شناسهٔ خبر: 79488252 - سرویس فرهنگی
نسخه قابل چاپ منبع: قدس آنلاین | لینک خبر

همدلی از دست‌ رفته زیر «سقف»

اگر قرار بوده «سقف» فیلمی باشد درباره روزهای پرالتهاب جنگ، چالش‌های ریز و درشت مردم در آن مقاطع حساس، مدیریت شرایط بحرانی، برانگیختن حس همدلی و همراهی خانواده‌ها، باید گفت در رسیدن به چنین مقصودی ناکام مانده است.

صاحب‌خبر -

جنگ ۱۲روزه برای برخی فیلمسازان انگیزه‌ای شد تا در فاصله کوتاهی پس از آتش‌بس، دوربین به دست شوند و سوژه‌های تازه و داغ روزهای جنگ را دستمایه ساخت فیلم کنند. یکی از این آثار، «سقف» به کارگردانی ابراهیم امینی و تهیه‌کنندگی سعید خانی بوده که به تازگی اکران خود را در سینماهای سراسر کشور آغاز کرده است.امینی را بیش از هر چیز به عنوان فیلم‌نامه‌نویسی می‌شناسیم که در بسیاری از آثار محمدحسین مهدویان با او همکاری داشته است. او پس از سال‌ها فعالیت در عرصه فیلم‌نامه‌نویسی، نخستین تجربه کارگردانی خود را با «چشم بادومی» رقم زد؛ فیلمی که به دغدغه‌های نسل زد و فراگیر شدن کی‌پاپ می‌پرداخت. امینی حالا در دومین تجربه فیلم‌سازی خود، «سقف» را با نگاهی به روزهای جنگ و حواشی آن ساخته است. داستان فیلم درباره آرش، استاد دانشگاهی است که خانه‌اش در جریان حمله اسرائیل به ایران در جنگ ۱۲روزه آسیب می‌بیند و به ناچار همراه خانواده، شهر را ترک می‌کند.
فیلم در بحبوحه جنگ و با ترک خوردن سقف خانه آغاز می‌شود؛ جنگ، خانه خانواده‌ای را در معرض خطر قرار داده و آن‌ها را از فضای امن و آشنای خود بیرون کرده است. آرش و خانواده‌اش قرار است با سفر به شمال و رفتن به ویلای پسردایی، برای مدتی از وضعیت پیش ‌آمده فاصله بگیرند، اما همین سفر مقدمه‌ای برای ورود به هسته اصلی داستان و دامن زدن به اختلافات خانوادگی می‌شود. در واقع، جنگ خیلی زود از متن فیلم کنار می‌رود و بیشتر بهانه‌ای می‌شود برای آنکه چند خانواده در موقعیتی تازه کنار یکدیگر قرار بگیرند و داستان اصلی شکل بگیرد.

ایده‌ای که نیمه‌کاره ماند

ایده اولیه به خودی خود جذاب است و اتفاقاً یکی از موقعیت‌های آشنای روزهای جنگ هم بوده؛ از همدلی و همراهی مردم و اقوام و فامیل کنار یکدیگر تا اختلافاتی که به دلیل یک ‌جا جمع شدن خانواده‌ها پیش می‌آمد و حتی دستمایه طنز و شوخی مردم می‌شد. «سقف» می‌توانست از همین تضاد به یک کمدی اجتماعی برسد و از مناسبات آدم‌هایی که قرار است پس از یک بحران به ناچار کنار هم باشند، سوژه جذابی خلق کند. اما اصلی‌ترین نقطه ضعف «سقف» این است که فیلم برای ایده اولیه خود روایت منسجمی ندارد و نمی‌تواند قصه را در یک مسیر مشخص پیش ببرد که در یک ژانر معنا پیدا کند و در نتیجه مدام از این شاخه به شاخه‌ای دیگر می‌پرد و همه چیز شعاری و گل‌درشت‌ می‌شود.
داستان فیلم براساس موقعیتی شکل می‌گیرد که هنوز فاصله چندانی از آن نداریم؛ جنگی که اتفاق‌ها و تبعاتش همچنان تازه است. با این حال، فیلم در بازنمایی این موقعیت، بسیاری از واقعیت‌ها و جزئیات آن را نادیده می‌گیرد؛ حتی در جزئیاتی مثل فصل وقوع جنگ که در بهار و تابستان گذشته است در حالی که فضای فیلم از نظر نشانه‌های بصری و محیطی، حال‌وهوای پاییزی دارد و همین بی‌توجهی به جزئیات، به باورپذیری آن ضربه می‌زند.

