خانواده ما مثل همه خانوادههاي دهه شصتي بود. همانقدر شلوغ، همانقدر پر از دختر و پسر، همانقدر پرسروصدا. بچههاي خانه كه بزرگ شدند، هركدام رفتند سراغ زندگي خودشان، در لاك خودشان. ديگر حوصله ديد و بازديدهاي فاميلي را نداشتند. دلشان ميخواستبا دوستانشانبربخورند. دلشان ميخواست از مهماني خانه خاله و عمه معاف شوند. دلشان ميخواست در اتاقشان بمانند و موسيقي گوش دهند يا فيلم روز هاليوودي كه همه از آن حرف ميزدند را ببينند، ولي مراوده با فاميل نداشته باشند. ديگر دخترعمو و پسرخاله برايشان جذابيت قديم را نداشت. بزرگ شده بودند و هركدام دنيايي منحصر به خود، براي خودشان ساخته بودند و طبيعتا فقط آدمهاي شبيه به خودشان اجازه ورود به دنيايشان را داشتند. وقتي بچه بوديم لالوي بچههاي خاله و دايي بوديم،باهم بزرگ شديم، همه قدونيمقد بوديم، دنياي نوجواني و بزرگسالي اما فرق داشت. ديگر آنها هم برايمان غريبه شده بودند.
پسرهايم را كه ميبينم ياد بچگي خودمان ميافتم. خانواده ما در قرن جديد كمجمعيت شده. هركس سر خانه و زندگي خودش است. ديگر روال نيست دختردايي يا دخترخالهشان را زود به زود ببينند. ديگر روال نيست بعدازظهرها بروند سر كوچه و با بچههاي همسايه فوتبال بازي كنند. ديگر روال نيست حتي بچههاي يك ساختمان، هفتهاي دو، سه بار باهم بروند در حياط يا پاركينگ و دورهم بازي كنند. بچههاي الان، نهتنها بچههاي كوچه را نميشناسند كه بچههاي همسايه بغلي را هم نميشناسند. سرگرم كردن بچهها در زمان بچگي ما هيچ هزينهاي نداشت. كوچه و محله امن بود، تنها شرط صدور اجازه از پدر و مادرها براي بازي در كوچه، نوشتن مشق بود. يادم هست برادرهايم هميشه در كوچه مشغول فوتبال بودند. من و خواهرم هم مشغول دوچرخهسواري بوديم يا داشتيم مسابقه تابسواري ميداديم. آنقدر در تابسواري حرفهاي شده بودم كه سه نفري سوار يك تاب ميشديم و تا بالاترين نقطهاي كه يك تاب ميتوانست بالا برود، تاب ميخورديم.
بچههاي دهه نود، بچههاي محرومي هستند. در عين حال كه به همهچيز دسترسي دارند، با اينترنت بهدنيا آمدهاند، هوش مصنوعي را كامل ميفهمند، از تكنولوژي روز سردرميآورند، اطلاعاتشان در زمينههايي كه دوست دارند با يك سرچ ساده به دست ميآيد، اما همچنان بچههاي محرومي هستند. چند روز پيش پسرم صداي چند پسربچه را از كوچه پشتي خانه شنيد كه داشتند فوتبال بازي ميكردند. سراسيمه خودش را به تراس خانه رساند و از بالا تماشايشان كرد. با تعجب من را صدا كرد و گفت: «اينها دارن چيكار ميكنن؟ مگه كوچه جاي فوتبال بازي كردنه؟ ماشين بهشون نزنه. يكي نياد بدزدتشون.» گفتم: «اين كوچه خلوته و نسبتا امنه. بعد هم اينها خيلي كوچيك نيستند. پسر نوجوون هم بينشونه. مراقب كوچيكترها هست.» باز با حالت شاكي گفت :«ولي پدر و مادري نيست كنارشون. تو ما رو ميبري پارك، از كنارمون تكون نميخوري. اينا چرا اينجا بازي ميكنن؟ اصلا كوچه جاي فوتباله مگه؟» از حرفش خندهام گرفت. از اين همه تفاوت. گفتم: «قديما بچهها توي كوچه بازي ميكردند.» چشمانش گرد شد و گفت: «حالتون خوب بود؟ توي كوچه؟؟» گفتم: «اون موقعها خانه بازي و اين چيزا نبود. بچهها جلوي خونههاشون توي كوچه تيم ميشدن.» در حالي كه داشت تاسف ميخورد براي ما و سر تكان ميداد كه چه آدمهاي بيملاحظهاي بوديم، صحنه را ترك كرد. من ولي در دلم فكر ميكردم كه كاش الان هم ميشد بچهها را فرستاد سر كوچه. كاش كوچهها براي بچههاي ما دهه شصتيها هم همانقدر امن بود. كاش انرژي بچهها جايش را به خشم و فرياد نميداد، كاش مجبور نبودند همهاش سرشان در تبلت و گوشي باشد. چقدر ميتوانند در يك فضاي دو در پنج، فوتبال بازي كنند. كاش كودكي بچههاي ما مثل كودكي خودمان بود. كاش تبلت و آيپد و گوشي نبود، كاش تكنولوژي اينقدر بزرگ نشده بود. كاش بچهام در 5 سالگي كل زندگي يامال و اوليسه را حفظ نبود، اما با زانوي زخمي و صورت خيس از عرق برميگشت خانه. كاش به جاي فوتبال بازي كردن در آيپد، گل كوچك را تجربه ميكردند، روي آسفالت، توي كوچه، زير آفتاب.
بچههاي دهه نود محرومتر از ما دهه شصتيها
غزل حضرتي
صاحبخبر -
∎