شناسهٔ خبر: 79537363 - سرویس فرهنگی
نسخه قابل چاپ منبع: ایرنا | لینک خبر

به مناسبت سالروز شهادت محمدعلی رجایی:

مقلد امام خمینی(ره) تا کجا؟

تهران- ایرنا- کتاب «ستاره من» روایتی داستانی از زندگی محمدعلی رجایی است؛ رئیس جمهوری که خود را مقلد امام خمینی(ره) می‌دانست و هنگامی که از او خواستند به توهین‌های ابوالحسن بنی‌صدر پاسخ دهد، گفت: دستور امام است که پاسخ ندهیم.

صاحب‌خبر -

به گزارش خبرنگار فرهنگی ایرنا امروز یکشنبه هشتم شهریور مصادف است با سالروز شهادت محمدعلی رجائی، نخستین رئیس جمهور شهید و حضرت آیت الله سیدعلی خامنه‌ای رهبر شهید انقلاب در وصف رجایی و باهنر فرمود «آنها دنبال رضای الهی بودند، همچنان که همه‌ شهدای ما و همه‌ مجاهدین فی‌سبیل‌الله که مخلصانه در کار جهاد هستند، هدفشان رضای الهی است؛ رضای الهی و کار برای مردم».

کتاب «ستاره من؛ روایتی داستانی از زندگی شهید محمدعلی رجایی» است که به قلم زهره یزدان‌پناه نوشته شده و به عنوان یکی از مجموعه کتاب‌های «قهرمانان انقلاب» توسط انتشارات سوره مهر وابسته به سازمان تبلیغات اسلامی در قطع پالتویی و در ۸۵ صفحه برای نوجوانان به چاپ رسیده است. نویسنده در این کتاب به زندگی رجایی از دست‌فروشی و معلمی تا وزارت و ریاست جمهوری پرداخته است. اینک به مناسبت چهل و پنجمین سالروز شهادت این مبارز انقلابی که بارها در زندان‌های ساواک شکنجه شد و آثار شکنجه را در سازمان ملل به نمایش گذاشت، بخش‌هایی از این کتاب را مرور می‌کنیم.

دین و ایمانم را بفروشم؟

حیف و میل اجناس آشپزخانه، زیاد شده است

- از درستی و پاکی‌ات، چیزهایی شنیدم. نگهبانی و نظارت بر امور آشپزخانه پادگان با تو.

مافوقت می‌گوید و به آشپزخانه معرفی‌ات می‌کند. مواظبت از مواد و اجناس را به دست می‌گیری. ورود و خروج‌ها را مراقبت می‌کنی. راه حیف و میل را می‌بندی. کم مانده است که دستشان رو شود. سراغت می‌آیند. یکی‌یکی می‌خواهند با تو معامله کنند.

- شما به جای این‌که این طرف آشپزخانه بایستی، آن طرف بایست. بعضی چیزها را ندیده بگیر.

- چه چیزهایی را ندیده بگیرم، آقایان؟!

می‌خندند. آن‌که سبیل کلفت و شکم گنده دارد، می‌گوید «این‌که از این آشپزخانه چه می‌رود، چه کسی می‌برد، چه می‌بَرد، و از این حرف‌ها دیگر.» مرد سبیل‌قیطانی دستی بر شانه‌ات می‌کوبد و به رفیقش چشمکی می‌زند.

مقلد امام خمینی(ره) تا کجا؟

- در عوض ما هم ماهانه از خجالتت در می‌آئیم.

دسته‌ای اسکناس جلوی چشمت می‌گیرند. نگاهی به اسکناس‌ها می‌اندازی. مبلغ کمی نیست. به پول هم نیاز داری؛ خیلی. اصلاً یکی از دلایل آمدنت به نیروی هوایی، همین بوده است. لحظه‌ای نگاهشان می‌کنی؛ هم به آنها و هم به پول‌هایی که در دست دارند. از خود می‌پرسی؛ یعنی دین و ایمانم را بفروشم؟! سرت را تکان می‌دهی. به خود پاسخ می‌دهی «نه. قیمتی‌تر از آن است که فکرش را بکنید.» بعد مستقیم در چشم‌هایشان خیره می‌شوی. صدایت را بلند می‌کنی:

- بروید پی کارتان.

