به گزارش گروه رسانهای شرق،
نادر شهریوری (صدقی): طنز، انسانی است، جز انسان هیچ حیوانی نمیخندد، اما خندهاش نه بهخاطر وجد یا سرخوشی، بلکه خندهای است از فرط شکست، تا به آنچه ناشاد است بخندد و این همان کاری است که راوی داستان «لولیا» میکند. او نمیخندد اما حالوهوایی به وجود میآورد که خواننده را به عالیترین خندهها وا میدارد: خنده خندهها، خندهای برآمده از استیصالی که نه راه به پیش دارد و نه راه به پس. هرگاه رمان را داستانی در نظر آوریم که موقعیت آدمی را در جهانی ازهمگسیخته و بیگانه نمایان میسازد، دنیایی که انسانها در آن سرگردانند و به آنچه آرزو دارند نمیرسند، انسانهایی که میان خواستن و نتوانستن یا میان گذشته سپریشده و آیندهای که هنوز شکل نگرفته مرددند؛ در این صورت «لولیا» نوشته احمد هاشمی یک «رمان» -به معنای آنچه گفته شد- به حساب میآید، زیرا موقعیت «انسان مسئلهدار» را مطرح میکند. در این رمان با سه نسل از جامعه ایران سروکار پیدا میکنیم که زبان هم را نمیفهمند، گویی از سه جهان مختلفاند. نسل اول نسلِ آرمانگراست، در این نسل اگرچه افراد بسی کوچکتر از جهان پیرامون خود هستند اما بزرگی جهان را چندان جدی نمیگیرند و میکوشند جهان را مطابق ایدههای خود بسازند. این افراد در ایدئالیستی قوی غوطهورند اما اهمیتی نمیدهند و همین که با ایدههایشان زندگی میکنند به جهان کوچک خود رونق میدهند. درویش در «لولیا» نماینده چنین نسلی است، او اگرچه مانند دوستان و رفقای همنسلش هزینه چندانی برای تحقق آرمانهایی که در جوانی به آنها تعلقخاطر داشته نداده اما همچنان خود را وامدارشان میداند و میکوشد با همان حالوهوا و دستچین خاطرهها، هویت کنونیاش را به آن دوران پیوند بزند. او در این تلاش کموبیش موفق است، زیرا غلظت ایدهها به حدی است که تتمهای از آن نیز میتواند آدمی را سرپا نگه دارد. نسل بعدی که راوی و دوستان دانشجویش در دانشکده کشاورزی بیانگر آناند، در موقعیتی متفاوتتر از نسل اول قرار دارند. این نسل که مازیار (راوی) تجسم کامل دغدغههای آن است، میکوشد با واقعبینی یا درحقیقت با نوعی تسویه مجعول به میراث گذشته واکنش نشان دهد و در همان حال رابطهای عقلانی با جامعه برقرار کند. امواج فردگرایی و الگوی «آدم موفق» چنان پیشروی این نسل چشمنوازی میکند که آنها را تنها به پیشرفت ترغیب میکند تا موقعیت اقتصادی و اجتماعی خود را ارتقا بخشند. در این نسل با مسابقهای مواجه میشویم که بیشتر شبیه به دوی صد متر است و نه دوی استقامت، زیرا این نسل در عین حال که با یکدیگر مراودهای دائم دارند اما برایشان آینده شخصی خودشان مهم است، هرچند راوی موقعیتی متفاوت دارد و چنانکه خود میگوید «مدتهاست حسابش را با دنیا صاف کرده است» و به همین خاطر گاه با تأمل و احساس مسئولیت بیشتر با دوستان و دیگران روبهرو میشود. بعد از این با نسلی متأخرتر، جوانتر و آیندهدارتر مواجه میشویم. نسلی که جوانانش این بار برخلاف نسل اول خود را بسی بزرگتر و محقتر از جهانی میدانند که در آن زندگی میکنند. نسلی خودباور که میکوشد فراتر از محدودیتهای اجتماعی عمل کند تا زندگی مطابق خواستههایش پیش برود. تهمینه (برادرزاده راوی) تا حدودی بیان چنین نسلی است. راوی چندان چیزی دربارهاش نمیگوید چون نمیتواند تصوری از آن نسل داشته باشد. او وصفالحال چهلسالهها یا چنان که خود میگوید نسل دهه شصتیهاست، در حالی که تهمینه دو دهه از او جوانتر است.
