر و تردید بیشتر می‌شد. تا این‌که یک روز صبح، صدای بیسیم، سکوت اداره را شکست: «کشف جسدی نیمه‌سوخته در حاشیه شهر.»
سریع خودم را به محل رساندم. بوی سوختگی در این هوای سرد سنگین‌تر از آن بود که فراموش شود. جسد در حاشیه جاده افتاده بود؛ سوخته، اما نه آن‌قدر که همه‌چیز را پنهان کند. کنار جسد ایستادم و برای لحظه‌ای فقط نگاه کردم. قبل از هر گزارش و آزمایش، صحنه با تو حرف می‌زند، اگر بلد باشی گوش کنی. 
وقتی مشخصات اولیه را با گزارش مفقودی تطبیق دادیم، همان حسی که از اول داشتم، سنگین‌تر شد. زن برای شناسایی آمد. به جسد نگاه کرد. چند ثانیه بیشتر طول نکشید. تأیید کرد. اشک ریخت، اما دیر، خیلی دیر. 
از آن لحظه، پرونده شکل دیگری گرفت. تحقیقات را از نزدیک‌ترین نقطه شروع کردیم: خانه. همسایه‌ها حرف‌های زیادی داشتند؛ دعوا، اختلاف و فریاد‌هایی که گاهی از دیوار‌ها رد می‌شد. هیچ‌چیز قطعی نبود، اما کافی بود تا یک مسیر را جدی‌تر دنبال کنیم. 
زن را زیر نظر گرفتیم. چند روزی گذشت تا اولین نشانه خودش را نشان داد. یکی از همسایه‌ها گفت او را با مردی دیده؛ نه یک‌بار، چند بار. همین کافی بود و دایره تنگ‌تر شد. 
وقتی او را برای بازجویی آوردند، هنوز نقش همسر داغدار را بازی می‌کرد. آرام حرف می‌زد، گاه مکث می‌کرد و گاه اشک می‌ریخت. تناقض‌ها کوچک بودند، اما زیاد و همین «زیاد بودن کوچک‌ها» همیشه خطرناک است. 
جلسه‌های بازجویی ادامه پیدا کرد. سؤال‌ها تکرار شد، اما هربار از زاویه‌ای دیگر. سکوتش طولانی‌تر شد. تا این‌که یک روز، بدون این‌که به چشم‌هایم نگاه کند، گفت: «می‌خواستم ازش جدا شم، اما نمی‌ذاشت.»
همین یک جمله، قفل پرونده را شکست. بعد از آن، دیگر مقاومت نکرد. گفت با مردی آشنا شده، رابطه‌ای پنهانی که کم‌کم جای همه‌چیز را گرفت. اختلاف‌ها با شوهرش بیشتر شد و درنهایت، تصمیمی گرفت که راه برگشتی نداشت. 
شب حادثه را آرام تعریف کرد؛ آن‌قدر آرام که بیشتر شبیه مرور یک خاطره معمولی بود تا اعتراف به قتل. گفت مرد غریبه به خانه آمد. در را که باز کرد، همه‌چیز خیلی سریع اتفاق افتاد. چاقو بالا رفت و پایین آمد و همه‌چیز تمام شد. برای لحظه‌ای سکوت کرد. من هم چیزی نگفتم. بعضی وقت‌ها سکوت لازم است. 
گفت جسد را در پتویی پیچیدند، داخل خودرو گذاشتند و به بیابان‌های اطراف شهر بردند. آنجا، برای از بین بردن رد، جسد را آتش زدند.
 وقتی به اینجا رسید، صدایش برای اولین‌بار لرزید. شاید نه از سر پشیمانی؛ بیشتر از مواجهه با کاری که انجام داده بود. 
با این اعتراف، قطعه گمشده پازل پیدا شد: همدست. ردگیری‌اش سخت نبود. اطلاعات کافی داشتیم. بعد از چند روز تعقیب بالاخره گیر افتاد. در مواجهه حضوری، ابتدا انکار کرد. نگاهش بین من و زن در رفت‌وآمد بود. درنهایت او هم اعتراف کرد. 
جزئیات را کامل‌تر گفت. حتی مسیر دقیق حرکت‌شان تا بیابان را. در بازرسی از محل زندگی‌اش، خودروی مقتول را هم پیدا کردیم. 
فکر می‌کردم پرونده به پایان خودش نزدیک شده، اما کار ما هیچ‌وقت این‌قدر ساده نیست. هنوز درگیر نوشتن گزارش همین پرونده بودم که خبر دیگری رسید. این‌بار نه از جاده‌ای خلوت در حاشیه شهر، که از یک خیابان شلوغ: درگیری بین دو جوان. وقتی رسیدیم، همه‌چیز تمام شده بود. مرد جوان را با عجله به بیمارستان منتقل کرده بودند، اما خونریزی امانش نداد. شاهدان گفتند دعوا ناگهانی بود، اما ریشه‌اش قدیمی است. این عبارت را زیاد شنیده‌ام: اختلاف قبلی. 
قاتل فرار کرده بود. مشخصاتش را گرفتیم و به خانه‌اش رفتیم. در نیمه باز بود، اما خودش را در خانه ندیدیم. ردش را گرفتیم. از این شهر به آن شهر؛ تا این‌که به تهران رسیدیم. خبر آمد در یک بوستان پنهان شده است. شبانه حرکت کردیم. عملیات سریع بود، غافلگیر شد و دیگر فرصتی برای فرار نداشت. در بازجویی، همان جمله تکراری را گفت: «قصد کشتن نداشتم.» گفت دعوا بالا گرفت، چاقو کشید، ضربه زد و فرار کرد. فکر می‌کرد تمام می‌شود، اما تمام نشد، هیچ‌وقت هم نمی‌شود. 
آن شب، وقتی بالاخره به خانه رسیدم، سکوت عجیبی اطرافم بود. دو پرونده، دو قتل، دو داستان متفاوت، اما یک حقیقت مشترک: لحظه‌هایی که آدم‌ها تصمیمی می‌گیرند و دیگر هیچ‌چیز به قبل برنمی‌گردد. 
ما در آگاهی، فقط دنبال قاتل‌ها نیستیم. با لحظه‌هایی سروکار داریم که اگر کمی دیرتر اتفاق می‌افتاد، اگر یک کلمه کمتر گفته می‌شد، اگر یک نفر زودتر می‌رفت، شاید هیچ‌وقت به پرونده تبدیل نمی‌شدند.