گروه ورزشی: بالاخره آن چیزی که از چند ماه قبل میشد حدس زد، رسمی شد؛ امیر قلعهنویی ماند. البته نه آنقدر گزینه آلترناتیوی روی میز بود که فدراسیون مجبور باشد میان چند انتخاب جدی یکی را برگزیند، نه نشانهای از اینکه ساختمان سئول اساساً تمایل چندانی به تغییر روی نیمکت تیم ملی داشته باشد. سه جلسه هیئترئیسه برگزار شد و خروجی همان چیزی شد که از مدتها قبل میشد حدس زد: قلعهنویی برای جام ملتها ادامه میدهد.
در واقع بخش مهم ماجرا نه تمدید که نبودن یک فرآیند واقعی برای انتخاب سرمربی تیم ملی است. اگر قرار بود قلعهنویی بماند، پرسش ساده این است: گزینههای دیگر چه کسانی بودند؟ معیار مقایسه چه بود؟ چه مربیانی بررسی شدند؟ رزومه کدام مربیان خارجی یا داخلی روی میز هیئترئیسه قرار گرفت؟ چرا این گزینه بر آن گزینه ترجیح داده شد؟ و مهمتر از همه، چرا باید تصور کنیم همین نسخهای که در دوره قبلی به نیمهنهایی جام ملتها رسید، حالا ناگهان قرار است نسخه قهرمانی باشد؟
اینها سؤالهای عجیب و غریبی نیستند. این حداقلهای یک تصمیم حرفهای درباره مهمترین نیمکت فوتبال یک کشور است. اما ظاهراً در فوتبال ایران گاهی نتیجه تصمیم از خود فرآیند تصمیم مهمتر است؛ اول تصمیم گرفته میشود، بعد برایش دلیل پیدا میکنیم.
قرارداد تمدید شد؛ مأموریت هنوز نه
فدراسیون گفته به موفقیت تیم ملی امیدوار است. خوب است. امید چیز بدی نیست. فوتبال بدون امید هم اصلاً فوتبال نیست. اما موفقیت دقیقاً یعنی چه؟ قهرمانی؟ رسیدن به فینال؟ نیمهنهایی؟ ارائه فوتبال زیبا؟ جوانگرایی؟ ساختن تیم برای جام جهانی بعدی؟ ترکیبی از همه اینها؟
اینجاست که ماجرا کمی شبیه مجلس عقد میشود. عاقد هنگام خواندن خطبه، شرط و شروط مختلف را میخواند؛ اگر داماد چنین کرد، اگر چنان شد، اگر نفقه نداد، اگر... و بعد گاهی برای خوشمزهبازی ته کار میگوید: البته ما همه اینها را در کره ماه فرض کردیم و اینجا عرض کردیم! حالا فدراسیون هم میگوید به موفقیت امیدواریم؛ اما هنوز برای افکار عمومی توضیح نداده که مختصات این موفقیت چیست.
قهرمانی را در کره ماه فرض کردهایم و اینجا عرض میکنیم؟ بازی زیبا را؟ جوانگرایی را؟ یا هر سه را؟ اگر تعریف موفقیت روشن نباشد، شکست هم هیچوقت تعریف نمیشود. وقتی شکست تعریف نشود، پاسخگویی هم عملاً به یک مفهوم تزئینی تبدیل میشود. ناخودگاه یاد آن دیالوگ معروف می افتیم: همش وعده، همش وعید!
فردا اگر تیم ملی در جام ملتها حذف شد، چه چیزی شکست محسوب میشود؟ حذف در یکچهارم؟ نیمهنهایی؟ فینال؟ یا اصلاً حذف مهم نیست و کافی است چند بازیکن جوان روی نیمکت نشسته باشند تا پرونده جوانگرایی باز شود؟ این دقیقاً همان نقطهای است که باید از همین امروز روشن شود.
مبادا جوانگرایی تبدیل به بیمهنامه شود!
یکی از خطرناکترین سناریوهای ممکن این است که چند بازیکن جوان به فهرست تیم ملی اضافه شوند، اما ستون فقرات ترکیب اصلی همچنان همان بازیکنان باتجربه باشد. در این صورت، یک اتفاق عجیب رخ میدهد: وانگرایی تبدیل میشود به واژهای برای روز مبادا. تیم را با همان ترکیب آشنا به میدان میفرستیم؛ اگر نتیجه گرفتیم، میگوییم تجربه و اقتدار تیم ملی جواب داد. اگر نتیجه نگرفتیم، میگوییم نسل جدید را وارد کردیم و در حال ساختن تیم آینده بودیم.