آب پاکی را روی دست‌هایشان می‌ریزی؛ محکم و قاطع سرشان به سنگ می‌خورد. می‌روند؛ با لب و لوچه‌ای آویزان و شانه‌های آویخته. (۲۰ و ۲۱)

خستگی نمی‌شناسی

خیلی زود اما راه‌ها از هم جدا می‌شود. وقتی آیت‌الله بروجردی فوت می‌کند، گروهی از دوستان می‌خواهند مجلس ختمی برای آیت‌الله بگیرند. پیشنهادش را آیت‌الله طالقانی و مهندس بازرگان می‌دهند. برخی از سران جبهه ملی مخالفت می‌کنند. خیلی راحت درونشان را آشکار می‌کنند.

- آقا ما کاری به جریان مذهبی مملکت نداریم.

مذهبی‌ها، راهشان را جدا می‌کنند. مهندس بازرگان افطاری می‌دهد و تشکیل نهضت آزادی را اعلام می‌کند. آیت‌الله طالقانی، عضو می‌شود؛ تو هم همین‌طور. به آیت‌الله طالقانی اطمینان داری. می‌دانی که او تا زمانی که دین را از سیاست جدا نکنند و خدا را فقط برای عبادت‌های شخصی نخواهند، می‌ماند و الا دوباره راهش را جدا می‌کند. همین سبب شروع فعالیتت در نهضت آزادی می‌شود.

کافی نمی‌دانی. همچون تشنه‌ای شده‌ای که دنبال آب می‌گردد؛ مثل همان زمانی که شب‌های جمعه، پاتوقت مسجد هدایت بود و صبح جمعه‌ها هم خودت را به خانی‌آباد می‌رساندی تا در منزل یک نانوا در جلسه تفسیر قرآن آیت الله طالقانی شرکت کنی. عصر جمعه‌ها به فخرآباد می‌روی؛ به منزل آقای شیبانی. جلسات هفتگی دارد.

مقلد امام خمینی(ره) تا کجا؟

مجلس ماهانه کوچه قائن در خیابان ژاله را هم هیچ‌وقت فراموش نمی‌کنی. عده‌ای از آقایان، فاضل و باسواد، به نوبت در آنجا سخنرانی دارند؛ مرتضی مطهری، خلیل کمره‌ای، محمدابراهیم آیتی و عده‌ای دیگر که تو تشنه شنیدن کلامشان هستی. روزهای چهارشنبه هم خودت را به قزوین می‌رسانی. در تاریکی هوا راه می‌افتی. نماز صبح را در مسجد بین راه می‌خوانی. قبل از ساعت هشت در مدرسه هستی. در یک دبیرستان تدریس می‌کنی. شب دوباره به تهران برمی‌گردی تا به درس‌های خودت و تدریس در مدرسه کمال هم برسی. فرصت سرخاراندن نداری اما خستگی نمی‌شناسی. راه درازی در پیش داری؛ راهی طولانی و سخت. فکر می‌کنی، برنامه می‌ریزی، تلاش می‌کنی و خودت را در دامن خدا می‌اندازی. (۲۹ تا ۳۱)

تسکین دردها با کلام الهی

درِ سلول را باز می‌کنند. جوان را آش و لاش، درون سلولت می‌اندازند. شکنجه‌اش کرده‌اند. خون در کف پاهایش، دلمه بسته است؛ از بس که شلاقش زده‌اند. از درد به خود می‌پیچد و ناله می‌کند. تو هم در هم می‌پیچی. از رنجی که او می‌کشد، رنج می‌بری. کاری از دستت برنمی‌آید جز این‌که قرآن بخوانی. بالای سر جوان می‌نشینی. سرش را روی زانوهایت می‌گذاری. دست‌هایش را در دست می‌گیری. آرام و حزین، آیات را تلاوت می‌کنی؛ از حفظ.

کم‌کم ناله‌های جوان آرام می‌شود. چشم‌هایش بسته است. گمان می‌کنی به خواب رفته است؛ انگار که به او مُسکن زده‌اند. سکوت می‌کنی. آرام چشم‌هایش را باز می‌کند.

- باز هم بخوان. تلاوت تو دردهایم را تسکین می‌دهد. آرامم می‌کند.

اشک در چشمهایت حلقه می‌زند.