راوی ماجرا را با طنزی عمیق جلو میبرد، طنزی واقعی اما تلخ که آن را در کوران زندگی مشاهده میکند، گویا میداند و از پیش هم میداند که زندگی «قالب کابوس گنگی خالی از مفهوم»1 است و حتی عشقش به لولیا (دختر اسپندفروش) نیز به شکست میانجامد، اما میخواهد باز به شکستخوردن ادامه دهد. درباره راوی میتوان بیشتر از این سخن گفت، گو اینکه گذشته پرحادثهای داشته باشد اما ذهنی سیال دارد. به خاطر تصورات و خیالاتش پدیدهای قابل تأمل است، زیرا تصاویری نهچندان شفاف ولی مبهم از گذشته و آینده او را در معرض تردیدهای دائمی قرار میدهد. در کل نوعی «وجدان معذب» یا بهتر گفته شود «آگاهی ناشاد و نگونبخت» است، از آن نوع آگاهی که بیشتر مایه رنج است تا آسایش خاطر، اما راه گریزی ندارد: «وز بهشت آرزوها دور».2 راوی از طرفی با روایت مبهم و رمانتیک از گذشتهای که متأثر از آن است و آن را در شخصیت درویش میبیند، دستبهگریبان است، گو اینکه این رابطه چندان ساده برقرار نمیشود، زیرا «انتقال تجربه» به علت گسست نسلی در زندگی و زمانه راوی بهطور مخدوش انجام میشود؛ و از طرفی دیگر به واسطه آنکه نمیتواند تخیلاتی در افقهای دورتر داشته باشد و از اکنون همنسلان خویش فاصله بگیرد، ارتباطش با نسلهای جلوتر از خود نیز ممتنع میشود. اتفاقا استیصال راوی که نه راه به پیش دارد و نه به پس، همانا تلاش بیوقفه اوست تا میان گذشته، حال و آینده نوعی اتصال به وجود آورد، زیرا گمان میبرد که برای «وصلکردن» آمده، پس میکوشد دست به کاری محال بزند، یعنی سه نسل از گذشته، حال و آینده را در ارتباطی پیوسته قرار دهد، در حالی که خود در موقعیتی ناپیوسته قرار دارد و جاپای محکمی ندارد. این مسئله باعث نارضایتیاش میشود، از همین رو به درویش میگوید «چرا من باید از همهجای زندگیام ناراضی باشم و شما به همه گذشتهتان افتخار کنید؟». راوی برای خیالات خود نمیتواند افقهایی به سمتوسوی رهایی پیدا کند، زیرا این کار نیازمند توهم یا لااقل نوعی تخیل است که برای «واقعیت»، مازادی اضافه بر واقعیت در نظر گیرد، در حالی که نسل دهه شصت که راوی روایتگر آن است بری از توهماند و میکوشند با پیرامون خود واقعبینانه برخورد کنند. درست در این تناقض لاینحل است که راوی که خود را گاه در گذشته و آینده سرگردان مییابد، به سرزنش خود میپردازد و بیآنکه چندان گناهی مرتکب شده باشد خود را گناهکار میداند و به خود میگوید که هرچه بلاست در این چهل سال عمر سپریشده بر او نازل گردیده، نهفقط نداشتن که در داشتن نیز موفقیتی به دست نیاورده و در تجربههای عشقی و ازدواج نیز ناموفق بوده و در هر حال به جایگاه تثبیتشده نرسیده، طرفه آنکه در تمامی این مدت راوی در میان دوستان