این مدل از مدیریت نتیجه، هر دو طرف ماجرا را برای سرمربی امن میکند. اگر بردی، «نتیجه» داری. اگر باختی، «جوانگرایی» داری. و اگر کسی سؤال کرد چرا جوانها بازی نکردند، احتمالاً جواب آماده است: قرار نیست یکشبه تیم را جوان کنیم! بله؛ قرار نیست یکشبه اما مسئله این است که چه زمانی قرار است این اتفاق آغاز شود؟ جام ملتها جای آزمونوخطای جوانگرایی نیست؛ اما جام ملتها هم نمیتواند بهانهای برای عقب انداختن جوانگرایی باشد. تیم ملی باید پیش از رسیدن به تورنمنت، تکلیف این تضاد را روشن کرده باشد.
لیگ جوانتر است؛ تیم ملی چرا نه؟
جدول میانگین سنی تیمهای لیگ برتری، یک تصویر قابل تأمل پیش روی فدراسیون میگذارد. میانگین سنی ۱۸ تیم این جدول حدود ۲۶.۱ سال است؛ تیمی مثل شمسآذر با میانگین ۲۳.۲ سال در یک سوی جدول قرار دارد و مس شهربابک با ۲۹ سال در سوی دیگر. یعنی فوتبال باشگاهی ایران، دستکم در ترکیب تیمهای لیگ برتری، ظرفیت قابل توجهی برای حضور بازیکنان جوانتر دارد. حالا سؤال این است اگر باشگاهها میتوانند بازیکنان جوانتر را وارد چرخه رقابت کنند، چرا تیم ملی باید همچنان با همان چهرههای آشنا پیر شود؟ البته از این جدول نمیتوان بهتنهایی نتیجه گرفت که تیم ملی حتماً پیرتر از کل لیگ است؛ برای چنین ادعایی باید میانگین سنی فهرست و بهویژه ترکیب اصلی تیم ملی را هم کنار این داده قرار داد.
و یک سؤال مهمتر: کادر فنی چه میشود؟
در اعلام تمدیدقرارداد، هنوز یک پرسش مهم درباره کادر فنی بیپاسخ مانده است:آیا قرار است کادر فنی تغییر کند یا نه؟ اگر قرار است همان مجموعه قبلی ادامه دهد، باید پرسید خروجی فنی این مجموعه چه بوده که شایسته استمرار است؟ و اگر قرار است تقویت شود، چرا نام، جایگاه و مسئولیت نفرات جدید مشخص نیست؟
تیم ملی در سطحی قرار گرفته که دیگر نمیتوان کادر فنی را صرفاً مجموعهای از چند دستیار در کنار سرمربی دانست. تیمهای مدرن ملی، گروههای تخصصی دارند؛ تحلیل داده، آنالیز حریف، طراحی تمرین، بدنسازی، پزشکی ورزشی، استعدادیابی، توسعه بازیکن و حتی مدیریت بار مسابقات دیگر تجمل نیستند.
اگر قرار است قلعهنویی بماند اما کادرش همان کادر قبلی باشد، فدراسیون باید توضیح بدهد که برای ارتقای کیفیت فنی دقیقاً چه چیزی تغییر کرده است. اگر قرار است تغییر کند، چرا هنوز تصویر روشنی از این تغییر وجود ندارد؟ نمیشود با همان نقشه قبلی به همان مقصد رفت و انتظار داشت این بار منظره متفاوت باشد.
قلعهنویی ماند؛ اما مصونیتش تا کجاست؟
قلعهنویی ماند؛ چون فدراسیون ظاهراً به این نتیجه رسیده که ادامه مسیر با او کمهزینهتر از تغییر است. اما کمهزینه برای چه کسی؟ برای فدراسیون؟ برای سرمربی؟ یا برای تیم ملی؟ گاهی حفظ وضع موجود، کمریسکترین تصمیم برای مدیر است اما پرریسکترین تصمیم برای سازمان. تغییر مربی ممکن است هزینه داشته باشد؛ اما عدم تغییر هم هزینه دارد. فقط هزینه دوم دیرتر خودش را نشان میدهد. مسئله این نیست که قلعهنویی حتماً مربی بدی است.
مسئله این است که فدراسیون باید ثابت کند انتخاب او بهترین انتخاب ممکن بوده، نه صرفاً انتخاب موجود. این دو با هم فرق دارند. سومین جام ملتها؛ سومین فرصت یا سومین تکرار؟ قلعهنویی برای سومین بار قرار است تیم ملی را در جام ملتها هدایت کند. دو تجربه قبلی با حذف در یکچهارم نهایی و نیمهنهایی تمام شده است.
حالا سؤال ساده است: این بار قرار است چه چیزی متفاوت باشد؟ اگر قرار است همان مربی، همان نگاه، همان ساختار، همان دستیاران و تقریباً همان نسل بازیکنان را داشته باشیم، دقیقاً کدام متغیر قرار است نتیجه را تغییر دهد؟
فوتبال البته همیشه غیرقابل پیشبینی است. اما مدیریت فوتبال نباید غیرقابل توضیح باشد. تاج و فدراسیون باید یک بار برای همیشه خط پایان را مشخص کنند. قلعهنویی حالا ماندنی شده است. این پرونده را میشود بست. اما پرونده بزرگتر تازه باز شده!
