با پايان جنگ سرد و آغاز گفتمان جهانيسازي، سياستگذاران تصور ميكردند جغرافيا در حال از دست دادن اهميت تاريخي خود است. تجارت آزاد، زنجيرههاي تأمين و انقلاب ارتباطات قرار بود فاصلهها را بيمعنا كنند. اما امروز درست در نقطه مقابل آن ايستادهايم. جغرافيا نهتنها پايان نيافته، بلكه دوباره به يكي از مهمترين منابع قدرت تبديل شده است. نشانه اين بازگشت را بايد در جايي ديد كه كمتر از پايتختها و كاخهاي رياستجمهوري به چشم ميآيد: گلوگاهها. تنگه هرمز، بابالمندب، مالاكا، كانال سوئز و پاناما و حتي جزايري مانند تايوان و فالكلند ديگر صرفا عوارضي روي نقشه نيستند. آنها نقاطي هستند كه در آنها اقتصاد جهاني با سياست قدرت برخورد ميكند. هر كشوري كه بتواند جريان انرژي، كالا، كشتي و سرمايه را مختل يا كنترل كند ميتواند هزينهاي بسيار بزرگتر از اندازه جغرافيايي خود بر جهان تحميل كند. در اين جهان جديد، قدرت الزاما به معناي داشتن بزرگترين ارتش يا بزرگترين اقتصاد نيست؛ گاهي كافي است در جايي قرار داشته باشيد كه ديگران مجبورند از آن عبور كنند. هرمز شايد مهمترين نمونه اين منطق باشد.اهميت هرمز فقط به نفت خليج فارس مربوط نيست. مساله اصلي، وابستگي بخشي از اقتصاد جهاني به مسيري است كه امكان جايگزيني سريع و كمهزينهاي براي آن وجود ندارد. به همين دليل هر بحران امنيتي در خليج فارس بلافاصله از سطح منطقهاي فراتر ميرود و بازار انرژي، بيمه كشتيراني، حملونقل و حتي تورم اقتصادهاي بزرگ را تحت تأثير قرار ميدهد.
در سوي ديگر، بابالمندب نشان داد كه يك بحران امنيتي در نقطهاي محدود از درياي سرخ چگونه ميتواند زنجيره تأمين جهاني را تحت فشار قرار بدهد. مساله فقط عبور چند كشتي نيست؛ مساله زمان، هزينه و اعتماد است. وقتي يك مسير ناامن ميشود، كشتيها مجبور به تغيير مسير ميشوند، سفر طولانيتر ميشود، هزينه بيمه افزايش پيدا ميكند و در نهايت مصرفكنندهاي در هزاران كيلومتر دورتر هزينه يك بحران ژئوپليتيكي را پرداخت ميكند. اين همان چيزي است كه ميتوان آن را «اقتصاد گلوگاهها» ناميد. اما داستان به غرب آسيا محدود نميشود.
در شرق آسيا، تنگه مالاكا يكي از شريانهاي مهم تجارت جهاني است و در اطراف تايوان، رقابت چين و امريكا نشان ميدهد كه جغرافياي دريايي چگونه ميتواند به مسالهاي در مقياس جهاني تبديل شود. در غرب، كانال پاناما به ما يادآوري ميكند كه حتي زيرساختهاي تجاري نيز ميتوانند در عصر بحران به ابزار ژئوپليتيك تبديل شوند.
و سپس ماجرايي از روزگار جنگ سرد، فالكلند قرار دارد؛ جزايري دورافتاده در جنوب اقيانوس اطلس كه در نگاه نخست اهميت آنها با هرمز يا تايوان قابل مقايسه نيست. اما همين نقطه دورافتاده يك درس مهم دارد: قدرتهاي بزرگ هنوز حاضرند براي جغرافيا بجنگند. فالكلند در واقع فقط داستان آرژانتين و بريتانيا نيست؛ نمادي از جهاني است كه در آن كنترل سرزمين، دسترسي دريايي و حضور نظامي همچنان بخشي از معادله قدرت است. فاصله جغرافيايي ديگر به معناي بياهميتي سياسي نيست. اين بازگشت جغرافيا براي ايران يك پيام بسيار مهم دارد.
ايران در يكي از حساسترين نقاط نقشه جهان قرار گرفته است. موقعيت ايران فقط يك مزيت اقتصادي يا امنيتي نيست؛ يك دارايي ژئوپليتيكي است كه ارزش آن در عصر گلوگاهها بيشتر شده است. اما موقعيت جغرافيايي به خودي خود قدرت توليد نميكند. يك گلوگاه زماني به قدرت تبديل ميشود كه كشور صاحب آن بتواند ميان بازدارندگي، ثبات، ديپلماسي و منافع اقتصادي توازن ايجاد كند. اينجاست كه مساله هرمز از يك موضوع نظامي فراتر ميرود. براي ايران، هرمز همزمان يك مساله امنيت ملي، اقتصادي، ديپلماتيك و حتي حقوقي است. هرگونه بيثباتي در آن ميتواند هزينههايي ايجاد كند كه تنها متوجه رقباي ايران نباشد؛ بلكه اقتصاد خود ايران و كشورهاي منطقه را نيز تحت تأثير قرار بدهد. بنابراين اهميت واقعي هرمز در اين نيست كه «چه كسي ميتواند آن كنترل كند» بلكه در اين است كه چه كسي ميتواند امنيت آن را به بخشي از معادله قدرت خود تبديل كند. اين تفاوت مهمي است.
در قرن بيستم، قدرت دريايي عمدتا با ناوهاي هواپيمابر و پايگاههاي نظامي سنجيده ميشد. در قرن بيستويكم، اين تعريف پيچيدهتر شده است. امروز كشتي تجاري، بندر، كابل زيردريايي، خط لوله، كانال، تنگه و حتي داده ميتوانند بخشي از معماري قدرت باشند. به همين دليل، جهان آينده احتمالا نه جهان مرزهاي حذفشده بلكه جهان مسيرهاي حساستر خواهد بود.رقابت قدرتهاي بزرگ دوباره از پايتختها به درياها كشيده شده است؛ از شرق مديترانه تا اقيانوس آرام، از قطب شمال تا اقيانوس اطلس جنوبي.
و اين يعني جغرافيا بار ديگر سخن ميگويد. شايد مهمترين تغيير در سياست جهاني امروز همين باشد: جهانيشدن قرار بود جغرافياي سياسي را كماهميت كند؛ اما بحرانهاي قرن بيستويكم نشان دادند كه هرچه اقتصاد جهاني به شبكههاي پيچيدهتر وابسته ميشود، نقاط شكست اين شبكهها نيز ارزشمندتر ميشوند.از هرمز تا فالكلند، مساله در نهايت يك چيز است: چه كسي بر مسيرها مسلط است؟ و در زمانهاي كه كالا، انرژي و سرمايه بايد از مسيرهاي مشخصي عبور كنند، پاسخ به اين پرسش ميتواند از پاسخ به اين سوال كه چه كسي ثروتمندتر يا قدرتمندتر است، مهمتر باشد. عصر جديد ما، عصر گلوگاههاست.
روزنامهنگار