فاطمه کیهانی
در جنگ، افکار عمومی بیش از هر زمان دیگری به اطلاعات دقیق، تحلیل واقعبینانه و توضیح روشن درباره پیامدهای تحولات نیاز دارد. با این حال، همزمان با خود جنگ، نوع دیگری از روایتسازی نیز شکل میگیرد؛ روایتهایی که با سادهسازی مسائل پیچیده نظامی و اقتصادی، استفاده از دادههای ناقص یا محل تردید و ارائه کلیگوییهای پرطمطراق، تصویری متفاوت از واقعیت میسازند. مسئله در اینجا صرفاً اختلاف تحلیل سیاسی نیست؛ مسئله، شکل دادن به تلقی عمومی بر اساس گزارههایی است که گاه بیش از آنکه به فهم واقعیت کمک کنند، در خدمت تثبیت پیشفرضهای سیاسی گویندگان قرار میگیرند.
نمونه روشن این رویکرد، اظهارات اخیر حجتالله عبدالملکی، وزیر اسبق کار، درباره وضعیت اقتصادی کشور در جنگ است. او گفته است: «قیمت نفت ایران ۸۵ درصد رشد کرد و فروش نفت ایران ۱.۵ برابر شد/ درآمد نفت سه برابر شده و اگر هفتههایی هم به خاطر محاصره دریایی کمتر نفت فروخته باشیم باز هم تاثیری در این موضوع ندارد». او همچنین در جمع مردم گفته است: «درآمد نفتی کشور در طول جنگ رمضان حدود ۳ برابر شده» و در ادامه تأکید کرده است: «دروغ میگویند پول ندارند و نتوانستند نفت بفروشند.»
اما حتی اگر بخشی از این اعداد را در مقاطعی درست بدانیم، تبدیل چند شاخص محدود به تصویری جامع از وضعیت اقتصادی جنگ، نوعی سادهسازی است. اقتصاد جنگ فقط به قیمت نفت یا حجم فروش نفت خلاصه نمیشود. مسیرهای انتقال، بیمه و حملونقل، دسترسی به درآمدهای ارزی، اختلال در زنجیره تأمین، هزینههای دفاعی، رفتار بازار، انتظارات تورمی و فشار بر گلوگاههای انرژی، همگی بخشی از معادلهای هستند که نمیتوان با چند عدد درباره فروش نفت آن را توضیح داد.
همین سادهسازی در موضوع گرانی نیز دیده میشود. عبدالملکی گفته است: «به عنوان عضو تیم اقتصادی دولت شهید رئیسی میگویم گرانیها یک درصد هم به جنگ مربوط نیست.»
اینکه سیاستگذاری اقتصادی پیش از جنگ نیز با مشکلات و کاستیهایی مواجه بوده، محل بحث نیست. حتی میتوان و باید درباره این موضوع بحث کرد که آیا مدیریت اقتصادی کشور میتوانست بخشی از آثار جنگ را بهتر کنترل کند یا نه. اما اینکه با قطعیت گفته شود جنگ «حتی یک درصد» در گرانیها اثر نداشته، ادعایی بسیار سنگین و نیازمند ارائه شواهد بسیار دقیق است. جنگ، بهویژه در شرایطی که انرژی، حملونقل، انتظارات بازار و دسترسی به منابع ارزی را تحت تأثیر قرار میدهد، نمیتواند بهسادگی از معادله اقتصادی حذف شود.
پذیرفتن این واقعیت به معنای ترساندن مردم نیست. اتفاقاً جامعهای که قرار است در شرایط جنگی همچنان تولیدکننده، مصرفکننده، رأیدهنده و کنشگر اقتصادی باشد، حق دارد بداند چه اتفاقی برای اقتصاد کشور افتاده و چه پیامدهایی ممکن است در پیش باشد. کتمان واقعیت با این تصور که مردم باید از دانستن برخی مسائل «محافظت» شوند، در بهترین حالت نوعی نگاه پدرسالارانه به افکار عمومی است؛ گویی مردم صرفاً مخاطبانی منفعلاند که باید واقعیت را از آنها پنهان کرد تا نترسند.