∎
در واقع بخش مهم ماجرا نه تمدید که نبودن یک فرآیند واقعی برای انتخاب سرمربی تیم ملی است. اگر قرار بود قلعهنویی بماند، پرسش ساده این است: گزینههای دیگر چه کسانی بودند؟ معیار مقایسه چه بود؟ چه مربیانی بررسی شدند؟ رزومه کدام مربیان خارجی یا داخلی روی میز هیئترئیسه قرار گرفت؟ چرا این گزینه بر آن گزینه ترجیح داده شد؟ و مهمتر از همه، چرا باید تصور کنیم همین نسخهای که در دوره قبلی به نیمهنهایی جام ملتها رسید، حالا ناگهان قرار است نسخه قهرمانی باشد؟
اینها سؤالهای عجیب و غریبی نیستند. این حداقلهای یک تصمیم حرفهای درباره مهمترین نیمکت فوتبال یک کشور است. اما ظاهراً در فوتبال ایران گاهی نتیجه تصمیم از خود فرآیند تصمیم مهمتر است؛ اول تصمیم گرفته میشود، بعد برایش دلیل پیدا میکنیم.
قرارداد تمدید شد؛ مأموریت هنوز نه
فدراسیون گفته به موفقیت تیم ملی امیدوار است. خوب است. امید چیز بدی نیست. فوتبال بدون امید هم اصلاً فوتبال نیست. اما موفقیت دقیقاً یعنی چه؟ قهرمانی؟ رسیدن به فینال؟ نیمهنهایی؟ ارائه فوتبال زیبا؟ جوانگرایی؟ ساختن تیم برای جام جهانی بعدی؟ ترکیبی از همه اینها؟
اینجاست که ماجرا کمی شبیه مجلس عقد میشود. عاقد هنگام خواندن خطبه، شرط و شروط مختلف را میخواند؛ اگر داماد چنین کرد، اگر چنان شد، اگر نفقه نداد، اگر... و بعد گاهی برای خوشمزهبازی ته کار میگوید: البته ما همه اینها را در کره ماه فرض کردیم و اینجا عرض کردیم! حالا فدراسیون هم میگوید به موفقیت امیدواریم؛ اما هنوز برای افکار عمومی توضیح نداده که مختصات این موفقیت چیست.
قهرمانی را در کره ماه فرض کردهایم و اینجا عرض میکنیم؟ بازی زیبا را؟ جوانگرایی را؟ یا هر سه را؟ اگر تعریف موفقیت روشن نباشد، شکست هم هیچوقت تعریف نمیشود. وقتی شکست تعریف نشود، پاسخگویی هم عملاً به یک مفهوم تزئینی تبدیل میشود. ناخودگاه یاد آن دیالوگ معروف می افتیم: همش وعده، همش وعید!
فردا اگر تیم ملی در جام ملتها حذف شد، چه چیزی شکست محسوب میشود؟ حذف در یکچهارم؟ نیمهنهایی؟ فینال؟ یا اصلاً حذف مهم نیست و کافی است چند بازیکن جوان روی نیمکت نشسته باشند تا پرونده جوانگرایی باز شود؟ این دقیقاً همان نقطهای است که باید از همین امروز روشن شود.
مبادا جوانگرایی تبدیل به بیمهنامه شود!
یکی از خطرناکترین سناریوهای ممکن این است که چند بازیکن جوان به فهرست تیم ملی اضافه شوند، اما ستون فقرات ترکیب اصلی همچنان همان بازیکنان باتجربه باشد. در این صورت، یک اتفاق عجیب رخ میدهد: وانگرایی تبدیل میشود به واژهای برای روز مبادا. تیم را با همان ترکیب آشنا به میدان میفرستیم؛ اگر نتیجه گرفتیم، میگوییم تجربه و اقتدار تیم ملی جواب داد. اگر نتیجه نگرفتیم، میگوییم نسل جدید را وارد کردیم و در حال ساختن تیم آینده بودیم.
این مدل از مدیریت نتیجه، هر دو طرف ماجرا را برای سرمربی امن میکند. اگر بردی، «نتیجه» داری. اگر باختی، «جوانگرایی» داری. و اگر کسی سؤال کرد چرا جوانها بازی نکردند، احتمالاً جواب آماده است: قرار نیست یکشبه تیم را جوان کنیم! بله؛ قرار نیست یکشبه اما مسئله این است که چه زمانی قرار است این اتفاق آغاز شود؟ جام ملتها جای آزمونوخطای جوانگرایی نیست؛ اما جام ملتها هم نمیتواند بهانهای برای عقب انداختن جوانگرایی باشد. تیم ملی باید پیش از رسیدن به تورنمنت، تکلیف این تضاد را روشن کرده باشد.