سرگردان میان چند قصه

«سقف» در نهایت میان دو وضعیت معلق می‌ماند؛ نه آن‌ قدر از جنگ فاصله می‌گیرد که قصه‌ای مستقل درباره یک خانواده بسازد و نه آن ‌قدر به آن نزدیک می‌شود که تصویری باورپذیر از جامعه‌ای درگیر بحران ارائه دهد. علاوه بر این، همان بحران هم به مسئله فیلم تبدیل نمی‌شود، بلکه بهانه‌ای است برای پرداختن مفصل‌تر به درگیری و اختلافات خانوادگی و قرار دادن آن‌ها در یک موقعیت غیرعادی؛ در حالی که می‌شد از دل همین موقعیت به مفاهیم و مسئله‌هایی پرداخت که در شرایط عادی کمتر مجال دیده شدن پیدا می‌کنند و از نظر دور می‌مانند.
این بلاتکلیفی فقط در نسبت فیلم با جنگ دیده نمی‌شود و حتی می‌توان آن را در نوع روایت و لحن فیلم هم دید. مخاطب از ابتدا تا انتهای فیلم با اثری مواجه نیست که هویت مشخصی داشته باشد و بداند قرار است چه مسیری را طی کند. چون «سقف» گریزی به همه ژانرها زده؛ در لحظاتی می‌خواهد کمدی و گاهی هم درام باشد و درباره مناسبات آدم‌ها در شرایط غیرمعمول حرف بزند. حاصل این ترکیب اما نه یک کمدی اجتماعی است و نه یک درام خانوادگی. به همین خاطر است که شوخی‌ها یا خنده‌دار نیستند یا مشخص نیست با چه چیزی شوخی شده و یا آن را دستمایه تمسخر قرار داده است. حتی در مقاطعی فیلم خط عوض می‌کند و ناگهان تلخ و جدی می‌شود و همین دما عوض کردن‌های متعدد فیلم بیشتر از آنکه به پیشبرد داستان کمک کند، مخاطب را از مسیری که طی کرده جدا می‌کند و موجب سردرگمی درباره آن چیزی می‌شود که به تماشایش نشسته است.