در حالی که معمولاً خودِ ندانستن است که هراس و بیاعتمادی تولید میکند. وقتی مردم اثرات یک بحران را در قیمتها، بازار، دسترسی به کالا یا رفتار اقتصادی خود میبینند اما از سوی مسئولان و تحلیلگران روایت دیگری میشنوند، فاصله میان تجربه زیسته و روایت رسمی، نه آرامش، بلکه بیاعتمادی و پیشبینیناپذیری ایجاد میکند.
در سوی دیگر، بخشی از این روایتسازی نه با دادههای غلط، بلکه با کلیگویی انجام میشود. سعید جلیلی از جمله چهرههایی است که در اظهارات خود از این ابزار زیاد استفاده میکند. او درباره شرایط پس از جنگ گفته است: «دشمن که شکست خورد تازه وقت ابتکار است.»
جلیلی در ادامه با اشاره به جنگ احزاب گفته است: «ابتکاری که سایه جنگ را برای همیشه از سر کشور بردارد، سرآغاز حرکت به سوی اهداف بزرگ است.»
اصل گزاره شاید درست یا دستکم غیرقابل مناقشه به نظر برسد: پس از یک درگیری نظامی باید برای تثبیت دستاوردها و جلوگیری از تکرار تهدید، ابتکار عمل داشت. اما مسئله اینجاست که «ابتکار» مورد نظر ایشان دقیقاً چیست؟ در حوزه نظامی، اقتصادی، دیپلماتیک و امنیتی چه اقدامی باید انجام شود؟ هزینه آن چقدر است؟ چه نهادی باید آن را اجرا کند و نسبت آن با وضعیت واقعی کشور چیست؟
وقتی پاسخ این پرسشها حذف میشود، گزارهای که در ظاهر راهبردی است، عملاً به تولید فضای روانی محدود میشود.
این دو شیوه، یعنی سادهسازی مبتنی بر دادههای گزینشی و کلیگویی بدون ارائه راهکار، در ظاهر متفاوتاند اما یک کارکرد مشترک دارند: جایگزین کردن روایت سیاسی با تحلیل واقعگرایانه. در حالت اول، پیچیدگی جنگ به چند عدد تقلیل پیدا میکند؛ در حالت دوم، مجموعهای از مفاهیم جذاب مانند «ابتکار»، «پیروزی»، «فرصت» و «زدن ضربه نهایی» بدون تبدیل شدن به سیاست عملی عرضه میشوند.
البته نمیتوان هر تحلیل متفاوتی را عوامفریبانه خواند. اختلاف نظر درباره آثار جنگ، نحوه مدیریت اقتصاد یا راهبرد آینده کشور طبیعی است و اتفاقاً باید امکان چنین اختلافی وجود داشته باشد. مسئله از جایی آغاز میشود که گزارههای قطعی بدون پشتوانه کافی عرضه شوند، دادههای انتخابشده جای تصویر کامل را بگیرند، پیچیدگیهای واقعی حذف شوند و در نهایت مخاطب به جای دریافت ابزار فهم واقعیت، با یک روایت از پیش آماده مواجه شود.
افکار عمومی در شرایط جنگی به «خبر خوب» یا «خبر بد» به معنای سیاسی آن نیاز ندارد؛ به خبر دقیق نیاز دارد. جامعه را نمیتوان با پنهان کردن هزینههای جنگ قدرتمند کرد. قدرت یک جامعه زمانی افزایش مییابد که مردم آن بدانند با چه واقعیتی مواجهاند، چه محدودیتهایی وجود دارد، چه هزینههایی باید پرداخت شود و چه انتخابهایی پیش روی کشور قرار دارد.
جنگ خود به اندازه کافی پیچیده است؛ نباید با سادهسازی سیاسی، آن را برای مردم پیچیدهتر و واقعیت را برای آنان مبهمتر کرد. تحلیل جنگ باید از عدد و واقعیت آغاز شود، به توضیح علّی برسد و در نهایت، اگر مدعی ارائه راهبرد است، به راهکار مشخص ختم شود. غیر از این، آنچه باقی میماند بیش از آنکه تحلیل باشد، تلاش برای ساختن تلقی عمومی مطابق با نیازهای سیاسی گوینده است.
وقتی دادههای ناقص، کلیگویی و تحلیلهای غیرواقعگرایانه به جای کمک به فهم جنگ، برای تثبیت پیشفرضهای سیاسی به افکار عمومی عرضه میشوند
جنگ واقعی، روایتهای غیرواقعی
صاحبخبر -
∎