لیگ جوانتر است؛ تیم ملی چرا نه؟
جدول میانگین سنی تیمهای لیگ برتری، یک تصویر قابل تأمل پیش روی فدراسیون میگذارد. میانگین سنی ۱۸ تیم این جدول حدود ۲۶.۱ سال است؛ تیمی مثل شمسآذر با میانگین ۲۳.۲ سال در یک سوی جدول قرار دارد و مس شهربابک با ۲۹ سال در سوی دیگر. یعنی فوتبال باشگاهی ایران، دستکم در ترکیب تیمهای لیگ برتری، ظرفیت قابل توجهی برای حضور بازیکنان جوانتر دارد. حالا سؤال این است اگر باشگاهها میتوانند بازیکنان جوانتر را وارد چرخه رقابت کنند، چرا تیم ملی باید همچنان با همان چهرههای آشنا پیر شود؟ البته از این جدول نمیتوان بهتنهایی نتیجه گرفت که تیم ملی حتماً پیرتر از کل لیگ است؛ برای چنین ادعایی باید میانگین سنی فهرست و بهویژه ترکیب اصلی تیم ملی را هم کنار این داده قرار داد.
و یک سؤال مهمتر: کادر فنی چه میشود؟
در اعلام تمدیدقرارداد، هنوز یک پرسش مهم درباره کادر فنی بیپاسخ مانده است:آیا قرار است کادر فنی تغییر کند یا نه؟ اگر قرار است همان مجموعه قبلی ادامه دهد، باید پرسید خروجی فنی این مجموعه چه بوده که شایسته استمرار است؟ و اگر قرار است تقویت شود، چرا نام، جایگاه و مسئولیت نفرات جدید مشخص نیست؟
تیم ملی در سطحی قرار گرفته که دیگر نمیتوان کادر فنی را صرفاً مجموعهای از چند دستیار در کنار سرمربی دانست. تیمهای مدرن ملی، گروههای تخصصی دارند؛ تحلیل داده، آنالیز حریف، طراحی تمرین، بدنسازی، پزشکی ورزشی، استعدادیابی، توسعه بازیکن و حتی مدیریت بار مسابقات دیگر تجمل نیستند.
اگر قرار است قلعهنویی بماند اما کادرش همان کادر قبلی باشد، فدراسیون باید توضیح بدهد که برای ارتقای کیفیت فنی دقیقاً چه چیزی تغییر کرده است. اگر قرار است تغییر کند، چرا هنوز تصویر روشنی از این تغییر وجود ندارد؟ نمیشود با همان نقشه قبلی به همان مقصد رفت و انتظار داشت این بار منظره متفاوت باشد.
قلعهنویی ماند؛ اما مصونیتش تا کجاست؟
قلعهنویی ماند؛ چون فدراسیون ظاهراً به این نتیجه رسیده که ادامه مسیر با او کمهزینهتر از تغییر است. اما کمهزینه برای چه کسی؟ برای فدراسیون؟ برای سرمربی؟ یا برای تیم ملی؟ گاهی حفظ وضع موجود، کمریسکترین تصمیم برای مدیر است اما پرریسکترین تصمیم برای سازمان. تغییر مربی ممکن است هزینه داشته باشد؛ اما عدم تغییر هم هزینه دارد. فقط هزینه دوم دیرتر خودش را نشان میدهد. مسئله این نیست که قلعهنویی حتماً مربی بدی است.
مسئله این است که فدراسیون باید ثابت کند انتخاب او بهترین انتخاب ممکن بوده، نه صرفاً انتخاب موجود. این دو با هم فرق دارند. سومین جام ملتها؛ سومین فرصت یا سومین تکرار؟ قلعهنویی برای سومین بار قرار است تیم ملی را در جام ملتها هدایت کند. دو تجربه قبلی با حذف در یکچهارم نهایی و نیمهنهایی تمام شده است.
حالا سؤال ساده است: این بار قرار است چه چیزی متفاوت باشد؟ اگر قرار است همان مربی، همان نگاه، همان ساختار، همان دستیاران و تقریباً همان نسل بازیکنان را داشته باشیم، دقیقاً کدام متغیر قرار است نتیجه را تغییر دهد؟
فوتبال البته همیشه غیرقابل پیشبینی است. اما مدیریت فوتبال نباید غیرقابل توضیح باشد. تاج و فدراسیون باید یک بار برای همیشه خط پایان را مشخص کنند. قلعهنویی حالا ماندنی شده است. این پرونده را میشود بست. اما پرونده بزرگتر تازه باز شده!