وقتی دیالوگ جای قصه را می‌گیرد

از طرفی دیگر فیلم فاقد لحظه‌های جذاب، نقاط عطف و فراز و فرودهای داستانی است. داستان نمی‌تواند کشش لازم را ایجاد کند و با وجود اینکه اتمسفر حاکم بر فضای داستانی متأثر از التهابات بیرونی و تنش میان شخصیت‌هاست اما اتفاق چندان مهمی رخ نمی‌دهد که مخاطب را برای رسیدن به مرحله بعدی کنجکاو کند. در نتیجه، به جای آنکه موقعیت و شرایط، شخصیت‌ها و روابط میان آن‌ها را تعریف کند و به آن‌ها شکل بدهد، این دیالوگ‌های پشت سر هم و بعضاً تکراری است که بخش زیادی از بار روایت به آن تحمیل می‌شود. نمونه آن، تحقیر به عنوان تم اصلی «سقف» است اما عمده آنچه به بازنمایی این حقارت مربوط می‌شود و قرار است چالش اصلی میان شخصیت‌ها و روابطشان باشد در قالب دیالوگ‌های تکراری مدام میان کاراکترها رد و بدل می‌شود. به طور مثال موقعیت آرش که به عنوان یک دانشمند متعهد در جمع حضور دارد، بستری آماده برای متلک‌پرانی‌های متعدد به او و جایگاه اجتماعی‌اش را فراهم می‌کند و فیلم نیز به واسطه شخصیت پسردایی با بازی بیژن بنفشه‌خواه و تکیه بر شکاف طبقاتی و اختلافات عمیق در دیدگاه آن‌ها از همین موقعیت استفاده می‌کند، اما تکرار مداوم این موقعیت، بسط آن به همه شخصیت‌ها و تأکید بیش از حد بر چنین مضمونی، آن را از کارکرد اولیه‌اش دور می‌کند و حتی به توهین می‌رساند. به نظر می‌رسد امینی قصد داشته با قرار دادن آرش در چنین موقعیتی، تلنگری به مخاطب بزند، اما افراط در نمایش این تحقیر سبب شده خود این موقعیت نیز به پاشنه آشیل فیلم تبدیل شود. در این میان، برخی ایده‌های کوچک و موقعیت‌های فرعی می‌توانستند به روایت داستان عمق ببخشند، اما یا به درستی مورد استفاده قرار نمی‌گیرند یا پیش از آنکه به نتیجه برسند، رها می‌شوند.
فیلم در جمع‌بندی تلاش می‌کند از آنچه در طول داستان کاشته، استفاده کند و شخصیت‌هایش را به یک تلنگر درباره همراهی، انسجام و کنار هم بودن و اهمیت مسئله امنیت و خانواده برساند، اما همین بخش هم به دلیل پرداخت سطحی، به شعارزدگی و شمایلی کلیشه‌ای نزدیک می‌شود زیرا فیلم نتوانسته آن طور که باید در طول روایت، زمینه لازم را برای رسیدن به چنین نتیجه‌ای فراهم کند و به همین دلیل قصه «سقف» ظرفیت و فرصت چندانی برای برانگیختن همدلی مخاطب پیدا نمی‌کند.

نگاهی به ویترین بازیگران

نکته دیگر به ویترین بازیگران فیلم بازمی‌گردد. حضور بازیگرانی همچون سام درخشانی، بیژن بنفشه‌خواه، گیتی قاسمی، فریبا نادری، شیرین آقاکاشی و... تصور اولیه مخاطب را به سمت اثری کمدی می‌برد، در حالی که فیلم در میان گونه‌های مختلف در حرکت است و انتخاب‌ این بازیگران هم نتوانسته به ایجاد یک فضای کمدی یا دست‌کم تقویت وجه طنز فیلم کمک کند. بازیگران نیز چیزی بیشتر از آنچه فیلم به مخاطب می‌دهد، به ارزش اثر اضافه نمی‌کنند زیرا شخصیت‌پردازی عمیقی برای آن‌ها تعریف نشده و در نتیجه، در خلق کاراکتر هم اتفاق ویژه‌ای رخ نمی‌دهد و بازی‌ها در سطح فیلم‌نامه و روایت داستان باقی می‌مانند.

روایتی الکن از روزهای سخت و همدلی مردم

در نهایت اگر قرار بوده «سقف» فیلمی باشد درباره روزهای پرالتهاب جنگ، چالش‌های ریز و درشت مردم در آن مقاطع حساس، مدیریت شرایط بحرانی، برانگیختن حس همدلی و همراهی خانواده‌ها و به‌اصطلاح از رنج به گنج رسیدن و با هم بودن را غنیمت شمردن، باید گفت در رسیدن به چنین مقصودی ناکام مانده است. فیلم نه‌تنها نمی‌تواند آینه‌ای واقعی از روزهای جنگ باشد، بلکه حتی نمی‌تواند تصویر درست و معقولی از همدلی و انسجام مردم در سخت‌ترین روزها را منعکس کند. مشکل اصلی «سقف» شاید نه در ایده اولیه، بلکه در فاصله‌ای باشد که میان ایده و آنچه ساخته شده، باقی مانده است؛ فاصله‌ای که موجب می‌شود فیلم با وجود داشتن چند ایده قابل تأمل، در مجموع نتواند آن‌ها را به یک روایت استخوان‌دار و جذاب تبدیل کند.