صاحبخبر - گروه سیاسی- فخری سادات مسچی: او با تشریح تحولات و تغییرات در کانون قدرت ایران مدعی شد: «تنها فردی که میتوانست در این میان یک نقش مرکزی و کلیدی ایفا کند علی لاریجانی بود، اما او بهطور عامدانه توسط اسرائیلیها ترور شد؛ چرا که این تهدید را ایجاد میکرد که واقعاً بتواند یک توافق صلح مورد قبول برای هر دو طرف ایجاد کند.»
نام علی لاریجانی از سالها پیش با پرونده مذاکره و تلاش برای یافتن راهحل سیاسی برای توافق گره خورده بود. او در فاصله سالهای ۲۰۰۵ تا ۲۰۰۷ دبیر شورای عالی امنیت ملی و مذاکرهکننده ارشد هستهای ایران بود و بعدها نیز از چهرههای مؤثر در ساختار سیاسی کشور باقی ماند. او در روزهای که منتهی به شهادت وی شد نیز دبیر شورای امنیت ملی بود و در تلاش برای راه حلی دیپلماتیک برای پایان عزتمندانه جنگ. او در همه این سالها به دلیل رویکردی عقلگرایانه مورد هجمعه تندروها قرار داشت و با اتهاماتی چون سازشگر به او حمله می شد.
حالا چند ماه بعد از شهادت علی لاریجانی، حسن روحانی در حالی هدف حملات تند قرار گرفته که از ضرورت پایان جنگ سخن میگوید. روحانی اخیراً تأکید کرده است که جنگ باید «عزتمندانه» پایان پیدا کند تا کشور بتواند خسارتهای واردشده را جبران کند و اقتصاد و سرمایهگذاری دوباره جان بگیرد. او همچنین از ضرورت حمایت از مذاکرهکنندگان سخن گفته است.
واکنشها به این مواضع نیز نشان میدهد که مسئله صرفاً اختلاف نظر درباره یک سیاست خارجی نیست. بلکه گویا به رسمی نا نوشته تبدیل شده است که مخالفان جنگ با اتهام نفوذی و سازشگر محاکمه شوند و موافقان جنگ خود را وطن دوست بدانند.
پایان جنگ به معنای تسلیم تعبیر میشود
نقطه قابل تأمل در این مناقشه، نه اختلاف میان موافقان و مخالفان مذاکره، بلکه تغییر معنای مفاهیم در فضای سیاسی است. روحانی در سخنان اخیر خود نگفته است که ایران باید بدون توجه به منافع ملی تسلیم شود. برعکس، او تأکید کرده است که کشور باید هم برای دفاع آماده باشد و هم در صورتی که طرف مقابل آمادگی مذاکره داشته باشد، از مسیر گفتوگو استفاده کند.
با این حال، در فضای سیاسی موجود، فاصله میان مذاکره برای تأمین منافع ملی و تسلیم عمداً یا ناخواسته حذف میشود. نتیجه چنین رویکردی این است که فردی مانند حسن روحانی، صرفاً به دلیل تأکید بر پایان جنگ، در معرض حمله قرار میگیرد.
ماجرای پلاکاردهای اخیر در تجمعات شبانه نیز همین فضای سیاسی را نشان میدهد. در تجمعات شبانه که با هدف دفاع از کشو.ر آغاز شد بارها پلاکارد علیه روحانی، محمدجواد ظریف، عباس عراقچی و حتی محمدباقر قالیباف مشاهده شده است.
در چنین شرایطی، سؤال این است که آیا تجمعی که با هدف حمایت از کشور و ایستادگی در برابر دشمن شکل گرفته، باید به محلی برای حذف سیاسی مخالفان و متهم کردن مذاکرهکنندگان و منتقدان جنگ تبدیل شود؟
از برجام تا جنگ ۴۰ روزه
برای فهم بهتر وضعیت امروز، باید سری به سال ۲۰۱۵ زد، زمانی که توافق هستهای ایران و قدرتهای جهانی، یعنی برجام، به دست آمد. اسرائیل از ابتدا یکی از جدیترین مخالفان این توافق بود. بنیامین نتانیاهو در همان سال بارها برجام را «توافقی بسیار بد» خواند و حتی در سخنرانی خود در کنگره آمریکا علیه مذاکرات و توافق هستهای موضع گرفت. او معتقد بود توافق، محدودیتهای کافی بر برنامه هستهای ایران ایجاد نمیکند و رفع تحریمها منابع بیشتری در اختیار تهران قرار خواهد داد.
مخالف خوانی نتانیاهو بدیهی و قابل پیش بینی بود، اما در داخل ایران نیز بخشهایی از جریان تندرو با برجام مخالفت کردند و دولت روحانی و تیم مذاکرهکننده را به امتیاز دادن به غرب متهم کردند. این مخالفتها پس از امضای توافق نیز ادامه یافت و محمدجواد ظریف و تیم مذاکرهکننده برای سالها هدف حملات سیاسی قرار گرفتند. حتی در مناقشات مربوط به توافق جدید ایران و آمریکا یعنی همان توافق اسلام آباد نیز صداهای مخالفت شدید جریانهای نزدیک به سعید جلیلی و جبهه پایداری با توافق به گوش می رسید. مخالفانی که آن را نوعی عقبنشینی و خیانت به آرمانهای انقلاب توصیف کردند.
در اینجا یک واقعیت سیاسی قابل انکار نیست: اسرائیل و جریانهای تندرو در ایران دشمن یکدیگرند، اما در چند مقطع مشخص، در مخالفت با توافق هستهای و کاهش تنش میان ایران و غرب، مواضعی همجهت داشتهاند.