- برکت آیات قرآن است.

لبخند می‌زنید؛ هر دویتان. دلت هوای خانه را می‌کند؛ هوای جمیله و حمیده، و هوای عاطفه را. در تاریکی سلول، دلت می‌گیرد. اشک امانت نمی‌دهد. دوباره سکوت سلول را می‌شکنی. آرام و حزین، آیات را تلاوت می‌کنی. (صفحه ۵۲)

یادگاری زندان

اخبار بیرون از زندان هم به گوش‌تان می‌رسد؛ شعارها، تظاهرات و مبارزات مردم در سایه رهبری‌های امام خمینی. مبارزات مردم به رژیم فشار آورده است. دیگر به زندانیان سخت نمی‌گیرند. کم‌کم دارند آزادشان می‌کنند. سرانجام نام تو را هم می‌خوانند؛ روز عید غدیر. به بیرون از میله‌های زندان فکر می‌کنی؛ به آزادی؛ به خانه‌ات؛ به عاتقه؛ به جمیله و حمیده و به کمال.

مسئول صندوق زندان، از خودتان است؛ یک زندانی سیاسی. سراغت می‌آید. خودتان، دور هم جمع شده و صندوق راه انداخته‌اید. زندانیانی که می‌خواهند آزاد شوند، به پول نیاز دارند؛ خرج کرایه ماشین و غذا تا به منزل برسند. بعضی‌ها، شهرستانی‌اند و حالا نوبت خودت شده است. مسئول صندوق ۱۰ تومان جلویت می‌گذارد. دستی به شانه‌ات می‌زند و با لبخند می‌گوید «کرایه‌ات؛ تا به خانه برسی.» پول را برمی‌داری. نگاهش می‌کنی و می‌گویی «زیاد است.» پنج تومان را برمی‌گردانی.

- با پنج تومان هم کارم راه می‌افتد.

وسایلت را جمع می‌کنی. لباس‌های زندان را در نمی‌آوری. یکی از هم سلولی‌ها می‌خندد و به لباست اشاره می‌کند.

- این‌ها را هم می‌خواهی با خودت ببری؟!

تو هم می‌خندی. بعد نفست را با حرارت بیرون می‌دهی؛ مثل یک آه.

- ارزش دارند؛ چون هر وقت به آنها نگاه کنم، می‌فهمم که روزی زندان بوده‌ام.

دوباره می‌خندی.

مقلد امام خمینی(ره) تا کجا؟

- می‌خواهم در حیاط خانه‌ام بپوشم و هر روز صبح با آن بدوم و ورزش کنم.

با همه خداحافظی می‌کنی. به دوستان نشانی و شماره تلفن می‌دهی تا بعد از آزادی حتما با تو در تماس باشند. ساکَت را برمی‌داری و از بند بیرون می‌آیی. برایت صلوات می‌فرستند. اشک در چشمان بعضی‌ها جمع می‌شود. برمی‌گردی. نگاهشان می‌کنی. تو می‌روی اما آن‌ها هنوز پشت میله‌ها هستند. اشک در چشمان خودت هم حلقه می‌زند. برایشان دست تکان می‌دهی.

- ان‌شاءالله نوبت شما هم می‌رسد.

با تاکسی خودت را به محله‌تان می‌رسانی. کرایه را که می‌دهی، راننده تاکسی دوباره با تعجب زُل می‌زند به لباست. تو فقط لبخند می‌زنی. به مغازه سر کوچه‌تان می‌روی؛ مغازه حسن آقا بقال. وقتی تو را در آن شکل و شمایل می‌بیند، اول جا می‌خورد. بعد، از پشت پیش‌خوان کنار می‌آید و سر و صورتت را غرق بوسه می‌کند. «می‌خواهم یک زنگ به خانه بزنم، حسن آقا. خبر ندارند که آزاد شده‌ام.» برادر عاتقه گوشی را برمی‌دارد. نمی‌شناسدت. سراغ عاتقه را می‌گیری. عاتقه که صدایت را می‌شنود اول کمی مکث می‌کند. ناگهان هیجان زده می‌شود

- شمایید؟ کی آزاد شُدید؟!