سنگ زیرین آسیا بوده است. اما جز نوعی تأملات ذهنی و آگاهیهای بدون کاربرد، دستاوردی نداشته است و تنها آواها یا دغدغههایی از گذشته است که دست از سر او برنمیدارد و او را به استیصال میکشاند. آگاهی بر استیصال بر ابعاد استیصال میافزاید و ایدئالیسم او را نیز تشدید میکند. در این میانه تنهایی و تب ناشی از کرونا که او را خانهنشین کرده، مزید بر علت هم میشود و به هذیانها و خیالاتی منتهی میشود که بیشتر مایههای شدیدا فلسفی پیدا میکند. روز دهم کرونا به این دستاورد مهم فلسفی میرسد که گویا «حقیقت دروغی است که ما با خیال باورش میکنیم» و سپس پا را فراتر میگذارد و به این باور میرسد که چهبسیار «دنیای بیرون زاییده تخیل ماست». در پی چنین خیالاتی ناگزیر نسلگرا میشود، به این معنا که «دیگر حتی محال است بشود فهمید که چه کسی راست میگوید و کی دروغ». اینگونه تأملات از یک طرف و تنهایی که بر انزوایش افزوده از طرف دیگر، آن هم در دنیایی که هر شخص میکوشد تنها گلیم خود را از آب بیرون بکشد و آیندهای کاملا شخصی برای خود و خانوادهاش دستوپا کند، راوی را که در عین حال اندیشهورز نیز هست به نظریهپردازی میکشاند. این بار راوی در مقام یک نظریهپرداز، به تأملاتی درباره «ایده زوال» در جامعه کنونی و سپس در پی آن به «تشکیک در روایتهای کلان» میپردازد و دقیقا در پی چنین تشکیکی است که در یک فرافکنی تاموتمام درویش را نمادی از روایتی کلان تلقی میکند و در نهایت او را به این متهم میکند که چرا از ایدههای کلان خسته نمیشود. «...ایده بزرگ، امید نامتناهی، چطور آدم خسته نمیشود؟ از تکرار هشتادساله یک حرف؟ لحظهای شک نکرده که شاید ایرادی در کارش باشد؟ اینهمه تیرگی پس چه میشود؟ وقتی در حال جانکندن هستیم، تعریفی ابدی و ازلی از مرگ میسازیم و برای ناکامیمان بهانه میتراشیم». بدیلی که راوی برای خلاصی از «ایدههای کلان»، «امیدهای نامتناهی» و احتمالا «بار هستی» ارائه میدهد، بازگشت به زندگی معمول روزانه است که اتفاقا با حالوهوای کروناییاش نیز مناسبتر است. همان «کرونایی» که از «روایتی کلان» یعنی از درویش به او سرایت کرده و حالا بعد از این دوره بیماری و انزوا درمییابد که زندگی تا چه اندازه میتواند «غیرکرونایی» باشد. او این بار زندگی را نه در نوستالژی گذشته و نه در افقهای آینده، بلکه آن را همچون تنفسی روزمره که میتوان مستقیم و بدون وساطت هر ایدهای تجربهاش کرد پیدا میکند. «زندگی یعنی داشتن، خوشحالبودن، اسبابی لازم دارد، غذای خوب، خانه مناسب، معشوق که فقط در خیال نباشد، بشود لمسش کرد، و وقتی همه اینها نیست باید رفت دنبالشان، نه اینکه در کار خودت مانده باشی و تصمیم بگیری خلق را بیدار کنی».