توافقی که اسرائیل از آن خشنود نبود
زمانی که توافقی میان ایران و آمریکا برای تمدید آتشبس و بازگشایی مسیرهای حیاتی منطقه مطرح شد، واکنش بخشهایی از
فضای سیاسی اسرائیل منفی بود
رسانه های بسیاری گزارش کردند که اعلام توافق با ایران در اسرائیل با انتقادهای جدی مواجه شد و بسیاری آن را عقبنشینی از اهداف جنگی اسرائیل دانستند. واشنگتنپست از واکنشهای منفی در اسرائیل به توافق آمریکا و ایران خبر داد و از آن بهعنوان توافقی یاد کرد که برخی سیاستمداران اسرائیلی آن را برای امنیت اسرائیل زیانبار میدانستند.
این در حالی است که در داخل ایران نیز مخالفان توافق، مذاکره را بهشدت مورد حمله قرار دادهاند. در واقع، همانطور که در پرونده برجام شاهد بودیم، هرگاه امکان کاهش تنش و رسیدن به توافق جدیتر شده، منتقدانی در داخل و اسرائیل، علیه آن موضع گرفتهاند.
نفوذ، مقابله با تهدید یا برچسبی برای مخالفان؟
در چنین فضایی، بحث «نفوذ» اهمیت بیشتری پیدا میکند. هیچ تردیدی وجود ندارد که نفوذ امنیتی و جاسوسی یک تهدید واقعی است و کشور حق دارد با شبکههای جاسوسی و عملیات اطلاعاتی مقابله کند. مسئله اما از جایی آغاز میشود که مفهوم نفوذ از یک اتهام امنیتی مشخص، به برچسبی برای هر دیدگاه سیاسی متفاوت تبدیل شود. احمد زیدآبادی نیز در یادداشت اخیر خود به همین مسئله پرداخته و نسبت به استفاده از مفهوم ستون پنجم و اتهام نفوذ در فضای سیاسی هشدار داد.
در این میان آیا کسی که میگوید جنگ باید پایان پیدا کند، الزاماً به معنای آن است که منافع اسرائیل را نمایندگی میکند؟
چه کسی از ادامه جنگ سود میبرد؟
اگر ادامه جنگ برای ایران هزینه اقتصادی، امنیتی و اجتماعی ایجاد کند، آیا مخالفت با پایان جنگ الزاماً به معنای دفاع از منافع ملی است؟ این پرسش را میتوان از زاویهای دیگر نیز مطرح کرد: اگر اسرائیل از توافقی که به کاهش تنش با ایران منجر شود ناراضی است، آیا هر مخالفت داخلی با چنین توافقی را باید همراستایی با اسرائیل دانست؟
پاسخ منطقی این است که نه. همراستایی در یک نتیجه، به معنای همدستی در یک هدف نیست. ممکن است یک جریان سیاسی در داخل ایران با انگیزهای کاملاً متفاوت، از توافقی که اسرائیل نیز با آن مخالف است، انتقاد کند. اما همین جاست که باید معیار قضاوت را روشن کرد: منافع ملی ایران، نه رضایت اسرائیل و نه رضایت مخالفان داخلی توافق، نباید معیار تصمیمگیری باشد.
مسئله اصلی منافع ایران است
ماجرای لاریجانی، حملات به روحانی، مخالفتهای تاریخی با برجام و اتهام نفوذ به منتقدان، همه در نهایت یک سؤال مشترک ایجاد میکنند: آیا در سیاست ایران، امکان دفاع از مذاکره و صلح بدون متهم شدن به سازش وجود دارد؟
شهید لاریجانی بارها در معرض حملات جریانهای تندرو قرار گرفت، روحانی امروز به دلیل سخن گفتن از پایان عزتمندانه جنگ هدف حمله قرار میگیرد و حتی مذاکرهکنندگان فعلی نیز از گزند مخالفان توافق در امان نیستند.
در طرف دیگر، اسرائیل نیز در مقاطع مختلف نشان داده است که توافقی که به کاهش فشار بر ایران یا کاهش تنش منطقهای منجر شود، الزاماً با منافع سیاسی و امنیتی دولت اسرائیل سازگار نیست. اما از این واقعیت نمیتوان نتیجه گرفت که هر مخالف توافق در ایران عامل اسرائیل است. درست همانطور که نمیتوان هر مدافع مذاکره را نفوذی خواند.
اگر مذاکره میتواند تحریم را کاهش دهد، جنگ را متوقف کند، امکان بازسازی اقتصاد را فراهم آورد و از فشار بر جامعه بکاهد، باید درباره آن بر اساس منافع ایران تصمیم گرفت. و اگر توافقی واقعاً منافع ایران را تهدید میکند، مخالفان آن باید با استدلال و سند توضیح دهند چرا؟
مبارزه با نفوذ زمانی معنا دارد که نفوذی واقعی با سند و مدرک شناسایی شود، نه اینکه هر صدای مخالف یک سیاست خاص، با برچسب ستون پنجم خاموش شود. همانطور که وطندوستی نیز نباید در انحصار کسانی باشد که جنگ را تنها راه حفظ منافع کشور میدانند.
شاید مهمترین درس ماجرای شهید لاریجانی و این روزهای حسن روحانی همین باشد: در سیاست خارجی، صلحخواهی لزوماً سازش نیست و جنگطلبی نیز لزوماً وطندوستی نیست، معیار نهایی، منافع ایران است.
∎