- مغازه سر کوچه هستم. چیزی لازم ندارید؟

وقتی عاتقه در را باز می‌کند، باورش نمی‌شود. تو آمده‌ای؛ تنها. با یک ساک کوچک؛ با دمپایی و همان لباس زندان. دوستان، خیلی زود با خبر می‌شوند. یکی‌یکی می‌آیند. غروب، محمدجواد باهنر هم می‌آید. نماز را به جماعت می‌خوانید؛ به امامت باهنر. بعد از نماز صحبت‌ها گل می‌اندازد.

- زندان چطور بود؟

مرتضی ساجدی می‌پرسد. لحظه‌ای سکوت می‌کنی. بعد لبخند بر لب‌هایت می‌نشیند؛ مثل همیشه. با آرامش می‌گویی «من در زندان ساخته شدم، مرتضی. زندان واقعا انسان را می‌سازد.» همه منتظرند از شکنجه‌هایت بگویی. وصفش را از دیگران شنیده‌اند. خودشان می‌گویند اما تو نمی‌گویی؛ هیچ‌چیز؛ حتی یک کلمه. نه از ناخن‌های پاهایت که زیر شکنجه کشیده بودندشان، نه از کف پاهایت که آنها را سوزانده بودند. فقط می‌گویی «ساواک، جز چند کتاب، سرنخ دیگری از فعالیت‌های من نداشت.» بعد می‌خندی و می‌گویی «و اِلّا اعدامم می‌کردند.»

ناگهان در خودت فرو می‌روی. اندوه دوباره به چهره‌ات می‌دود. انگار رنج عالم را بر سلول‌های جانت می‌ریزند. با صدای گرفته‌ای می‌گویی «همه‌تان از من می‌پرسید که ساواک با تو چه کرد.» بعد نگاهی به تک‌تک افرادی که در داخل اتاق نشستند، می‌اندازی. دستی بر سر کمال می‌کشی که کنارت نشسته و از تو جدا نمی‌شود. «چرا نمی‌پرسید منافقین با شما چه کردند؟! (۵۹ تا ۶۲)

من مقلد امام هستم

وزرای کابینه دلخورند؛ خیلی. آن‌قدر که نمی‌خواهند عید به دیدارش بروند. این را به تو هم گفته‌اند. یکی‌یکی.

- چرا برویم؟ ما هم مثل خودش رفتار می‌کنیم.

دیگری می‌گوید «شما که هزار ماشاءلله صبر ایوب دارید. پس اجازه بدهید ما جوابش را بدهیم؛ با رفتارمان.» آن یکی، صدایش از ناراحتی می‌لرزد «نمی‌رویم. عید نوروز، به دیدارش نمی‌رویم. هیچ‌یکمان. ما هم این‌طوری تحقیرش می‌کنیم.» دعوت به آرامش می‌کنی؛ یکی‌یکی‌شان را. به بعضی‌ها هم که درجه در جلسه نیستند، تلفن می‌کنی.

- آقایان، من از شما خواهش می‌کنم در ملاقات نوروز حضور داشته باشید؛ همه.

مقلد امام خمینی(ره) تا کجا؟

ختم جلسه را اعلام می‌کنی. نگاهت می‌کنند اما شگفت‌زده، مهربان و صادقانه. از روی صندلی بلند می‌شوی. می‌روی. هنوز از اتاق بیرون نرفته‌ای که پرسش توی چشمان وزرا رهایت نمی‌کند. می‌شنوی:

- چه صبر و تحملی دارد این مرد!

- چرا هیچ جوابی به اتهامات و توهین‌های بنی صدر نمی‌دهد؟!

- حتی از فرصت‌های پیش آمده هم برای پاسخ به تحقیرهای او استفاده نمی‌کند!

- دستور امام است که پاسخ ندهیم.

سکوت، اتاق را فرا می‌گیرد. با همان آرامش همیشگی می‌گویی « و من مقلد امام هستم، آقایان.» در جلسه شورای عالی دفاع هم همین را می‌گویی؛ به خود بنی‌صدر؛ وقتی جلوی همه کلی توهین می‌کند.

- اگر من مقابل توهین‌های شما عکس‌العملی از خود نشان نمی‌دهم، به خاطر گل روی امام است و بس. نه خیال کنید که کسی از شما ترس و وحشتی دارد که جواب حرف‌های شما را نمی‌دهد. (۷۰ و ۷۱)