احمد هاشمی، نویسنده کتاب «لولیا»، با طنزی قوی خواننده را تا آخرین صفحه رمان با خود همراه میکند و موقعیت نسل خود -نسل دهه شصت- را بهخوبی بیان میکند، طنز چنان که گفته شد نه برآمده از «تفنن» که بیان ناتوانی است، بیان نسلی که به تعبیر راوی میخواهد در «بزنگاهها» حضور داشته باشد و بیشتر از یک «سایه» ایفای نقش کند اما گویی نمیتواند. «نتوانستن» خود مسئلهای قابل تأمل است که به نظر نیچه منجر به نوعی واکنش به جای کنش، حس گناه و ظهور شکلهای گوناگون مالیخولیا و نوستالژی و سرزنش خود و... میشود. چهبسا «وجدان معذب» راوی به دلیل همین تنش روحی و «نفس سرزنشگر» است که در ادامه از موجودی سوررئال به نام «جن» نام میبرد. «جن» در داستان لولیا اگرچه در ظاهر موجودی غیرواقعی است اما فیالواقع وجدان معذب راوی است که او را دائما در معرض سرزنش و انتقاد از خود قرار میدهد. این پدیده غیرمعمول که اتفاقا معمول است همچون سایه همراه آدمی است و راوی را پیدرپی معذب میکند. «جن» یا همان ناخودآگاه همواره و در همهجا و در هر زمانی مانند شبحی سرگردان در اطراف راوی حضور پیدا میکند تا به پراکندگی خیالات راوی بیفزاید و او را در معرض سؤال و جواب قرار دهد. جالب آن است که گفتوگوهای جن و راوی یا همان ناخودآگاه و خودآگاه صریح و بیپرده است، چراکه آن دو یکی هستند و در کلیت خود، منِ واحدی را شکل میدهند. «روی مبل کنار من مینشیند... میرود کنار پنجره، قصد عزیمت کرده... برمیگردد توی هال، پوزخندی میزند و رو به راوی میگوید خیلی ادعا داری، واقعا چرا همیشه ماجرا را جوری جلوه میدهی که انگار بقیه اشتباه کردهاند، تو خیلی منطقی برخورد کردهای!».
حال کرونایی راوی بهتدریج خوب میشود، اما حکایت همچنان باقی است؛ حکایت نسلی که میکوشد به یک حال باقی نماند بلکه حالهای متفاوت را نیز تجربه کند تا شاید گشایشی حاصل شود. «...دیشب یک فیلم میدیدم. درباره زنی بود که هر شب وقتی خوابه حافظهاش پاک میشود، صبح که بیدار میشود باید یک فیلم درباره مشخصات خودش تماشا کند تا یادش بیاید کیست. چقدر خوب است آدم هر صبح که بیدار میشود، یک آدم جدید باشد». نویسنده از زبان راوی به تألمات نسلی میپردازد که میکوشد قید «حافظه» را بزند، گویا «هیچ خاطرهای ارزش رنجکشیدن را ندارد». اینکه چگونه میشود حافظه را از هر خاطرهای پاک کرد البته نیازمند خیانت حافظه است، اما به نظر راوی این کار چندان هم میسر نیست یا لااقل برای راوی بهسادگی میسر نیست. فصل آخر یعنی روز چهاردهم کرونا، راوی که نمیتواند از گذشته رهایی یابد سروکارش به درویش میافتد، راوی درمییابد که حتی اگر «خودآگاهش» تمایلی به گذشته نداشته باشد، «ناخودآگاهش» -عمو جنی- بار گذشته را بهناگزیر به دوش میکشد. آخرین تأملات راوی سویهای عمیقا روانکاوانه پیدا میکند و آن عبور از فروید است، زیرا متوجه میشود که «دیگری» نه در درون آدمی و چهبسا بیرون از ذهن و در هیئت درویش ظهور پیدا میکند. جمله پایانی رمان بیانگر همین «عبور» است: «برمیگردم به خانه، درویش و عمو جنی با هم گرم گرفتهاند، از کانال کولر صدای خنده کودکی میآید».
1،2. «دوزخ اما سرد» مهدی اخوانثالث
برای اطلاع از آخرین اخبار و تحلیلها به کانال شرق در «تلگرام» بپیوندید.